حرف‌هایم

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوشتن» ثبت شده است

گاهی همین‌طور که نشسته‌ام یک‌هو دلم می‌خواهد بنویسم، قل‌قلک‌هایی که بیش‌تر اوایل صبح یا اواخر شب به سراغم می‌آید. غالبا این انگیزش‌های درونی را روی کاغذ پیاده می‌کنم در دفترچه‌های شخصی. از هرچه که به ذهنم برسد می‌گویم و معمولا آسمان را به زمین می‌دوزم. این نوشته‌هایی که ناگهانی است و موضوعی هم ندارد را ترجیح می‌دهم رسانه‌ای نکنم،‌ چون همه‌ی مخاطبان من همان حال و هوای من را ندارند که بنشینند و به حرف‌های بدون موضوع من گوش کنند. صحبت‌هایی که شاید از جریان سیال ذهن برمی‌خیزد و چه عبارت دهان پرکنی است این جریان سیال ذهن...

خیلی برایم شیرین است وقتی که یک نفر تمام این نوسته‌های مرا می‌خواند و نظرش جلب می‌شود، و خیلی برایم خجالت‌آور است وقتی که کسی از گفته‌های من جا بخورد. مانند زمانی که با کسی خودمانی حرف می‌زنی و شوخی می‌کنی و بعد می‌فهمی که او آدمی رسمی و بسیار جدی است! همین شیرینی دیده شدن و خوانده شدن را گاهی در یادداشت‌های شخصی و خاطره‌نویسی‌ها هم دارم تا جایی که گاهی ناخودآگاه آن را برای مخاطبی نامعلوم می‌نویسم. حتی بعضی از این یادداشت‌های یک‌نفره را برای بعضی محرم‌ترها می‌خوانم و بعضی را تنها برای خودم تکرار می‌کنم.

خلاصه که این حلاوت هم‌سخنی و دیده شدن مرا بر آن داشته که این غلیان‌های درونی را بر صفحه‌ی وب بنویسم نه در برگه‌ی دفتر. هم‌سخنی‌ای نه رو در رو و با چشم سر، بل‌که به واسطه‌ی کلمات در جهان مجازی، و آن هم نه در شبکه‌ای اجتماعی هم‌چون خیابان، بل‌که در وب‌لاگی شخصی و با خواننده‌ای که هم‌چون میهمان خوانده شده به این خانه است. 

خیلی دوست دارم بیش‌تر بنویسم، از موضوعاتی مشخص و با متن‌هایی سنجیده. اما آشفته‌گی برنامه‌های زنده‌گی نمی‌گذارد آدم به هیچ‌کدام‌شان آن‌طور که باید برسد!

برای خودم زیاد می‌نویسم.. یعنی گه‌گاه باری رو از رو دوش ذهن و دل‌م روی کاغذ پیاده می‌کنم تا ببینم چی به چیه اصن. توی این پیاده‌سازی‌ها خود به خود تحلیل رخ میده و نتیجه‌گیری، چیزی که اگر ذهن رو به حال خودش رها می‌کردم هیچ وقت فرصت بروز و رخ دادن پیدا نمی‌کرد. حرف زدن، خلوت کردن، فکر کردن، نوشتن و محاسبه‌ی نفس، همه کمک می‌کنن این انسان ظاهری که فکر می‌کنیم هستیم، به اون چیزی که واقعا هستیم نزدیک‌تر بشه. کاری که روان‌شناس و مشاور و مسالک دینی و عرفانی گاها داعیه‌دار انجام‌ش هستن..

این‌ها رو برای این گفتم تا به مطلب دیگه‌ای برسم. خواستم بگم خیلی دوست دارم توی بلاگ‌م بنویسم، آدم‌های دیگه ببینن و یک ارتباط مجازی بین من و اون‌ها شکل بگیره، و به نوعی فرصت بروز و ظهور درون‌م رو برای آدم‌های دیگه داشته باشم. چیزی که توی این فضای مبتنی بر اچ‌تی‌ام‌ال خیلی راحت‌تر از دنیای مبتنی بر برخورد حقیقی رخ میده! چیزی شبیه گفتن حرف‌های در گوشی از پشت آیفون به پدرت ( شبیه یکی از سریال‌ها! )

دفترچه نویسی

سلام

بیش‌تر دنبال بهونه می‌گشتم برای نوشتن. دلم برای نوشتن تنگ شده است، شدید...!

دلم برا پست‌های قدیمی وب‌لاگم تنگ شده. پست‌هایی که شدیدا بدون سانسور و دلی بود. پست‌هایی که خیلیاش حاصل احساسات زودگذر و بعضا حرف‌های فروخورده بود. معمولا وقتی بهونه‌ای برای نوشتن پیدا نمی‌کنم میرم از اول همه‌ی پست‌هامو مرور می‌کنم. گاهی خنده‌م می‌گیره از حرف‌های خودم و گاهی عرق شرم می‌ریزم از حرف‌های حساب نشده‌م، اما هیچ‌کدوم رو پاک نمی‌کنم چون معتقدم این بلاگ شخصی، سیر تغییر منو باید نشون بده. صادقانه.

وقتی به تقاطعی میرسی که ناچاری از بین چندین مسیر  یکی را انتخاب کنی،پشیمان می شوی و قید ادامه راه را می زنی. نوشتن نیز همین گونه است.وقتی به هر دلیلی از دنیای واقع گریزانی و به نوشتن پناه می آوری،چنین وضعیتی داری. نمی دانی از چه گریزانی و به چه سوی پا به فرار می گذاری؟.هزاران صدا و کلمه و تصویر ذهنت را پر و خالی می کنند و تو نمی دانی کدام را به شکار بنشینی.درست مانند شکار کوسه دسته ای  ماهی را. این جاست که حروف چینی می شود سخت ترین شغل دنیا برایت. حتی سخت تر از شکار کوسه،حتی سخت تر از شکار کوسه، دسنه ای ماهی را...

اما ایراد ندارد.درمورد همین موضوع که میتوان نوشت. هرچه باشد راحت تر است از شکار کوسه، دسته ای ماهی را. چه چیز از این جذاب تر؟ نوشتن درمورد سخت بودن نوشتن! . به این می گویند یک جمع اضداد درست و حسابی..

اصلا بیا در مورد همان شکار کوسه، دسته ای ماهی را صحبت کنیم. دیده ای کوسه ی درمانده را؟ که چطور خود را به در و دیوار می زند تا از میان هزاران ماهی یکی را شکار کند؟! تمام هزاران ماهی را یک جا می بیند، دهانش آب می افتد،دهانش را باز میکند.آب دریا به دهانش میرود.آب دریا با آب دهانش مخلوط میشود.آب دهانش رقیق می شود.اسید معده اش نیز.حمله می کند. تمام هزاران ماهی، همچون جرمی واحد باز و بسته می شوند..و کوسه هم چنان تلاش می کند و اسید معده ترشح می کند..وماهی ها همچنان کوسه را سر کار گذاشته اند و حتی یکی شان هم دم به تله نمی دهد..و کوسه نومید و خسته باز میگردد و شاید بعدها رو به گیاه خواری آورد (بسته به روحیه اش دارد). اما اسید معده ترشح کرده و چیزی به معده نرسیده..این می شود که کوسه زخم معده گرفته و دیگر یک لقمه خوش از گلویش پایین نمی رود.

آری، اگر صابون را به دلت مالیدی،باید مطمئن باشی که آبی میابی برای شست و شوی آن. و الا صابون روی دلت می ماند و ماجرای کوسه و اسید معده و زخم معده برایت تکرار می شود.

باز خدا پدر این" شکار کوسه دسته ای ماهی را" را بیامرزد که سوژه داد دستمان.وگرنه این جزر و مد شدیدی که در ذهن درگرفته بود، رسوبی از کلمات را به جا می گذاشت و بعدها، به قول رفقا خشک مغز میشدیم.باز خدا را شکر..