حرف‌هایم

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مدرسه» ثبت شده است

امتحان

 

امیر عضوی دیگر از این بدن بیمار بود. عضوی از خانواده‌ی زندی. فرزند ارشد، یا همانی که برای اولین بار فرامرز و میترا را پدر و مادر کرده بود. امیدِ خانواده در کودکی و شاید پدرخوانده‌ای برای برادر کوچک در بزرگ‌سالی. او هم مثل باقی شخصیت‌ها پسر است! البته فعلا... پسری با موهای قرمز.. آه خدای من! آن که آنه شرلی بود.. نمی‌دانم چرا ام‌شب تمرکزم را از دست داده‌ام... پسری بود با موهای مشکیِ مایل به قهوه‌ای اگر درست یادم باشد. لاغر اندام بود، نه این‌که کم غذا باشد،نه. جوشی بود، برای هر چیزی زود جوش می‌آورد. یعنی از کودکی این‌طور بود، برای هر چیز کوچکی عصبی می‌شد، درست مثل پدرش... جوش که می‌آورد گوشت تنش می‌سوخت و دود می‌شد و هوا می‌رفت. این آخری‌ها موهای‌ش هم شروع به ریختن کرده بود، درست مثل پدرش...  بیمار که می‌گویم خیال نکنی یک مرض ارثی داشتندها، قند خون یا کم خونی یا ... نه! یک چیزی در زنده‌گی‌شان درست نبود. نمی‌دانم شاید داستان به‌مان بگوید چه چیز...

***

  «امیر زندی!».....«امیر زندی کیه؟!» ...

از ته کلاس صدای لرزانی جواب می‌دهد: «منم آقا».

خیره می‌ماند به چشمان امیر، صدای‌ش آرام و جدی می‌شود: «دفتر و کتاب‌تو جمع کن بیا این‌جا».  رنگ صورت امیر درست مثل دیوار پشت سرش می‌شود که تا دقایقی قبل به آن تکیه داده بود.

با طمانینه‌ای از سر شوکه شدن، خودکارمدادها و دفترها را یک جا به زیپ بزرگ کیف‌ش می‌ریزد و زیپ کیف را می‌بندد. سکوت و بهت کلاس باعث شد که صدای بستن زیپ فضای کلاس را پر کند. معلوم نبود که این زیپ دوباره کی باز شود، شاید هیچ وقت... به میز معلم می‌رسد. آقای صباغی  ورقه را جلوی امیر می‌گذارد، به او نگاه می‌کند، دست‌ش را زیر چانه‌اش می‌گذارد و می‌گوید: «خب؟..». امیر سرش را پایین انداخته و لبش را با دندان‌های‌ش می‌جود. کمی هم دندان‌های‌ش را به هم می‌فشارد. دست به سینه می‌شود و با نگاه به ورقه، آرام سرش را تکان می‌دهد. این‌ کارها یعنی: حالا می‌گین چی کار کنم؟!... پسر قُدی بود، پسری با موهای مشکی... آقای صباغی از جا بلند می‌شود و به سمت در می‌رود. هنگام عبور از کنار امیر می‌گوید: «دنبال من بیا». او امیر را به دفتر مدیر می‌برد. جایی در طبقه‌ی دوم، اتاقی که بین باقی کلاس‌ها گم شده بود.. وارد اتاق می‌شوند. آقای عالمیان مشغول صحبت با تلفن است و کمی آن‌طرف‌تر آقای پورکاشی، ناظم عنق و بداخلاق مدرسه نشسته و با کامپیوترش کار می‎‌کند. امیر از کنار دیوار راه می‌آید و هم‌راه معلم‌ش صبر می‌کنند تا صحبت‌های مدیر تمام شود. از پنجره‌ی اتاق خیره شده به حیاط مدرسه و جمعیتی که هم‌چون جنگ‌جویانی با انگیزه به دنبال یک توپ افتاده‌اند و هم‌دیگر را هل می‌دهند. در دل‌ش حس بدی دارد. اصلا انگار نه انگار که او در هچل افتاده. همه‌ی مدرسه دارند کار خودشان را می‌کنند.. احساس تنهایی سراسر وجودش را فراگرفته.... صدای گذاشتن تلفن، خیالات امیر را قیچی می‌کند.... معلم با آقای عالمیان شروع به صحبت می‌کند. آن روز امیر را از مدرسه اخراج کردند... 

عینک

 

پدر سپهر، آقای زندی را می‌گویم، فرامرز زندی. صاحب یک مغازه دو دهنه است در خیابان فاطمیِ تهران. آن‌جا خودش را به بورس عینک‌فروش‌ها ملحق کرده است. یک مغازه‌ی دو دهنه با ویترین و نمایی کاملا شیشه‌ای که عینک‌های داخل‌ش و البته برچسب قیمت‌های‌ش، به غالب ره‌گذران زبان درازی می‌کنند. او در یک خانواده‌ی معمولی بزرگ شده و با گرفتن لیسانس‌ش از دانش‌کده‌ی کامپیوتر، دانش‌گاه را برای همیشه به تاریخ سپرده بود. فرامرز به دعوت یکی از دوستان‌ش که مغازه‎‌ای کوچک در همین خیابان فاطمی داشت وارد این شغل شد. اما آمدن او دلیل دیگری داشت. از آن‌جا که تشخیص قیمت عینک‌ها کار دشواری است، آن‌ها عینک‌های معمولی را با مارک و برندهای تقلبی از واسطه می‌خریدند و به چندین برابر قیمت واقعی می‌فروختند. سودای این سود فراوان بندی به گردن‌ش انداخت و مانند موجودی بی اراده او را به این وادی کشاند.. برادر فرامرز، فیروز، مردی بی آلایش و کمی ساده انگار بود که دو سالی هم از فرامرز بزرگ‌تر بود. او نیز که از درآمد کم‌ش شکایت داشت، با برادر کوچک‌تر شریک شدند و مغازه را رهن کردند.

***

سپهر در را بست. مثل خواب‌گردها شده بود. از پله‌ها پایین رفت و از درب حیاط وارد کوچه شد. بدون تعلل تلفن هم‎راه‌ش را درآورد و لیست شماره‌ها‌یش را باز کرد.. کانون... کبابی زیتون... کسمایی... کمیل رضایی.. آها!..کیارش. دکمه‌ی سبز را فشار داد. ضربان قلبش به تندی می‌زد و گلوی‌ش به قدری فشرده شده بود که مطمئن بود کلامی از آن بیرون نخواهد آمد.

- اَ..اَلو، کیارش خودتی؟ م.. ممنم سپهر. الان کجایی تو؟

از بخت بد، آن روز مثل خیلی از روزهای دیگر کیارش مدرسه را دور زده بود و پی کندن چاله‌ای برای امثال سپهر بود.

- آره، می‌خواستم ببینم‌ت.. همین الان. وقت داری که؟

کیارش و سپهر از سال اول دبیرستان در یک مدرسه بودند. سپهر پسر محکمی نبود و در روابط خود مرزی تعیین نمی‌کرد. هر چند او آرام بود و درس‌خوان اما به هنگام بازی‌گوشی هیچ یک از اشرار مدرسه را تنها نمی‌گذاشت و هم‌راه‌شان می‌شد. از همان سال اول هم‌دیگر را دورادور می‌شناختند، خیلی معمولی، مثل باقی هم مدرسه‌ای‌ها. در سال دوم با هم هم‌کلاس شدند و آن‌جا دوستی‌شان آغاز شد و روابط‌شان بیش‌تر. کیارش چند سال قبل‌تر پدرش را از دست داده بود و بازمانده‌گان خانواده هم چندان توجهی به او نمی‌کردند. پسری بود درشت اندام که از پس خودش به خوبی برمی‌آمد. او با مدرسه و درس ارتباط خوبی نداشت اما بازی‌گوشی‌های او نقطه‌ی مشترکی شده بود برای اتصال‌ش با سپهر زندی...

.

به ساعت تلفن‌ش نگاه می‌کند. ساعت هفت و سی دقیقه صبح است. قرارشان ساعت 10 در کنار آب‌نمای پارک لاله است.. پیاده راه می‌افتد... 

از عادات ابوی این است که از هر شیئ موجود در خانه یک بک‏آپ بر می‏دارند  برای روز مباد!. از همین رو چنین سرمایه‏ای، می‏شود منبعی غنی و لا یتناهی برای ما تا در ایام تولد و عروسی و عزا و مانند آن، زحمت گشتن به دنبال هدیه را از دوش خود برداریم و ذهن‏مان را درگیر مسائل مهم‏تر بکنیم. ازخانواده که بگذریم، خب هر کسی علی القاعده باید به مدرسه برود و از بازی‏های روزگار این است که در این ایام دوستانی هم می‏یابد و با بعضی از آن‏ها نیز صمیمی‏تر می‏شود. این بعضی‏ها را می‏گوییم رفیق شفیق. رفیقان شفیق هم مانند دیگر موجودات روز تولدی دارند و زمان آن را همیشه به خاطر می‏سپارند. از قضا یار غار ما نیز این‏چنین بود و برای روز تولد خود ارزشی قدسی قائل بود.

 روزها در مدرسه می‏گذشت و من نیز بدون نگرانی دل به تقدیر سپرده بودم، تا این‏که روز تولد دوست هم‏کلاسی نزدیک شد. من که بی‏زار بودم از گشتن در بازار و خیابان‏ها، ناگهان جرقه‏ای در ذهن، مرا به سوی بک‏آپ آبا و اجدادی‏مان! ره‏نمون کرد. در خانه موضوع را با والدین مطرح کردم و از آن‏ها در این امر خطیر یاری خواستم. شورایی در خانه شکل گرفت و هر کس نظری می‏داد، از میان نظرها یکی را به بوته‏ی آزمایش گذاشتیم. با اشاره‏ی مادر به محل اختفای ادکلون‏ها، پدر درب صندوق‏خانه‎‏ی اجدادی را باز کرد و در انبوه غبارها، به ناگاه جعبه‏ای را بیرون کشید. جعبه مملو از عطرها و ادکلن‏های دست نخورده بود. من که گویی گنجی باستانی را یافته‏ام به کنکاش میان عطرها پرداختم و یکی را که خارجی‏تر! بود انتخاب کردم. خارجی بودن عطر بعدها کار دستم داد.. از شدت خوش‏حالی، بدون بررسی دقیق‏تر هدیه‏ی مذکور، آن را کادوپیچ کرده و آماده‏ی تحویل نمودم.

فردا روز که مقارن بود با میلاد رفیق شفیق، هدیه را با احتیاط تمام به مدرسه برده و تمام روز را مترصد فرصتی بودم تا با دادن این هدیه‏ی ارزش‏مند رفیق را غافل‏گیر کنم. پایان کلاس فرصت مناسبی بود برای این کار، پس تا آن لحظه صبر کردم تا این‏که زنگ مدرسه به صدا درآمد. در راه بازگشت به ناگاه دست در کیف کردم و با مهارت تمام و بالب‏خندی به سان دون کورلئونه هدیه را بیرون آوردم. رفیق که گویا آن‏قدرها هم روی ما حساب نمی‏کرده!، غافل‏گیر شده بود و دهانش از بُناگوشش فراتر رفت.. آن روز را سرخوشانه به خانه رفتم و در راه، رفیق را به ذهن می‏آوردم که با گشودن هدیه، نفس در سینه‏اش حبس می‏شود!

gift

روز بعد، با انرژی و اعتماد به نفسی بیش‏تر پا در راه مدرسه گذاشتم. در طول کلاس و تا پایان روز رفیق واکنشی خاصی را از خود بروز نمی‏داد واین برای من عجیب بود. پس از اتمام کلاس که مثل هر روز، باهم به ایست‏گاه اتوبوس می‏رفتیم، از مدرسه خارج شدیم. به ایست‏گاه که رسیدیم احساس کردم هم‏کلاسی چیزی می‏خواهد بگوید اما جلوی خودش را می‏گیرد. با لبانی بسته و دندان‏هایی به هم فشرده، کمی به من نگاه می‏کرد و اندکی بعد به دوردست خیره می‏شد. لحظه‏ای برگشت با لحنی جدی مرا مخاطب قرار داد: « روی ادکلونو خوندی؟» با چهره‏ای متحیر و با ترس از لو رفتن ماجرای هدیه، چهره‏ای مظلوم به خود گرفته و سرم را بالا انداختم. دوباره نگاه از من برداشت و با خیره شدن به جایی دیگر گفت‎: «ادکلونش زنونه بود!». سر بر می‏گرداند و این بار چهره‏اش جدی‏تر می‏شود. با لحنی موعظه‏آمیز ضربه‏ی آخر را بر من وارد می‏کند:« باید جای به‏تری نگهش می‏داشتی چون وسایل روش خیلی سنگین بوده!».. آن لحظات که با عجله‏ی تمام عطر را کادوپیچ می‏کردم، جعبه‏ی لو و لورده‏اش را ندیده بودم!. 

در دل برای خود سوت می‏زنم تا احساس کنم اتفاق خاصی رخ نداده است. سپس به دوردست می‏نگرم تا شاید اثری از اتوبوس ببینم اما تا  کیلومترها اثری از هیچ وسیله‏ی نقلیه‏ای دیده نمی‏شود..با رفیق شفیق می‏نشینیم و هر دو به روز تولد من فکر می‏کنیم.. 

این متن برای بخش «یک تجربه‏»‏ی هم‏شهری داستان، با موضوع «دست دوم» نوشته شده.(+)

پ.ن: شخصیت‏ها و اتفاقات را همه خیالی فرض کنید، چون درشان دخل و تصرف شده است!