حرف‌هایم

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مسابقه» ثبت شده است

مسابقه‏ای برای سبقت از هم. سبقت به سوی نیکی‏ها. سبقت به سوی خدا.

شرکت خواهم کرد، شرکت کنید...

 

توضیح مسابقه

ثبت‌نام در مسابقه

از عادات ابوی این است که از هر شیئ موجود در خانه یک بک‏آپ بر می‏دارند  برای روز مباد!. از همین رو چنین سرمایه‏ای، می‏شود منبعی غنی و لا یتناهی برای ما تا در ایام تولد و عروسی و عزا و مانند آن، زحمت گشتن به دنبال هدیه را از دوش خود برداریم و ذهن‏مان را درگیر مسائل مهم‏تر بکنیم. ازخانواده که بگذریم، خب هر کسی علی القاعده باید به مدرسه برود و از بازی‏های روزگار این است که در این ایام دوستانی هم می‏یابد و با بعضی از آن‏ها نیز صمیمی‏تر می‏شود. این بعضی‏ها را می‏گوییم رفیق شفیق. رفیقان شفیق هم مانند دیگر موجودات روز تولدی دارند و زمان آن را همیشه به خاطر می‏سپارند. از قضا یار غار ما نیز این‏چنین بود و برای روز تولد خود ارزشی قدسی قائل بود.

 روزها در مدرسه می‏گذشت و من نیز بدون نگرانی دل به تقدیر سپرده بودم، تا این‏که روز تولد دوست هم‏کلاسی نزدیک شد. من که بی‏زار بودم از گشتن در بازار و خیابان‏ها، ناگهان جرقه‏ای در ذهن، مرا به سوی بک‏آپ آبا و اجدادی‏مان! ره‏نمون کرد. در خانه موضوع را با والدین مطرح کردم و از آن‏ها در این امر خطیر یاری خواستم. شورایی در خانه شکل گرفت و هر کس نظری می‏داد، از میان نظرها یکی را به بوته‏ی آزمایش گذاشتیم. با اشاره‏ی مادر به محل اختفای ادکلون‏ها، پدر درب صندوق‏خانه‎‏ی اجدادی را باز کرد و در انبوه غبارها، به ناگاه جعبه‏ای را بیرون کشید. جعبه مملو از عطرها و ادکلن‏های دست نخورده بود. من که گویی گنجی باستانی را یافته‏ام به کنکاش میان عطرها پرداختم و یکی را که خارجی‏تر! بود انتخاب کردم. خارجی بودن عطر بعدها کار دستم داد.. از شدت خوش‏حالی، بدون بررسی دقیق‏تر هدیه‏ی مذکور، آن را کادوپیچ کرده و آماده‏ی تحویل نمودم.

فردا روز که مقارن بود با میلاد رفیق شفیق، هدیه را با احتیاط تمام به مدرسه برده و تمام روز را مترصد فرصتی بودم تا با دادن این هدیه‏ی ارزش‏مند رفیق را غافل‏گیر کنم. پایان کلاس فرصت مناسبی بود برای این کار، پس تا آن لحظه صبر کردم تا این‏که زنگ مدرسه به صدا درآمد. در راه بازگشت به ناگاه دست در کیف کردم و با مهارت تمام و بالب‏خندی به سان دون کورلئونه هدیه را بیرون آوردم. رفیق که گویا آن‏قدرها هم روی ما حساب نمی‏کرده!، غافل‏گیر شده بود و دهانش از بُناگوشش فراتر رفت.. آن روز را سرخوشانه به خانه رفتم و در راه، رفیق را به ذهن می‏آوردم که با گشودن هدیه، نفس در سینه‏اش حبس می‏شود!

gift

روز بعد، با انرژی و اعتماد به نفسی بیش‏تر پا در راه مدرسه گذاشتم. در طول کلاس و تا پایان روز رفیق واکنشی خاصی را از خود بروز نمی‏داد واین برای من عجیب بود. پس از اتمام کلاس که مثل هر روز، باهم به ایست‏گاه اتوبوس می‏رفتیم، از مدرسه خارج شدیم. به ایست‏گاه که رسیدیم احساس کردم هم‏کلاسی چیزی می‏خواهد بگوید اما جلوی خودش را می‏گیرد. با لبانی بسته و دندان‏هایی به هم فشرده، کمی به من نگاه می‏کرد و اندکی بعد به دوردست خیره می‏شد. لحظه‏ای برگشت با لحنی جدی مرا مخاطب قرار داد: « روی ادکلونو خوندی؟» با چهره‏ای متحیر و با ترس از لو رفتن ماجرای هدیه، چهره‏ای مظلوم به خود گرفته و سرم را بالا انداختم. دوباره نگاه از من برداشت و با خیره شدن به جایی دیگر گفت‎: «ادکلونش زنونه بود!». سر بر می‏گرداند و این بار چهره‏اش جدی‏تر می‏شود. با لحنی موعظه‏آمیز ضربه‏ی آخر را بر من وارد می‏کند:« باید جای به‏تری نگهش می‏داشتی چون وسایل روش خیلی سنگین بوده!».. آن لحظات که با عجله‏ی تمام عطر را کادوپیچ می‏کردم، جعبه‏ی لو و لورده‏اش را ندیده بودم!. 

در دل برای خود سوت می‏زنم تا احساس کنم اتفاق خاصی رخ نداده است. سپس به دوردست می‏نگرم تا شاید اثری از اتوبوس ببینم اما تا  کیلومترها اثری از هیچ وسیله‏ی نقلیه‏ای دیده نمی‏شود..با رفیق شفیق می‏نشینیم و هر دو به روز تولد من فکر می‏کنیم.. 

این متن برای بخش «یک تجربه‏»‏ی هم‏شهری داستان، با موضوع «دست دوم» نوشته شده.(+)

پ.ن: شخصیت‏ها و اتفاقات را همه خیالی فرض کنید، چون درشان دخل و تصرف شده است!

نمیدونم چند نفر روی این عکس فکر کردن..ولی مطمئنم اگر یکسال دیگه هم فرصت فکر کردن داشتن، حتی به جواب نزدیک هم نمیشدن!

قصه از اون جایی شروع شد که من از این خانمها اجازه گرفتم ازشون عکس بگیرم. اونها هم مطابق عادات زنانه شروع کردن به درآوردن بیوگرافی ما، که شما کلاس چندمی! و از کجا میای و چی میخونی، کدوم دانشگاه میری و از این جور سوال ها. بعد که من مشغول عکاسی شدم، اونها هم مشغول حرف زدن با هم شدند..یکی در مورد نوه‏‏ اش میگفت که به تازگی در کنکور قبول شده و در شهری دیگر به دانش گاه میرود، دیگری داشت دانشگاه آزاد را با سراسری مقایسه میکرد، خانم میان سال تری از خرج بالای دانشگاه آزاد و رقم دقیق شهریه آن میگفت و باقی هم به نوبت چشمه های دیگری نشان می دادند!

دیگر چاره‏ ای نبود، از روی دوربین دکمه منو را زدم و گزینه بلک اند وایت را غیر فعال کردم..حالا تصویر واقعی تری میتوان گرفت.

حدس بزنید این مادرای عزیزمون درمورد چه موضوعی دارن با هم حرف میزنن.

جوابهاتون تا اندازه ای نشان دهنده شناخت شما از قشر های مختلف جامعه است.پس خوب دقت کنید.

لطفا همه دوستان جواب بدن.


مسابقه


اینجا ابیانه، پاییز نود.

جواب درست رو بعد از یک هفته اعلام میکنم!