حرف‌هایم

اخیرا به نکته‌ای درمورد گروه‌های تلگرامی رسیده‌ام.

معمولا آغاز گروه‌های تلگرامی یا بعد از دیداری حضوری‌ست و تصمیمی که در آن دیدار برای تاسیس گروه می‌گیرند، یا برای دوباره جمع کردن دوستان و آشنایانی دور از هم مثلا برای اجتناب از دل‌تنگی و دور هم بودن. بعضی گروه‌ها هم اصلا بستر اجتماعی خاصی ندارند و یک‌سری غریبه با هدفی احیانا مشترک دور هم در گروه جمع می‌شوند.

به تجربه فهمیده‌ام که نزدیکی افراد به‌وسیله‌ی این گروه‌ها (چه در تلگرام و چه سایر شبکه‌های اجتماعی) توهمی بیش نیست. گروه‌ها تنها در شرایطی می‌توانند کار خودشان را بکنند و مفید باشند که به طور موازی نیز افراد در جهان حقیقی با هم در ارتباط باشند؛ در غیر این‌صورت آن گروه محکوم به فنا یا از کارافتادگی‌ست. 

مثال‌ش در دنیای واقعی این‌گونه می‌شود: فرض کنید دوستی را هر روز می‌بینید و با هم صمیمی شده‌اید، مثلا با هم هم‌کلاس هستید. ممکن است در این ایام شما از همه‌ی سَر و سِر هم خبر داشته باشید و حتی هم‌دیگر را با اسم مستعار نیز صدا بزنید! پس از چندی مدرسه‌ی شما تمام شده و شما پس از چند سال دوری از او، دوباره در خیابانی ملاقات‌ش می‌کنید. اصلا عجیب نیست که در این شرایط شما او را حتی «تو» صدا نکنید و بهش بگویید «شما»!

داستان گروه‌های تلگرامی هم همین است، تا دیدار تازه است و روابط داغ، تلگرام و کلا فضای مجاز می‌شود مکمل روابط دنیای فیزیکی ما و گروه‌ها هم فعال خواهد بود، اما هر چه آن داغی سردتر شود و دیداری تازه نشود، همان اتفاق دنیای حقیقی برای ما می‌افتد، یعنی کم‌تر میل و انگیزه به ارتباط پیدا می‌کنیم و حتی آن گروه کم‌تر محلی از اعراب پیدا می‌کند.

بنابراین بیایید توهم ارتباط در دنیای مجازی را از سرمان بیرون کنیم، اگر فکر می‌کنید با گروه‌های تلگرامی دوست‌ها و فامیل‌های‌تان را حفظ کرده‌اید سخت در اشتباهید، اتفاقا به دلیل فضای مصنوعی این شبکه‌ها، امکان سوء تفاهم و بروز مشکلات بیش‌تر هم می‌شود و چه بسا یک رابطه‌ی صرفا تلگرامی روابط واقعی‌تان را هم خراب کند. بعد از همه‌ی این حرف‌ها به قول قدیمی‌ها می‌رسیم که می‌گفتند:

«از دل برود هر آن‌که از دیده برفت»...

 

پ.ن: این را در کانال تلگرام نوشتم. ظاهرا به آن معتاد شدم و فعلا در همان‌جا رحل اقامت افکنده‌ام :))

اگر علاقه داشتید آن‌جا نیز بیدق را هم‌راهی کنید.

سلام، خوبین؟ :)

خیلی حرص می‌خورم از این‌که این‌جا به‌روز نمیشه :(

نمی‌دونم چرا قدیما انقدر اشتیاق داشتم که هرچی میشه بیام این‌جا بنویسم ولی الان هرچقدر تلاش می‌کنم نمیشه :|

ماهیت «متغیّر» و «در حال تحول» زنده‌گی چیزیه که اون رو و آدم‌های زنده‌گی‌کننده رو غیر قابل پیش‌بینی می‌کنه؛ یک‌باره برمی‌گردی و می‌بینی که ای دل غافل! همه چیز عوض شده...

فکر می‌کنم عنصر کلیدی در بلاگ‌نویسی اعتمادبه‌نفس باشه،‌ چیزی که اول‌ش زیاد داری و بعدش کم، درست برعکس هر فرآیند دیگه‌ای در دنیا!

مثل بچه‌هایی که تا وقتی بچه‌ن کارهای جسورانه و متهورانه می‌کنن اما وقتی به سن عقل و محاسبه می‌رسن سخت از جاشون تکون می‌خورن و ترسو می‌شن!

انگار که آدم با آگاه‌تر شدن کمی دست و بال‌ش بسته و شجاعت‌ش کم میشه. من هم شاید وقتی با افکار و حرف‌ها و افرادی بسیار بزرگ‌تر از خودم آشنا شدم کمی ترسیدم. ترسیدم که کلام ناقص و گاهی بی‌هوده‌ی من در مقابل کلام‌های محکم‌ و بزرگ‌تر از خودش بی‌آبرو بشه. بنابراین دیگه آدم بامهابایی شدم و بی‌مهابا پست نذاشتم!

خلاصه ناراحتم از این وضعیت،‌دعا کنید که به یه نحوی درست بشه..  :))

یا علی

راننده‌ی تاکسی می‌گفت: « آقا الان دیگه همه مسافرکش شدن.. همین ماشین جلویی رو نگاه! دیدی چه‌جوری سبقت گرفت؟! حتما جلوتر مسافر دیده داره میره قاپ‌ش بزنه!...»

استاد معماری می‌گفت: « بچه‌ها الان دیگه همه معمار شدن.. همین خانمی که الان تو اتاق آموزش نشسته رو دیدید؟! ایشونم احتمالا دانش‌جوی معماری بوده که به خاطر بی‌کاری شده کارمند دانش‌گاه!...»

فروشنده‌ی سوپر مارکت می‌گفت: « حاج آفا الان دیگه همه زدن تو کار سوپری.. همین فرش‌فروشی سر خیابونو دیده بودین؟! الان کلا تغییر شغل داده شده فروش‌گاه زنجیره‌ای، هرچند وقت یه بار تخفیف میذاره واسه مشتریا..»

 

 

نویسنده‌ی کتاب می‌گفت: « دوستان امروزِ روز هر کسی یه قلم دست‌شه داره می‌نویسه!.. همین سیاه‌لشگرای فیلما رو دیدید؟.. الان چندتاشونو می‌شناسم که متناشون تو اینستاگرام چندهزار تا لایک می‌خوره!...»

بن‌گاه‌دار املاک می‌گفت: « داداش تو این ده ساله که ما این‌جاییم، تعداد بن‌گاهیا سه برابر شده... همین اوس حمید معمارو دیده بودی که؟!... بیا ببین چه دفتر دستکی به هم  زده، شده بزرگ املاک‌داران حمید و شرکا!...»

خواننده‌ی ناشناس پاپ می‌گفت!: « آقا چرا هر کسی از مامان‌ش قهر می‌کنه میره خواننده میشه؟... همین فوت‌بالیسته که تازه بازنشسته شده... الان آلبوم داده بیرون، تازه داره مقدمات کنسرت‌ش رو هم آمده می‌کنه!...» 

داشتم به حرفای راننده و استاد و فروشنده و نویسنده و بن‌گاه‌دار و خواننده‌ی ناشناس فکر می‌کردم، و این‌که چرا همه فقط شغل خودشونو شغل می‌دونن، که یکهو این جمله به ذهن‌م رسید:

« الان دیگه همه یه وب‌لاگ دارن توش هرچی می‌خوان می‌نویسن.... همین پسره که تا دی‌روز پستای منو دنبال می‌کردو دیدی؟.... رفته واسه من بلاگ زده اون‌وقت بالاش نوشته وب‌لاگ نویسی شغل من است!»

ماهیِ بی‌رنگ معمولی داشت در دریا حرکت می‌کرد، بی آن‌که کسی متوجه‌ش بشود. آخَر او نامرئی بود و هیچ کدام از آب‌زیان دور و بر نمی‌توانستند ببینندش.

ماهیِ بی‌رنگِ معمولی  برای لحظه‌ای احساس کرد که سمتی از بدن‌ش با یک خط محدود شده و دیگر نامرئی نیست. در همین لحظه‌ها بود که همین حس را در سمت دیگر بدن‌‌ش داشت.

او از دو طرف محدود شده بود و حالا، همه‌ی آب‌زیان دو طرف دریا او را می‌دیدند. ماهیِ بی‌‌نگِ معمولی به یک آن جستی زد و از آن‌جا دور شد. بله، ماهی نامرئی ما در تور نقاش گیر کرده بود و حالا، بخشی از زندگی او در کاغذهای نقاش ادامه می‌یافت. 

ماهی، روزها و شب‌های زیادی است که برای آزادی از بند کاغذ دعا می‌کند. ای کاش نقاش تصویر او را پاک کند.

 

The-strange-fish-in-sea

 

سلام

قدیم‌تر آرام‌تر بودیم. آهسته‌تر راه می‌رفتیم و شمرده‌تر حرف می‌زدیم. جدید که شد همه چیز تند شد، آخر می‌گویند هر چه دنیا به پایان‌ش نزدیک‌تر شود، تمدن‌ها فشرده‌تر و تغییرات سریع‌تر خواهد بود...

قدیم‌تر اطلاعات همین‌جور روی زمین و هوا نریخته بود و ماها در دریای کلمات و تصاویر شنا نمی‌کردیم. آن قدیم‌ها روزمان را با دیجیتال‌ها شروع نمی‌کردیم و شب را به صفر و یک‌ها خوش‌باش نمی‌گفتیم. این جدیدترها که چرخ‌دنده‌ها چرخیدند، چرخیدند و چرخیدند و آن‌قدر دور خودشان زدند تا سرعت‌شان زیاد و از کنترل خارج شد، ما از آن حال جدا شدیم. حالا این‌قدر همه چیز سریع رخ می‌دهد که گاهی اخبار و حوادث و اطلاعات از تو جلو می‌زدنند، و تو می‌گویی اصلا بی‌خیال‌ش! بگذار این‌قدر بدوند تا از پا درآیند...

مسیر پرجزئیات

حالاها ما نیستیم که دنبال چیزها می‌رویم بل‌که چیزها هستند که ما را تعقیب می‌کنند. حالاها روزگار انتخاب است و انتخاب اصلح و ارجح نیازمند شناخت. تو اگر بخواهی یک کفش بخری سه پیام تبلیغاتی در پیامک‌هایت، پنج تا در ای‌میلت، شش تا در تلگرام، بیست و سه تا در اینستاگرام، دو تا در تلویزیون، ده‌ها سایت اینترنتی و کلی مغازه‌ی داخل خیابان انتظار انتخاب تو را می‌شکند. گذشت دوره‌ای که تو می‌فهمیدی که نیاز به کفش پیدا کرده‌ای و می‌گشتی به دنبال جایی که نیازت را برآورده کند و تو ذوق کنی که این روند ایجاد نیاز تا برآوردن‌ش را طی کرده‌ای. قدیم‌ترها تشنه می‌شدیم گاهی اما اکنون غرقه‌ایم. اکنون روزگاری است که آب از سرمان گذشته است و یک وجب و صد وجب‌ش برای‌مان توفیری نمی‌کند. آن‌قدر آب نطلبیده برای‌مان آورده‌اند که دیگر طعم شیرین تشنگی را فراموش کرده‌ایم. سیر نیاز تا غنا را نمی‌فهمیم و فقط بر صندلی‌ها نشسته، انتخاب می‌کنیم...

چه زیبا و عجیب، و چه بی‌خود گفت جلال‌الدین بلخی که آب کم جو... آب کم جو تشنگی آور به دست، تا بجوشد آب‌ت از بالا و پست.. بی‌خودی‌ش از این جهت است که فهمیده و عمل نشده و الا چه حرفی از این حکیمانه‌تر؟  

حالاها دوره‌ای است که آن‌قدر در کلاس درس و رسانه و در و دیوار به خوردت می‌دهند که از هرچه خوراک است سیر می‌شوی و هیچ‌گاه درنمی‌یابی که لذت گشتن و یافتن و پیدا کردن گم‌شده‌ها چگونه است. اگر در گذشته ابن‌سیناها، به محض یافتن کتاب‌خانه‌ای تا آخرین لغتی که در آن محدوده یافت می‌شده را از نظر می‌گذراندند، به خاطر کم‌تر دانستن نبوده است، آن‌ها استسقا داشته‌اند، استسقای علمی.

حالا دلم‌ می‌خواهد برای بعدترها که شاید باشم و شاید نباشم روزه بگیرم. روزه می‌گیرم که تشنه شوم، گشنه شوم و بی‌خواب. که لقمان به پسرش گفت با این سه کم‌بود، بیش‌ترین لذت را از آب و غذا و خواب خواهی برد...

 

 

صحبت‌م را با یک سوال آغاز می‌کنم. آیا جارو زدن خیابان‌ها کار بزرگ‌تری است یا ریاست جمهوری یک کشور را بر عهده داشتن؟ منشی بودن در یک اداره‌ی کوچک یا اختراع وسیله‌ای مانند تلفن؟ اصلا می‌شود برای کارها بزرگ و کوچکی تعریف کرد؟ اگر نمی‌شود پس چرا ما همیشه به دنبال گذر از کارهای به ظاهر کوچک فعلی‌مان به کارهایی بزرگ هستیم؟

مثلا اگر من با دوربین موبایل‌م از زندگی دو ساعته‌ی یک مورچه فیلم بگیرم کار بزرگی کرده‌ام، یا هنگامی که استیون اسپیلبرگ برایم دعوت‌نامه‌ی هم کاری بفرستد و در فیلم چندصد میلیون دلاری‌اش دستیار گارگردان باشم؟!!! اگر دقت کرده باشید یک سوال ابتدای متن به چندین سوال تبدیل شد و من زیر قولم زدم.

می‌خواهم بدانم که معیار بزرگی یک کار چیست. به درآمد آن، زمانی که برایش می‌گذاریم، به سر و صدا کردن‌ش، میزان تاثیرگذاری‌ش یا تعداد افرادی که آن را می‌بینند؟

من فکر می‌کنم گنگ بودن این معیار چالش‌های مهم و در عین حال مسخره‌ای را در جامعه‌ی ما به وجود آوده است. مثلا اگر دیده شدن را معیار بزرگی و اهمیت بگیریم، یک فوت‌بالیست بی‌سواد بی‌شخصیت می‌شود بزرگ‌ترین انسان روی زمین! کما این‌که شده است. این پارادوکس سخیف هنگامی گندش در می‌آید که آقای فوت‌بالیستِ نه‌چندان محترم خراب‌کاری می‌کند و اذهان عمومی مشوش می‌شود!

اگر سر و صدا کردن را معیار بزرگی کار بدانیم، دزد و قاچاف‌چی و مختَلِس (اختلاس کننده) بزرگ‌ترین‌های جمع مایند. همین چند وقت پیش بود که عالمی به نام آیت‌الله شجاعی به رحمت خدا رفت. فرهیختگانی که می‌شناختندش از بزرگی و حرف‌های عجیب او می‌گفتند،‌ حرف‌های بزرگی که در بی‌هیاهو بودن ایشان نشنیده ماند. حالا از همین جماعت بپرسید که نام پنج عالم دینی را بگو. سخیف‌ترین و مبتذل‌ترین‌ها را ردیف می‌کند، چرا که از او یک جک در گوشی‌شان شنیده‌اند..

 

بزرگ کیه؟

 

به نظر می‌آید که تغییر قالب‌های رسانه‌ای مفهوم «بزرگی» را دست‌خوش تغییر کرده است. مثلا اگر کسی را از تلویزیون ببینیم،‌ چون او را از یک قاب جدید و عجیب و غریب دیده‌ایم آن انسان برای‌مان خاص می‌شود. یا در  زمان‌های قبل‌تر اگر کسی کتابی چاپ می‌کرد، چون حرف‌های صوتی‌اش تبدیل به یک‌سری نوشته‌ی جالب شده بود یکهو بزرگ می‌شد. همین‌طور اگر یک نفر برود بالای منبر و برای هزاران نفر سخن‌رانی کند را مقایسه کنید با حالتی که او با تک تک افراد به طور مجزا صحبت می‌کند. اگر اول با فرد صحبت کند و بعد بالای منبر برود، افراد می‌خندند که فلانی را نگاه! حالا برای ما سخن‌ران شده! اما اگر اول سخن‌رانی کند بعد به صحبت انفرادی برسد، افراد دست و پاشان می‌لرزد که ما با فلانی هم‌کلام شده‌ایم! همانی که هزاران نفر پای منبرش می‌نشستند..

همه‌ی این‌ها هنگامی به ذهنم رسید که خودم بین کارهایم بزرگی و کوچکی قائل شدم. نوشتن یک متن که گاهی آن را فقط خود و خدایم می‌بینیم و متنی که قرار بود برای کارگردانان و متخصصان سینما و تلویزیون بنویسم! این هر دو یک کار است،‌ فقط مخاطبان‌ش و شناخته و ناشناخته بودن‌شان با هم تفاوت دارند. حالا من می‌توانم بین این دو مقایسه کنم که کدام‌یک بزرگ و کدام کوچک است؟ فکر می‌کنم که این‌ها به میزان ایمان افراد و درک‌شان از دنیا برمی‌گردد. چه بسا دانه ریختن برای یک گنجشک که دنیایی بیرزد و چه بسیار بذل و بخشش‌هایی که ارزنی نیرزد،‌ چرا که حتی نتانیاهو هم بر علیه تروریسم راه‌پیمایی می‌کند!

دوستانی که متن رو کامل فهمیدن کامنت بذارن تا جوایز رو براشون ارسال کنیم.

معمولا به خریدهای خانه کاری ندارم،‌ یعنی اعتقاد دارم که هر کسی احساس نیاز به خریدن یا تعمیر چیزی می‌کند، خب خودش برود انجامش دهد! فکر می‌کنم اگر مثلا دسته‌ی کتری شکسته است، حتما مادرم زیادی آن را سنگین کرده یا آن را کج بلند کرده است. اگر هم کسی را مقصر نبینم، به خودم می‌گویم چه‌قدر این‌ها تجملاتی فکر می‌کنند، خب حالا یک جوری همین را استفاده کنند دیگر..

ام‌روز نمی‌دانم چه شد، از خواب که بیدار شدم و مادرم را در حال بیرون رفتن دیدم، به او گفتم که من کارهای عقب افتاده‌اش را انجام می‌دهم و با لب‌خندی چون سوپرمن‌ گفتم: «برو که من هستم!»

گاهی همین‌طور که نشسته‌ام یک‌هو دلم می‌خواهد بنویسم، قل‌قلک‌هایی که بیش‌تر اوایل صبح یا اواخر شب به سراغم می‌آید. غالبا این انگیزش‌های درونی را روی کاغذ پیاده می‌کنم در دفترچه‌های شخصی. از هرچه که به ذهنم برسد می‌گویم و معمولا آسمان را به زمین می‌دوزم. این نوشته‌هایی که ناگهانی است و موضوعی هم ندارد را ترجیح می‌دهم رسانه‌ای نکنم،‌ چون همه‌ی مخاطبان من همان حال و هوای من را ندارند که بنشینند و به حرف‌های بدون موضوع من گوش کنند. صحبت‌هایی که شاید از جریان سیال ذهن برمی‌خیزد و چه عبارت دهان پرکنی است این جریان سیال ذهن...

خیلی برایم شیرین است وقتی که یک نفر تمام این نوسته‌های مرا می‌خواند و نظرش جلب می‌شود، و خیلی برایم خجالت‌آور است وقتی که کسی از گفته‌های من جا بخورد. مانند زمانی که با کسی خودمانی حرف می‌زنی و شوخی می‌کنی و بعد می‌فهمی که او آدمی رسمی و بسیار جدی است! همین شیرینی دیده شدن و خوانده شدن را گاهی در یادداشت‌های شخصی و خاطره‌نویسی‌ها هم دارم تا جایی که گاهی ناخودآگاه آن را برای مخاطبی نامعلوم می‌نویسم. حتی بعضی از این یادداشت‌های یک‌نفره را برای بعضی محرم‌ترها می‌خوانم و بعضی را تنها برای خودم تکرار می‌کنم.

خلاصه که این حلاوت هم‌سخنی و دیده شدن مرا بر آن داشته که این غلیان‌های درونی را بر صفحه‌ی وب بنویسم نه در برگه‌ی دفتر. هم‌سخنی‌ای نه رو در رو و با چشم سر، بل‌که به واسطه‌ی کلمات در جهان مجازی، و آن هم نه در شبکه‌ای اجتماعی هم‌چون خیابان، بل‌که در وب‌لاگی شخصی و با خواننده‌ای که هم‌چون میهمان خوانده شده به این خانه است. 

خیلی دوست دارم بیش‌تر بنویسم، از موضوعاتی مشخص و با متن‌هایی سنجیده. اما آشفته‌گی برنامه‌های زنده‌گی نمی‌گذارد آدم به هیچ‌کدام‌شان آن‌طور که باید برسد!

آقایون و خانم‌ها اصلا حواس‌تون هست؟!!

هر چیزی در دنیا نقطه‌ی تعادلی داره که اگر از اون نقطه خارج بشه فرومی‌پاشه و مثل ترکش به چیزهای دیگه هم اصابت می‌کنه. هر چه در تاریخ جلوتر میایم تکیه‌ی آدما به سنت کم‌تر میشه و انسان‌ها بیش‌تر شبیه به بز سرشون رو پایین میندازن و هر وری می‌خوان میرن! سنت راهی‌ه که بشر طی هزاران سال در تعامل با دنیا به‌ش رسیده و معمولا راه مطمئن و کم‌خطرتری نسبت به راه‌های دیگه است. حتما عبارت سنت نبوی رو شنیدید. سنت نبوی شیوه‌ی تعامل خاندان معصومین (ع) با عالم است که مطابق تاییدات عقلی و شرعی و نقلی و عرفی و وجدانی و کلامی و فلسفی و عرفانی و .. کامل‌ترین و مطمئن‌ترین روش برخورد با دنیا است. بنابراین پای‌بندی غالب بشر به سنت‌ها در طول تاریخ، تا حد زیادی از خطرات و مشکلات عجیب و غریب نجات‌شون داده. البته این‌جا سنت به طور کلی منظور منه، نه استثناهایی که باعث انحطاط بشر بوده. بنابراین دست انداختن به طناب سنت تا حد زیادی این تعادل رو در دنیا برقرار می‌کرده. اما...

اما زنده‌گی ام‌روز ما داره به سمتی میره که دور از جون شما هر کسی هر غلطی می‌خواد می‌کنه! آیات قرآن در چنین مواقعی عذاب‌هایی رو ذکر کرده که بر انسان‌های ول‌گرد، بی‌خدا و مغرور به خود نازل می‌شده. پس بنده بعید نمی‌بینم این عذاب رو بر سر مبارک دنیای خودمون. اگرچه شاید عذاب‌های ام‌روزی در غالب تیر و خم‌پاره خرد خرد فرود بیان بر سر مردم و البته بلایای طبیعی در چشم غفلت‌زده‌ی مردم واقعا طبیعی جلوه کنه! و کسی نفهمه که خداوند داره عذاب‌شون می‌کنه..

این‌ها رو گفتم تا یکی از ول‌انگاری‌های معاصر رو در جامعه‌ی شلم‌شوربای ایرانی یادآور بشم. حتما شما هم می‌دونید یا در کلاس‌های درس بی‌بخار دانش‌‌گاهی‌تون مثل ما به شما هم گفتن. درب خانه‌های ایرانی، در آن زمانی که درها چوبی بود و خانه‌ها حیاط داشت و حوض داشت، دارای دو کلون بود، یکی برای محرم و دیگری برای نامحرم‌ها. این نشون از حیا، عفت، تعادل، فهم درست از خلقت، درک صحیح‌تر از انسان و آینده‌اش و خیلی چیزای دیگه داشت. حالا همین موضوع رو اساتید و دانش‌جویان عزیز با کلی شوق ذوق این‌ور و اون‌ور تعریف می‌کنن در حالی که اصلا نمی‌دونن محارم‌ خودشون کیا هستن دقیقا! این‌جا دو تا موضوع مطرحه. یکی این‌که این جامعه‌ی فهیم ایرانی که درش خیلی وقت‌ها مرد هم‌سایه چهره‌ی زن هم‌سایه را هم نمی‌دید، چه‌طور شده که الان هر کی بیش‌تر با مرد و زن‌های غریبه (بخوانید جامعه) در ارتباط باشد،‌ دارای احترام و شان بیش تری است؟! و دیگر این‌که دختر و پسر ام‌روزی که همه‌ی این‌ها را می‌دانند و به بعضی‌های‌ش هم افتخار می‌کنند! چه‌گونه خود را به بی‌ خیالی می‌زنند؟‌ آیا فکر می‌کنند که این‌ها هم چون کلیله و دمنه یا هزار و یک شب از داستان‌های تخیلی و شیرین فارسی است؟..

ام‌روز در تاکسی و اتوبوس و مترو بنده کنار سه خانم نشستم، در واقع سه خانم در کنار من نشستند!‌ می‌دانم که این‌ها دیگر چیز عجیبی نیست، برای من هم عجیب نبود،‌ اما وقتی در تاکسی آقا پسر محترم دست عروس خانم آینده را به گرمی می‌فشرد، یا و وقتی در مترو بین این‌ همه واگن و صندلی خالی دختر خانم دانش جو بیاید کنار بنده بنشیند، و وقتی در اتوبوس یک خانم به روی شانه‌ی من بخوابد! حتما همه‌ی تعجب این چندین سال یک‌جا بروز می‌کند..

باید بگویم بنده فاتحه‌ی نسل آینده‌ی کشورم را (حداقل در مقیاس تهران) خوانده‌ام. فاتحه‌ی تمام آن نجابت و عفت و حیایی که جوانان فقیر ام‌روز به عنوان مادر و پدر فردا باید به فرزندان‌شان بیاموزند. شما هم با ذکر صلوات فاتحه‌ای قرائت کنید...