حرف‌هایم

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۲ ثبت شده است

اعتکاف

مرد نابینایی در خیابان قدم می زد و بدون اینکه متوجه شود، از لابه لای ماشین ها میگذشت. ماشین ها نیز که با دیدن عصای سفید مرد، پی به نابیناییش می بردند‏‏‏‏‏‏‏‏‏‎‏ٌُ،در مقابل او توقف می کردند تا عبور کند. اما نابینا هیچ گاه متوجه آن ها نبود..مرد بدون دغدغه به آن طرف خیابان رسید و سپس شروع به قدم زدن کرد..با خود می اندیشید که عجب مهارتی یافته است.هیچ نابینایی چون او نیست که این سان آسوده و راحت کارهای روزانه اش را انجام دهد و به تنهایی از محل پر خطری چون خیابان عبور کند..مرد مغرور شده بود.

مرد مغرور هر روز را این چنین می گذرانید و بدون دردسر به پایان می برد..اما اوضاع پای دار نماند و تحولی ناگهانی،دنیای مرد را به کلی  تغییر داد..او بینایی اش را به دست آورد‏.. ....،چیزی که آرزوی محال او بود،حال به وقوع پیوسته بود.این می توانست شروعی تازه در زندگی وی باشد چرا که دیگر نیازی به توجه و ترحم سایرین نداشت.

مرد از شدت شادمانی در پوست خود نمی گنجید .به خیال خود،دیگر دردسرهایش پایان یافته بود و محدودیت برایش معنا نداشت..چند روز بعد‏، مرد بینا پا به همان خیابان گذاشت.او که حالا متوجه تمام اتفاقات پیرامونش بود،با اعتماد به نفس و بدون ترس از آن عبور می کرد. در حالی که نگاهش به ماشین هایی بود که از روبرو می آمدند‏،به آن طرف خیابان رسید.موتورسواری که بی مهابا از گوشه خیابان حرکت کرده بود،متوجه مرد نشد و.. لحظه ای بعد جسم بی جان او بر کف خیابان افتاد..مرد بینا این بار جانش را از دست داده بود...

.

.

شب تاریک و ره باریک و من مست‏، سبو از دست من افتاد و نشکست

شبی دیگر،

نه شب تاریک،نه ره باریک،نه من مست‏، سبو از دست من نفتاده بشکست.

  • رودربایستی


                اشکان

                       عکس فوق هیچ گونه ارتباطی به متن ندارد..لطفا گیر ندهید!


کارمان در گلاب زهرا و لاله زار تمام شده و سوار بر بنز، به سمت شهر می رویم. حاضرم قسم بخورم که این کم سرعت ترین محصول شرکت بنز است!

از آن جا که هوا رو به تاریکی است،ناگزیریم به گشت و گذار پایان داده و فکری برای شام بکنیم..دو گزینه مطرح می شود. آقای محمدی که از ابتدای مسیر همراه ماست،پیش نهادی وسوسه انگیزمی دهد. او ما را به صرف کله جوش دعوت می کند. پیش نهاد دیگر نیز رفتن به رستوران است..عده ای از گوشه اتوبوس ندای "رستوران،رستوران" سر می دهند و گروهی دیگر "محلی،محلی" می گویند. اما در نهایت غذای محلی به دست پخت خانم محمدی انتخاب می شود.

به خانه که می رسیم،با راه نمایی آقای محمدی وارد می شویم. بچه ها به قدری منظم و ساکت،دورتادور مجلس نشسته اند که باور نمی کنی لحظاتی پیش در اتوبوس،صدا به صدا نمی رسید،از شدت سر و صدا!.

از در وارد می شویم و با علی و سیروس در گوشه مجلس،روی زمین می نشینیم. جاگیر که می شویم احساس می کنم تعدادمان خیلی کم شده. از علی سوال می کنم باقی بچه ها چه شدند؟..با اشاره دست،گلاب به رویتان، سرویس بهداشتی را نشان می دهد.صفی طولانی که تاریخ این خانه به خود ندیده،در مقابل آن تشکیل شده!

منتظریم شام را بیاورند و سریع تر زحمت را کم کنیم.تا همین جا هم به قدر کافی شرمنده شده ایم..اما به ناگاه بچه ها شروع به کف زدن می کنند و خانم محمدی(همسر آقای محمدی) با دو جعبه کیک وارد می شود.صدای دست شدت می گیرد..گروه سرود شروع به خواندن می کند: "تولد..تولد..تولدتان مبارک!..........بیا شمعارو.." به شمعا که می رسد،سرود متوقف می شود. از آن جا که اصولا سن خانم‏ها بیان‏ کردنی نیست،روی کیک شمعی به چشم نمی‏ خورد. صاحب خانه ترجیح می دهد کیک ها را ببرد،تا خدای ناکرده گروه دوباره شروع به خواندن نکند!. در این میان اما خانم حبیب گله مند است از این که این چه وضع خواندن است؟ مگر ما با شما ریتم کار نکردیم؟!!

رفته رفته از صف مذکور کاسته شده و بچه ها به جمع حاضر اضافه می شوند.کیک ها را پخش می کنند. به آرامی به بغل دستی ها اشاره می کنم که کیک ها را نخورید تا چای بیاورند،با چای بیشتر می چسبد.اما با چنگال و کیک بازی کنید تا متوجه نیتمان نشوند..هر چه می ایستیم خبری از چای نمی شود. به بچه ها اشاره می کنم که دیگر تعلل جایز نیست،بخورید. بچه ها نیز می خورند. کیک مان که تمام می شود، بلافاصله چای می آورند!..بعد از چای نیز نوبت شام است.

واقعا نمی دانیم کله جوش بخوریم یا خجالت.....یا عدسی. کله جوش می خوریم. نان بربریِ کرمانی را در کله جوش ترید می کنیم و هم می زنیم.. در این شرایط حساس بچه ها شوخی شان گرفته، یک قاشق از غذای خود می خورند و یک قاشق از ظرف بغلی!. نزاع بالا می گیرد،اما غذا کافی است.وضعیت به حالت عادی بازمی گردد..

با ته کشیدن کله جوش ها و جمع کردن سفره، بچه ها به حیاط رفته و با دقت عجیبی در آن به کنکاش می پردازند. کلا خیلی دارد خوش می گذرد!..بعد از تور حیاط گردی همه به داخل آمده و مجددا با چای پذیرایی می شوند..ما که دیگر بدنمان به شرمندگی عادت کرده،هر چه تعارفمان می کنند بدون دغدغه پذیرفته و نوش جان می کنیم..از آن جا که عقربه ساعت شمار فاصله چندانی با روز بعد ندارد،علیِ طبا به حیاط رفته و خانم حبیب را،که هنوز در حیاط است!،از فکر درختان بیرون آورده و از او می خواهد که زحمت را کم کنیم...

در مسیر اردوگاه تفکرات عجیبی ذهنم را به خود مشغول کرده.به این می اندیشم که اگر ما تاریخ تولدِ خانواده بچه ها را داشته باشیم،سپس خیلی اتفاقی در همان زمان و به عنوان اردوی درسی به شهرشان برویم،آنها هم در رودربایستی ما را به خانه شان دعوت می کنند. چرا که مطمئنا آن شب را نزد خانواده می روند و خُب زشت است که یک تعارف هم نزنند!.بدین شکل ما هم با کراهت قبول میکنیم. نتیجه این که هم ما غذایی جدید را می چشیم،هم اینکه آن ها ما را غافل گیر کرده اند!

 


مادرم نخ ها‏ی محبتش را، بر دست‏‏‏ گیره پاره کیفم گره زده است..تا ابد مدیونش خواهم ماند.

میلاد مبارک.



  • واگن نود


قطار


من و علی و آقای نوشاد به کوپه نیمه خالی رفتیم.باقی کوپه های واگن به استثنای یکی،همه در تسخیر بچه ها بود.علی بین واگن ما و واگن هفت شیفت می‏داد.

با تاریکی هوا،سرگرمی بهتری جز خوابیدن نیافتم.روی همان تخت اولی ولو شدم به امید این که در همین لحظات علی می‏ آید و تخت را باز می کنیم و دوباره همه می خوابیم. ساعت 11 شد علی نیامد.12 شد،نیامد.حتی 1 شد، نیامد(هر چند که این‏ها بعدا معلوم شد، چون من در تمام این ساعات خواب بودم!). به هر رو،آمد و خوابید و خوابیدیم.همه جا سکوت شد تا ساعاتی بعد...



شب،به خلاف عادت همیشه ساعت را برای نماز تنظیم نکردم.می دانستم که مامور قطار با جدیت خاصی همه را برای نماز بیدار خواهد کرد!...

صبح،مامور قطار "نماز،نماز" گویان از کنار کوپه رد می شود و به در و دیوار می‏زند! و این یعنی بدو بدو که اگر تعلل کنی یا به نماز نمی رسی یا به کرمان!

به قول یک از دوستان،نماز را در حالت اوتوپایلوت خوانده! و به کوپه بازمیگردم.روی تختم که تا ساعاتی پیش صندلی به شمار می‏رفت،دراز می‏کشم. قطار،گهواره گون تکانمان می‏دهد و تاریکی شب چشمانمان را تحت فشار می‏گذارد.محکومیم به خوابیدن...



سر و صدایی به گوش می‏‏رسد،چشمانم را تا نیمه باز می‏کنم.مرد قد بلندی بالای سرم ایستاده و رخت خواب ها را جمع می‏کند،به مامورین قطار می‏ مانَد.نیمه دیگر چشم ها را نیز باز می کنم.این که نوشاد خودمان است!..از پایین به او نگاه کرده بودم،به همین دلیل قامتش به پرسپکتیو می رفت و به مامورین می ماند!.

با بی تفاوتی نگاهی به ساعت می اندازم.نه و نیم است.خب نه و نیم است که باشد.چه فرقی می کند؟!.خودم را جمع و جور می کنم و کفش ها را به پا. به تقلید از هم کوپه ای ها،با سرعت خیره کننده ای مشغول جمع کردن ملحفه و بالش و باقی وسایل می شوم. کسی نداند فکر می کند سوار متروییم و به ایست‏گاه کرمان رسیدیم.و اگر عجله نکنیم درب‏ها بسته می شوند!. به هر حال وسایل را جمع می کنیم و آرام می نشینیم تا ساعت 2 شود!



خواب زیاد،انرژی را ازمان ربوده است.آقای نوشاد یادآور می شود که این جا رستورانی دارد و گویا باقی بچه ها نیز آنجا هستند.با هم به سمت رستوران می رویم. به جای اینکه یک کوپه به راست برویم،سه کوپه به چپ می رویم!...بازمیگردیم.

به قول اکبر عبدیِ فیلم مادر، رستوران پر است،از بس که جا ندارد!. تنی چند از دوستان که صبحانه را تناول کرده ودیگر دلیلی بر ماندن نمی بینند،مرام گذاشته و جای خود را به ما می دهند.حال چه لازم است؟ یک قوری چای،لیوان،آب جوش،شکر،نان و کره و عسل.وای خدای من! چه قدر با سفارش دادن،آدم احساس با کلاسی می کند!..به دلیل پاره ای از موارد،از سفارش دادن منصرف شده و ناگزیر به توصیه استاد عمل میکنیم. یعنی باقی مانده آب جوش دوستان را در باقی مانده چای شان می ریزیم،و محلول حاصل را در لیوان های باقی مانده شان خالی میکنیم.باقی مانده خوراکی های دیشب را هم می آوریم و صبحانه ای کامل و بهداشتی بر بدن میزنیم!



در امتداد مباحثی که در درس انسان-طبیعت مطرح شد،با خانم حبیب شروع به صحبت میکنیم.از کوه های اطراف و خاک منطقه و از طبیعت پیرامون...صبحانه ام تمام می شود،کلاس نیز. گروه بعدی بچه ها از راه می رسند،ما هم با سخاوتِ تمام، جای خود را به آن ها داده و از محل متواری می شویم.

در کوپه که جاگیر می شویم، منتظر مینشینیم تا صبح دولتمان بدمد...گویا دارد می دمد!.یکی از هم کوپه ای ها با سینی چای وارد می شود.خدای من،این اولین چیز غیر باقی مانده ایست که امروز می خورم!

خیلی تعارف میزند،دیگر زشت است به نوشتن ادامه دهم.دفتر را می بندم و چای دوم را نیز به بدن می زنم.