حرف‌هایم

اولاً خیلی خوش‌حالم که دوباره توی بلاگ پست می‌ذارم!

ثانیاً هم مربوط به پسته که در ادامه توضیح خواهم داد...

 

تصویر متعلق به Getty Images

یکی از مهم‌ترین علایق بنده و البته یکی از نیازهای فطری بشر تولید محتوا و بیانه. بشر دوست داره که دنیای خودش رو بیان کنه، حتی به قول یک نفر، انسان تا وقتی که با زبان نگه چقدر هوا سرده، انگار که هنوز سرمای هوا رو حس نکرده!. بیان، چیزیه که همه‌ی ما در ناخودآگاه دنبال‌ش هستیم. حالا، وقتی که ابزارهای بیان متنوع و سهل‌الوصول میشه، و از طرف دیگه به راحتی مخاطب‌های بیش‌تری حرف شما رو می‌شنون، انگیزه، علاقه و توان افراد برای بیان بیش‌تر میشه. این‌بار دیگه این «افراد» تقریباً شامل همه‌ی نوع بشره، نه فقط قشر نخبگان و رسانه‌ای...

 

چه خوبه که این‌جا هست، برای من.

وقتی جای دیگه‌ای رو پیدا نمی‌کنم تا با دنیای بیرون ارتباط بگیرم.

لااقل احساس می‌کنم برای خودمه و می‌تونم بدون احتیاط‌های معمول این روزها توش حرف بزنم.

احساس گیر کردن میون انبوهی از راه‌ها رو دارم،

احساس کسی که کلی گزینه برای انتخاب داره، ولی از زیادی اون‌ها گیج میشه و حتی یکی‌ش رو هم نمی‌تونه انخاب بکنه.

این هم گرفتاری بزرگ شدن آدم‌هاست، کودکی ما فقط یک راه داشت، مثل گربه‌ها، کبوترها، مورچه‌ها.

با بزرگ شدن کلی چیز یاد می‌گیریم، کلی جاها رو می‌شناسیم، با یه عالمه آدم آشنا می‌شیم. تازه از یک سنی می‌فهمیم که آدما همه‌ی این راه‌ها رو می‌تونن برن، با همه‌ی آدم‌ها می‌تونن رابطه بگیرن،‌ طعم همه چیز رو می‌تونن بچشن!. بچه‌گی ما فقط یک راه داشت، البته فقط از دریچه‌ی ذهن کوچک و ساده‌بین ما...

این محدودیت نگاه و یک‌انتخابی بودن بچه‌ها و حیواناته که این‌قدر مطمئن و راحت‌الفکرشون می‌کنه. بچه‌ها چنان به بازی و حیوانات چنان به بازی‌گوشی‌هاشون مشغول می‌شن که همه باور می‌کنن دارن مهم‌ترین کار دنیا رو انجام میدن و غیر از اون هیچ چیزی به اون‌ها مربوط نیست. البته همه‌ی بزرگا هم از بچه‌‌گی‌شون خارج نمیشن، خیلی از بزرگ‌ها، به‌خصوص کم‌اطلاع‌تر و کم‌سوادترها کماکان یک‌مسیری و یک‌انتخابی هستند؛ کمی به آدم‌های دور و بر و به خصوص نسل‌های قبلی نگاه کنید. همیشه‌ی خدا به انطباق فکر و روح مادبزرگم با زنده‌گی‌ش غبطه می‌خوردم، به نظرم اون لحظه‌ای هم فکر نکرده که بی‌نهایت گزینه پیش روشه و حتی لحظه‌ای هم دوراهی‌ها و اِن‌راهی‌های! زنده‌گی رو تجربه نکرده. مادبزرگ‌م همیشه صد در صدِ وجودش متمرکز به زنده‌گی‌ای بوده که به‌عینه پیش روش می‌دیده؛ خانه‌واده، فامیل،‌ هم‌سایه.

نمی‌دونم این خاصیت دوره‌هاست که سرعت تغییر و تحولات توشون متفاوته، یا خاصیت آدم‌ها و اطلاعات‌شون که حجیم‌تر شده؟ اگر دقت کنید، آدم‌هایی که کتاب‌های بیش‌تری می‌خونن یا به‌نحوری اطلاعات بیش‌تری دارند، معمولاً مذبذب‌تر از آدم‌های دیگه‌ن و به‌سختی می‌تونن تصمیم بگیرن. از طرفی دوره‌هایی که دارای تغییرات سریع هستن و شما ممکنه به یک‌باره با یک پیام تلگرامی شغل‌ت رو در لحظه تغییر بدی! هم به این تردیدها و گیجی‌ها اضافه می‌کنه.

نمی‌دانم، اما نه آن ساده‌انگاری بچه‌گی را مناسب پخته‌گی جوانی‌ می‌دانم، و نه این تورم دنیا و ناتمامی گزینه‌ها را از یک‌انتخابی بچه‌گی دوست‌تر دارم. هر چه که هست، گیجی مداوم با بی‌انتخابی تمام نمی‌شود. انگار زنده‌گی هیچ‌گاه روی اطمینان و ثبات را نشان نخواهد داد.

من آدم ترسویی هستم، خیلی می‌ترسم. مثلاً با هر کسی هم‌کلام نمی‌شوم و به هر کسی نزدیک نمی‌شوم. همیشه این حس ترس و احتیاط که ناشی از یک عدم اطمینان و عدم قطعیت است با من است. معمولاً خودم را هیچ می‌بینم و نمی‌توانم به خودم تکیه کنم، بیرون که می‌روم یا هر کاری که دارم نیاز به هم‌راهی برای تکیه کردن و هم‌دوشی دارم. تفاوت اوقات تنهایی و جمع را از حالت چهره و روحیه‌ام می‌شود تشخیص داد؛ از نوع رفتارم، حرف‌هایم، میمیک صورت‌م و حتی نوع راه رفتن‌م!

به‌طور ویژه من هنگامی که در جمع‌های خاصی هستم احساس تنهایی و ترس فزاینده‌ای دارم، جمع‌هایی که یا خوب نمی‌شناسم‌شان و یا بد می‌شناسم! این بد می‌شناسم البته ایهام داشت!. گاهی متواری می‌شوم و گاهی خودم را در جمع به‌نحوی سوا می‌کنم. آدم‌ها برایم خیلی مهم‌ند، آدم‌ها و عقایدشان و آن‌چه بدان تکیه می‌کنند. بعضی‌ها را وقتی می‌بینیم، یا نه حتی وقتی می‌دانم هستند و یا فکر می‌کنم که من در ذهن‌شان حضور دارم، دل‌گرم می‌شوم و پشت‌م محکم می‌شود. هر اندازه از بعضی‌ها فراری‌ام و ازشان می‌ترسم، به بعضی‌های دیگر تکیه می‌کنم و ازشان گرمای زندگی‌ام را می‌گیرم.

گاهی آدم‌ها را می‌بینم که به خودشان تکیه کرده‌اند، خوش‌حال‌ند و لب‌خند ژکوندی بر لب دارند، مطمئن‌اند و با اعتماد به نفسی عجیب گام برمی‌دارند. ظاهرشان را باب میل «خودشان» آراسته و حرف‌ها و سکنات‌شان حاصل زنده‌گی «خودخواسته‌»‌ی آن‌هاست. این آدم‌ها مرا افسرده می‌کنند و آن ترس فراگیر را در من ایجاد می‌کنند. در کنار اینان احساس می‌کنم که بر روی باد ایستاده‌ام و دمی بیش‌تر طول نمی‌کشد که واژگون شوم...

به عکس، کسانی که اصلاً دلایل زنده‌گی من‌اند، کسانی‌اند که می‌دانم «میل» و «دل» و «معده» و این‌ها را دور انداخته‌اند!. تکیه‌شان، شادی و غم‌شان، ترس و تهورشان، همه وابسته به دژی محکم است. آن‌ها قلاب‌های‌شان را جایی بند کرده‌اند که اگرچه مال خود ظاهری‌شان نیست، اما تا قیام قیامت محکم است، و کسی که با این‌ها و هم‌دم آن‌هاست نه تنها روی باد نیست، که افسار باد را هم به اذن صاحب‌ش در دست خواهد گرفت!

 

The-Spiders-Web

 

ام‌روز چیزی را در قرآن خواندم که تأییدی بر این حس چندین ساله‌ی من بود. هیجان‌زده و خوش‌حال شدم و تصمیم به گفتن‌ش گرفتم. سوره‌ی مبارکه‌ی عنکبوت، آیه‌ی ۴۱:

«مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ»

«داستان کسانى که غیر از خدا دوستانى اختیار کرده‏‌اند هم‌چون عنکبوت است که خانه‏‌اى براى خویش ساخته و در حقیقت اگر مى‌‌دانستند سست‏‌ترین خانه‌‏ها همان خانه‌ی عنکبوت است»

و انقدر خداوند زیبا مثال زده که نیازی به توضیح ندارد، همه‌ی آن ترسی که گفتم یک‌جا به دل‌ات می‌افتد، وقتی فکر می‌کنی که غیر از خدا به کس یا چیز دیگری نکیه کرده‌ای، تکیه‌ای که بی‌شک بر باد خواهد بود...

 

 

 

این ایام که سیمای جمهوری اسلامی دوباره سریال یوسف پیام‌بر (علیه‌السلام) را پخش می‌کند، دوباره، شیفته‌وار تماشا می‌کنم این به‌ترین داستان دنیا را.

ام‌شب بعد از دیدن سریال، مروری کردم بر سوره‌ی یوسف (ع) در قرآن کریم. به نظرم رسید که تصویر کردن قرآن و درآوردن مفاهیم انتزاعی قرآن در قالب‌های تجسمی، در کنار امتیازاتی که دارد خطرات مهم و قابل توجهی را هم در دل خود پنهان کرده است.

ما هنگام تماشای فیلم‌ ناخودآگاه آن را داستان می‌پنداریم و می‌گوییم ای بابا! این‌جا فلانی چه‌قدر بد بازی کرد!، یا حتی اگر این‌گونه هم نباشد و کاملاً غرق در داستان و مفاهیم فیلم شویم، باز هم آن را در قالب سینما و ناچاراً محدود به داستان می‌‌دانیم و هیچ‌گاه درک حضوری، درونی و تجربی‌ای که ممکن است با تجربه و خواندن و تصور کردن داشته باشیم نداریم. البته این موضوع محدود به یک فیلم و یک سریال نیست. این چالش مربوط به ذات سینماست، و مقایسه‌ای که همیشه بین کتاب‌های داستان و فیلم‌هایی که از آن‌ها اقتباس شده می‌کنند و برخی حتی این دو را غیرقابل مقایسه می‌دانند. اما این‌جا موضوع جدی‌تر و عمیق‌تر است. موضوع فقط به تصویر کشیدن کلمات مربوط نیست، موضوع محدود کردن کلام خداوند به تصویر، و چند چهره‌ و منظره‌ای‌ست که چه بسا در در فیلم‌های دیگر و جاهای دیگر هم آن‌ها را ببینیم. هرچند این مسئله فقط من‌باب تلنگر و تأمل است و نباید فوراً از آن ممنوعیت فیلم‌سازی از قرآن را نتیجه گرفت؛ باید به آن اندیشید.

 

سریال یوسف پیام‌بر

 

در این شب‌ها دائما هنگام دیدن فیلم، به خانه‌واده می‌گویم واقعاً تصور کنید! با آن همه جلال و شکوه (که به هیچ عنوان در فیلم متجلی نشده) و آن همه قدرت و ثروت و فریبایی کاخ‌ها و زیبارویان مصری، یوسف (ع) بایستی مقابله می‌کرد و در برابرشان سر خم نمی‌کرد، و در عین حال از تیغ خشم و تکبر آن‌ها جان سالم به در می‌برد!

یا می‌گویم نه جداً یک لحظه فکر کنید! یک جوان تنها و غریبه که به‌ظاهر هیج چیز ندارد، با چه دل و جرئتی در مقابل معابد و روحانیون گردن کلفت و مردم متعصب آن می‌ایستد و در مقابل‌شان معبودشان را به سخره می‌گیرد. شوخی که نیست، فیلم که نیست!

قرآن که می‌خوانم،‌ همه‌ی تصویرها را از ذهن‌م پاک می‌کنم و خودم تصور می‌کنم؛ به آیات قرآن، لحن‌ش و جزئیات‌ش دل می‌دهم تا ببینم چه می‌گوید و بعد تصور می‌کنم مصر را، یوسف را، زلیخا را، عزیز را، شیطان را و خدا را!. این‌جا دیگر خبری از مصطفی زمانی و کتایون ریاحی نیست! فضا و زمین و بناها هم شهرک سینمایی و بیابان‌های قم نیستند. این‌جا همه چیز واقعی است، و در دل همین واقعیت، من و تو تصمیم می‌گیریم کدام آدم باشیم، و بعد از تمام شدن داستان، یا خدای یوسف را داریم و یک‌تا پرستیم، و یا مشرکیم و آمون‌ها را سجده خواهیم کرد، این‌ها هیچ‌کدام شوخی نیست، فیلم هم نیست!