حرف‌هایم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مذهب» ثبت شده است

چرا ما فلسفی نمی‌اندیشیم؟ یا به‌تر بگویم: چرا ما فلسفی زنده‌گی نمی‌کنیم؟

جواب‌ش را همین ابتدا بدهم: چون سخت است، چون زحمت دارد، چون فلسفه حقایق را روشن می‌کند و حقایق گاهی تلخ‌ند.

بگذارید چند مثال بزنم:

- چرا هنگامی که در شهر بر روی آسفالت راه می‌رویم از خودمان نمی‌پرسیم که چرا آسفالت؟ چرا خاک نه؟ چرا موازییک نه؟ چرا سنگ نه؟ چرا چمن نه؟ چرا بتن نه؟... چرا نمی‌پرسیم که از کی و چرا آسفالت برای کف‌پوش شهر انتخاب شد؟

- چرا هنگامی که از دوست‌مان عصبانی می‌شویم از خودمان نمی‌پرسیم که علت این عصبانیت چیست؟ و اصلاً چرا انسان‌ گاهی تغییر حالت داده و در مغزش حرارت ایجاد می‌شود؟! اصلاً تا به حال فکر کرده‌ایم که دوست من به چه دلیل چنین کاری کرد؟ مگر او هم مثل من یک انسان نیست؟

- چرا گزاره‌های دینی را می‌خواهیم دورهمی فهم کنیم و به آن فلسفی نگاه نمی‌کنیم؟ چرا ماجرای کربلا را از حیث ضرورت و چرایی‌اش نمی‌کاویم؟

- چرا دلیل احساسات گوناگون خود را نمی‌جوییم؟ اگر نسبت به یک نفر حس محبت یا نفرت داریم برای چیست؟ آیا نمی‌شود منبع این نفرت را پیدا کرد و برای درمان‌ش در وجود او یا خودمان چاره کرد؟

- چرا سنت و مناسک داریم؟ و چرا ما به طور خودکار و سینه‌به‌سینه اجرای‌ش می‌کنیم؟ واقعاً ساییدن دو کله‌قند بالای سر عروس و داماد لازم است؟

- چرا باید کت‌وشلوار بپوشیم؟ مگر انسان برای چه خود را می‌پوشاند؟ کت‌و‌شلوار از کجا پیدای‌ش شده؟

- جان کندن برای پول درآوردن چراست؟! پول مگر چه کار باید برای ما بکند؟ پول از ابتدا قرار بود چه کاری برای ما بکند؟

...

فلسفی‌اندیشی را من علت‌جویی، چرایی‌دانی و ریشه‌یابی می‌دانم. این‌که از پوسته‌ی عادات و ظاهر و عرف و هنجارها بگذریم و ببینم این شاخه‌ها تنه‌اش کجاست و ریشه در کجا دارد؟ البته من فلسفه‌اندیشی را یک گزینه و یک آپشن نمی‌دانم، یک ضرورت می‌دانم؛ ضرورتی که در نبودش حتی ممکن است دچار طیف‌هایی از کفر بشویم و یا خسران دنیا و آخرت سهم‌مان باشد.

موضوعْ بسیار مهم‌تر، ریشه‌ای‌تر و وسیع‌تر است. بنا دارم چالش‌های روزمان را با این عینک ببینم و بنویسم؛ ان‌شاء‌الله.

 

 

برای خودم زیاد می‌نویسم.. یعنی گه‌گاه باری رو از رو دوش ذهن و دل‌م روی کاغذ پیاده می‌کنم تا ببینم چی به چیه اصن. توی این پیاده‌سازی‌ها خود به خود تحلیل رخ میده و نتیجه‌گیری، چیزی که اگر ذهن رو به حال خودش رها می‌کردم هیچ وقت فرصت بروز و رخ دادن پیدا نمی‌کرد. حرف زدن، خلوت کردن، فکر کردن، نوشتن و محاسبه‌ی نفس، همه کمک می‌کنن این انسان ظاهری که فکر می‌کنیم هستیم، به اون چیزی که واقعا هستیم نزدیک‌تر بشه. کاری که روان‌شناس و مشاور و مسالک دینی و عرفانی گاها داعیه‌دار انجام‌ش هستن..

این‌ها رو برای این گفتم تا به مطلب دیگه‌ای برسم. خواستم بگم خیلی دوست دارم توی بلاگ‌م بنویسم، آدم‌های دیگه ببینن و یک ارتباط مجازی بین من و اون‌ها شکل بگیره، و به نوعی فرصت بروز و ظهور درون‌م رو برای آدم‌های دیگه داشته باشم. چیزی که توی این فضای مبتنی بر اچ‌تی‌ام‌ال خیلی راحت‌تر از دنیای مبتنی بر برخورد حقیقی رخ میده! چیزی شبیه گفتن حرف‌های در گوشی از پشت آیفون به پدرت ( شبیه یکی از سریال‌ها! )

دفترچه نویسی