حرف‌هایم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نابینا» ثبت شده است

          

 

خوشا به حال نابینایان.. بی‏خود نیست که روشن‏دل‏اند

 

مرد نابینایی در خیابان قدم می زد و بدون اینکه متوجه شود، از لابه لای ماشین ها میگذشت. ماشین ها نیز که با دیدن عصای سفید مرد، پی به نابیناییش می بردند‏‏‏‏‏‏‏‏‏‎‏ٌُ،در مقابل او توقف می کردند تا عبور کند. اما نابینا هیچ گاه متوجه آن ها نبود..مرد بدون دغدغه به آن طرف خیابان رسید و سپس شروع به قدم زدن کرد..با خود می اندیشید که عجب مهارتی یافته است.هیچ نابینایی چون او نیست که این سان آسوده و راحت کارهای روزانه اش را انجام دهد و به تنهایی از محل پر خطری چون خیابان عبور کند..مرد مغرور شده بود.

مرد مغرور هر روز را این چنین می گذرانید و بدون دردسر به پایان می برد..اما اوضاع پای دار نماند و تحولی ناگهانی،دنیای مرد را به کلی  تغییر داد..او بینایی اش را به دست آورد‏.. ....،چیزی که آرزوی محال او بود،حال به وقوع پیوسته بود.این می توانست شروعی تازه در زندگی وی باشد چرا که دیگر نیازی به توجه و ترحم سایرین نداشت.

مرد از شدت شادمانی در پوست خود نمی گنجید .به خیال خود،دیگر دردسرهایش پایان یافته بود و محدودیت برایش معنا نداشت..چند روز بعد‏، مرد بینا پا به همان خیابان گذاشت.او که حالا متوجه تمام اتفاقات پیرامونش بود،با اعتماد به نفس و بدون ترس از آن عبور می کرد. در حالی که نگاهش به ماشین هایی بود که از روبرو می آمدند‏،به آن طرف خیابان رسید.موتورسواری که بی مهابا از گوشه خیابان حرکت کرده بود،متوجه مرد نشد و.. لحظه ای بعد جسم بی جان او بر کف خیابان افتاد..مرد بینا این بار جانش را از دست داده بود...

.

.

شب تاریک و ره باریک و من مست‏، سبو از دست من افتاد و نشکست

شبی دیگر،

نه شب تاریک،نه ره باریک،نه من مست‏، سبو از دست من نفتاده بشکست.