حرف‌هایم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ماشین» ثبت شده است

معمولا به خریدهای خانه کاری ندارم،‌ یعنی اعتقاد دارم که هر کسی احساس نیاز به خریدن یا تعمیر چیزی می‌کند، خب خودش برود انجامش دهد! فکر می‌کنم اگر مثلا دسته‌ی کتری شکسته است، حتما مادرم زیادی آن را سنگین کرده یا آن را کج بلند کرده است. اگر هم کسی را مقصر نبینم، به خودم می‌گویم چه‌قدر این‌ها تجملاتی فکر می‌کنند، خب حالا یک جوری همین را استفاده کنند دیگر..

ام‌روز نمی‌دانم چه شد، از خواب که بیدار شدم و مادرم را در حال بیرون رفتن دیدم، به او گفتم که من کارهای عقب افتاده‌اش را انجام می‌دهم و با لب‌خندی چون سوپرمن‌ گفتم: «برو که من هستم!»

صبح است. همه به کار خویش مشغول اند. گنجشک جیک جیکش را میکند..صدای بق بقو مانند پرنده ای به گوش میرسد.این صدا همیشگی است اما هنوز نمیدانم متعلق به کدام پرنده است.. خلبان، هواپیما را از بالای سرم عبور میدهد تا در فرودگاه بنشیند.. موتورسواری با صدای ویییییژژژژ احتمالا از کنار اتوموبیلی عبور میکند تا سریعتر به محل کار برسد.. همسایه ی بغلی چیزی را به دیوار میکوبد، شاید قصد دارد تابلویی به دیوار آویزان کند.

هر چند دقیقه صدای نزدیک شدن ماشینی به گوش میخورد اما طولی نمیکشد که صدا محو میشود.یکی از ماشینها می ایستد.از ریتم بوق زدنش معلوم است میخواهد در پارکینگ را برایش باز کنند..ساعت نیز تیک تاکش را میکند چون کارش همین است.

یک هواپیمای دیگر هم میگذرد.از صدایش معلوم است که خلبان حسابی خسته است..پیرزن طبقه بالا حتما غذای ظهرش را بار میگذارد.

از خانه بغل این بار صدای دریل می آید. اصلا معلوم نیست چه میخواهد بکند!

دقیقتر میشوم.مورچه ها،مسافتِ چند کیلومترِ مورچه ای را، از این سر تا آن سر اتاق طی میکنند تا توشه ای فراهم کنند. شاید چند روزی را در راه باشند.

قلبم اما مثل ساعت است. صدای تیک تاکش را میشنوم، دارد کار میکند با یک تفاوت. ثانیه شمارش یکی به جلو میرود،یکی به عقب. قلبم خوابیده است. کار میکند اما تکلیفش را نمیداند. باید باطری هایش را عوض کنم. 


بلاتکلیفی