حرف‌هایم

۵ مطلب در دی ۱۳۹۱ ثبت شده است

محمد(ص) به فرمان خداوند،در حالی که حسین را در آغوش و دست حسن را در دست داشت و فاطمه و علی پشت سرشان حرکت می کردند، به میدان مباهله گام نهاد.

نمایندگان نجران از این که پیامبر(ص) فرزندان معصوم و یگانه دختر خود را به میدان آورده،شگفت زده شده و عقب نشینی کردند.اسقف نجران گفت: من چهره هایی می بینم که هرگاه دست به دعا بلند کنند و از درگاه خدا بخواهند که بزرگ ترین کوه ها را از جای بکند،بی درنگ کنده می شود!..ما حاضر به مباهله نیستیم..آن گاه گروهی از مسیحیان ایمان آوردند...


"با اندکی تصرف از: تاریخ تحلیلی صدر اسلام-محمد نصیری"

گاهی می خواهی چیزی بگویی،اما زبان یاریت نمی کند..شاید هم گوش شنوایی نیست..تمام خیالت را خط خطی می کنی روی کاغذ..حالا خیالت راحت است که حرفت را گفته ای..

چند خط خطی من در ادامه آمده.

مسافرین محترمی که قصد تغییر مسیر به سمت ایست گاه "ولی عصر" را دارند،در این ایست گاه از قطار پیاده شده و پس از سوار شدن در ایست گاه "دانش گاه امام علی" به سمت ایست گاه "ولی عصر" حرکت کنند...

 

ایست گاه مترو

خانه ای باید ساخت

که در آن پنجره ها جلوه گری ننمایند

پنجره نور ندارد که بتابد بر ما

پنجره خود نتواند که بگوید همه چیز

بلکه ماه است و وجودش همه از خورشید است

خانه ی این دل من نومید است.

خانه ای باید ساخت...

خانه ها ویران است

نورها پنهان است

خانه ها را همه خالی ساختند

پاک و بی آلایش

و سپردند به ما

خشت اول را نهاده صاف معمار جهان

کج شود دیوار این تقصیر توست

خانه ها را امروز، همه کج ساخته اند

خویش را باخته اند

خانه از نور تهی

و کژی ها همه پیدا هستند

خانه ای باید ساخت

خانه ای در خور انسان نه وحوش

خانه ای با یک درب

و اتاقی که فقط جای خداست...

                                                                                                           خانه دل

پدربزرگ خوبم سلام.

چند صباحی است دیگر بین خودمان نمی بینمتان.گویا به جایی دیگر نقل مکان کرده اید.

اگر احوال ما را جویایید، باید بگویمتان که ما همه خوبیم و ملالی نداریم جز دوری شما.اما شما را نمی دانم، روزگارتان مثل دنیای ما ملال آور است یا نه. هرچه باشد برای شما که بهتر است. چون دیگر از شر بندهای بسته به دست و پایت راحت شده ای...آری تو پر کشیده ای...

تو پر کشیده ای اما یک بند را نبریدی..بند دلمان را.آن را با خودت تا آنجا کشیدی..اما از این بند طویل چه سود؟ زور او فقط به آوردنمان پای مزارت می رسد.آن هم هفته ای یک بار...

راستی، روزی که مزارت گل باران شده بود را به یاد داری؟ ذره ای از سنگ سیاه مزارت پیدا نبود. پر بود از گل های رنگارنگ..به خودمان که آمدیم، دیدیم رنگ و بوی یکی از گل ها کم است.گل ها را کنار زدیم تا چهره ات از جلو چشم مان دور نشود...

 

بابایی
 

به عکست که خیره می شوم برایم غریبه است.آخر خیلی وقت بود که سرت را چنین پر مو ندیده بودم.

پدر بزرگ عزیز، از وقتی رفته ای مبل برایم غریبه شده.آخر یادت هست؟هرچه اصرار می کردیم روی مبل نمی نشستی.

مسافرت که می رویم،معمولا نماز صبحم قضا می شود،آخر نیستی که بیدارم کنی...

روز پدر که می شود، دیگر برایت پارچه و لباس نمی گیریم تا دل خود را راضی کنیم.یک راست می آییم پیش خودت.می آییم تا تو ازمان راضی باشی...

نوروز هم نوروزهای قدیم..من دیروزِ با تو را،به نوروز بدون تو ترجیح می دهم..سال را که به سال بعد تحویل می دهند،من هم یک سال در خاطراتم به عقب می روم،تا تو بیشتر در خاطرم باشی و تجلی خاطرات را فقط در اشک چشمانم می توانی ببینی...

وصف محرم ها را که دیگر از من مخواه... زیرا دیگر درهیئت کسی را ندارم تا در تاریکی تکیه،چشم بگردانم بین پیرمردان تا پیدایش کنم، و از لبخند حضورش دل گرم شوم... ای کاش قبل از رفتنت،کمی هم فکر ما را می کردی..این رسمش نبود...

خاطرات این یکسال را که ورق می زنم،همه یک عنوان دارند، با اندک تفاوتی: اولین عید بدون بابایی..اولین مسافرت بدون بابایی..اولین......بدون بابایی...

البته که ما زود به نبودنت عادت کردیم، اما امان از روزی که عاداتمان فراموشمان شود...


 

بزرگترهایمان،بالاخص پدربزرگ ها و مادربزرگ ها،برکت زندگی مان هستند.این را باور کنیم. وقتی از دستشان بدهیم،برکت زندگی مان کم می شود.خواسته یا ناخواسته. خیلی انتظار زیادی نیست که به بهانه های مختلف دلشان را شاد کنیم..خیلی سخت نیست اگر موضوعی را بلد نیستند،با احترام یادشان دهیم.سخت تر از همه این است که وقتی جای خالی شان را دیدی،تازه فکر کنی که چه ها باید می کردی و ...