حرف‌هایم

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قرآن» ثبت شده است

من آدم ترسویی هستم، خیلی می‌ترسم. مثلاً با هر کسی هم‌کلام نمی‌شوم و به هر کسی نزدیک نمی‌شوم. همیشه این حس ترس و احتیاط که ناشی از یک عدم اطمینان و عدم قطعیت است با من است. معمولاً خودم را هیچ می‌بینم و نمی‌توانم به خودم تکیه کنم، بیرون که می‌روم یا هر کاری که دارم نیاز به هم‌راهی برای تکیه کردن و هم‌دوشی دارم. تفاوت اوقات تنهایی و جمع را از حالت چهره و روحیه‌ام می‌شود تشخیص داد؛ از نوع رفتارم، حرف‌هایم، میمیک صورت‌م و حتی نوع راه رفتن‌م!

به‌طور ویژه من هنگامی که در جمع‌های خاصی هستم احساس تنهایی و ترس فزاینده‌ای دارم، جمع‌هایی که یا خوب نمی‌شناسم‌شان و یا بد می‌شناسم! این بد می‌شناسم البته ایهام داشت!. گاهی متواری می‌شوم و گاهی خودم را در جمع به‌نحوی سوا می‌کنم. آدم‌ها برایم خیلی مهم‌ند، آدم‌ها و عقایدشان و آن‌چه بدان تکیه می‌کنند. بعضی‌ها را وقتی می‌بینیم، یا نه حتی وقتی می‌دانم هستند و یا فکر می‌کنم که من در ذهن‌شان حضور دارم، دل‌گرم می‌شوم و پشت‌م محکم می‌شود. هر اندازه از بعضی‌ها فراری‌ام و ازشان می‌ترسم، به بعضی‌های دیگر تکیه می‌کنم و ازشان گرمای زندگی‌ام را می‌گیرم.

گاهی آدم‌ها را می‌بینم که به خودشان تکیه کرده‌اند، خوش‌حال‌ند و لب‌خند ژکوندی بر لب دارند، مطمئن‌اند و با اعتماد به نفسی عجیب گام برمی‌دارم. ظاهرشان را باب میل «خودشان» آراسته و حرف‌ها و سکنات‌شان حاصل زنده‌گی «خودخواسته‌»‌ی آن‌هاست. این آدم‌ها مرا افسرده می‌کنند و آن ترس فراگیر را در من ایجاد می‌کنند. در کنار اینان احساس می‌کنم که بر روی باد ایستاده‌ام و دمی بیش‌تر طول نمی‌کشد که واژگون شوم...

به عکس، کسانی که اصلاً دلایل زنده‌گی من‌اند، کسانی‌اند که می‌دانم «میل» و «دل» و «معده» و این‌ها را دور انداخته‌اند!. تکیه‌شان، شادی و غم‌شان، ترس و تهورشان، همه وابسته به دژی محکم است. آن‌ها قلاب‌های‌شان را جایی بند کرده‌اند که اگرچه مال خود ظاهری‌شان نیست، اما تا قیام قیامت محکم است، و کسی که با این‌ها و هم‌دم آن‌هاست نه تنها روی باد نیست، که افسار باد را هم به اذن صاحب‌ش در دست خواهد گرفت!

 

The-Spiders-Web

 

ام‌روز چیزی را در قرآن خواندم که تأییدی بر این حس چندین ساله‌ی من بود. هیجان‌زده و خوش‌حال شدم و تصمیم به گفتن‌ش گرفتم. سوره‌ی مبارکه‌ی عنکبوت، آیه‌ی ۴۱:

«مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ»

«داستان کسانى که غیر از خدا دوستانى اختیار کرده‏‌اند هم‌چون عنکبوت است که خانه‏‌اى براى خویش ساخته و در حقیقت اگر مى‌‌دانستند سست‏‌ترین خانه‌‏ها همان خانه‌ی عنکبوت است»

و انقدر خداوند زیبا مثال زده که نیازی به توضیح ندارد، همه‌ی آن ترسی که گفتم یک‌جا به دل‌ات می‌افتد، وقتی فکر می‌کنی که غیر از خدا به کس یا چیز دیگری نکیه کرده‌ای، تکیه‌ای که بی‌شک بر باد خواهد بود...

 

 

 

این ایام که سیمای جمهوری اسلامی دوباره سریال یوسف پیام‌بر (علیه‌السلام) را پخش می‌کند، دوباره، شیفته‌وار تماشا می‌کنم این به‌ترین داستان دنیا را.

ام‌شب بعد از دیدن سریال، مروری کردم بر سوره‌ی یوسف (ع) در قرآن کریم. به نظرم رسید که تصویر کردن قرآن و درآوردن مفاهیم انتزاعی قرآن در قالب‌های تجسمی، در کنار امتیازاتی که دارد خطرات مهم و قابل توجهی را هم در دل خود پنهان کرده است.

ما هنگام تماشای فیلم‌ ناخودآگاه آن را داستان می‌پنداریم و می‌گوییم ای بابا! این‌جا فلانی چه‌قدر بد بازی کرد!، یا حتی اگر این‌گونه هم نباشد و کاملاً غرق در داستان و مفاهیم فیلم شویم، باز هم آن را در قالب سینما و ناچاراً محدود به داستان می‌‌دانیم و هیچ‌گاه درک حضوری، درونی و تجربی‌ای که ممکن است با تجربه و خواندن و تصور کردن داشته باشیم نداریم. البته این موضوع محدود به یک فیلم و یک سریال نیست. این چالش مربوط به ذات سینماست، و مقایسه‌ای که همیشه بین کتاب‌های داستان و فیلم‌هایی که از آن‌ها اقتباس شده می‌کنند و برخی حتی این دو را غیرقابل مقایسه می‌دانند. اما این‌جا موضوع جدی‌تر و عمیق‌تر است. موضوع فقط به تصویر کشیدن کلمات مربوط نیست، موضوع محدود کردن کلام خداوند به تصویر، و چند چهره‌ و منظره‌ای‌ست که چه بسا در در فیلم‌های دیگر و جاهای دیگر هم آن‌ها را ببینیم. هرچند این مسئله فقط من‌باب تلنگر و تأمل است و نباید فوراً از آن ممنوعیت فیلم‌سازی از قرآن را نتیجه گرفت؛ باید به آن اندیشید.

 

سریال یوسف پیام‌بر

 

در این شب‌ها دائما هنگام دیدن فیلم، به خانه‌واده می‌گویم واقعاً تصور کنید! با آن همه جلال و شکوه (که به هیچ عنوان در فیلم متجلی نشده) و آن همه قدرت و ثروت و فریبایی کاخ‌ها و زیبارویان مصری، یوسف (ع) بایستی مقابله می‌کرد و در برابرشان سر خم نمی‌کرد، و در عین حال از تیغ خشم و تکبر آن‌ها جان سالم به در می‌برد!

یا می‌گویم نه جداً یک لحظه فکر کنید! یک جوان تنها و غریبه که به‌ظاهر هیج چیز ندارد، با چه دل و جرئتی در مقابل معابد و روحانیون گردن کلفت و مردم متعصب آن می‌ایستد و در مقابل‌شان معبودشان را به سخره می‌گیرد. شوخی که نیست، فیلم که نیست!

قرآن که می‌خوانم،‌ همه‌ی تصویرها را از ذهن‌م پاک می‌کنم و خودم تصور می‌کنم؛ به آیات قرآن، لحن‌ش و جزئیات‌ش دل می‌دهم تا ببینم چه می‌گوید و بعد تصور می‌کنم مصر را، یوسف را، زلیخا را، عزیز را، شیطان را و خدا را!. این‌جا دیگر خبری از مصطفی زمانی و کتایون ریاحی نیست! فضا و زمین و بناها هم شهرک سینمایی و بیابان‌های قم نیستند. این‌جا همه چیز واقعی است، و در دل همین واقعیت، من و تو تصمیم می‌گیریم کدام آدم باشیم، و بعد از تمام شدن داستان، یا خدای یوسف را داریم و یک‌تا پرستیم، و یا مشرکیم و آمون‌ها را سجده خواهیم کرد، این‌ها هیچ‌کدام شوخی نیست، فیلم هم نیست!

چرا بعضی‌ها روزه نمی‌گیرند؟

الان که ماه رمضان است. ما هم در شناس‌نامه مسلمان هستیم. کتاب آسمانی مسلمانان هم که روزه را در ماه رمضان واجب کرده. پس چرا بعضی‌ها روزه نمی‌گیرند؟

---

هنگامی که این سؤال را می‌پرسیدم، به یاد چندین سال پیش افتادم. من چندین سال پیش که شروع به نماز خواندن کرده بودم، بعضی صبح‌ها که برای نماز بیدار می‌شدم، به شدت تعجب می‌کردم از این که چرا بعضی‌ها نماز صبح بیدار نمی‌شوند و نمازشان قضا می‌شود. الان، بعد از گذشت آن چندین سال، در تعجب و حسرت‌م از کسانی که همه‌ی صبح‌ها بیدار می‌شوند و هیچ‌گاه نمازشان قضا نمی‌شود!

---

با وجود این، هنوز هم این سؤال را می‌پرسم: چرا بعضی‌ها روزه نمی‌گیرند؟ 

تو هم حق داری این سؤال را از من بپرسی: تو چرا نماز صبح‌ت قضا می‌شود؟

اصلاً بیا سؤال‌های‌مان را همین‌طور جدی از هم بپرسیم. درست است، آدم‌ها همه عقل دارند، حافظه هم خوب دارند، اما عقل و حافظه همه تسلیم اراده‌اند، اراده‌ها هم همه تنبل! پس بیا با سوال‌های طلب‌کارانه‌مان اراده‌های‌مان را براَنگیخته کنیم، این راه خوبی به نظر می‌رسد.

 

 

آقایون و خانم‌ها اصلا حواس‌تون هست؟!!

هر چیزی در دنیا نقطه‌ی تعادلی داره که اگر از اون نقطه خارج بشه فرومی‌پاشه و مثل ترکش به چیزهای دیگه هم اصابت می‌کنه. هر چه در تاریخ جلوتر میایم تکیه‌ی آدما به سنت کم‌تر میشه و انسان‌ها بیش‌تر شبیه به بز سرشون رو پایین میندازن و هر وری می‌خوان میرن! سنت راهی‌ه که بشر طی هزاران سال در تعامل با دنیا به‌ش رسیده و معمولا راه مطمئن و کم‌خطرتری نسبت به راه‌های دیگه است. حتما عبارت سنت نبوی رو شنیدید. سنت نبوی شیوه‌ی تعامل خاندان معصومین (ع) با عالم است که مطابق تاییدات عقلی و شرعی و نقلی و عرفی و وجدانی و کلامی و فلسفی و عرفانی و .. کامل‌ترین و مطمئن‌ترین روش برخورد با دنیا است. بنابراین پای‌بندی غالب بشر به سنت‌ها در طول تاریخ، تا حد زیادی از خطرات و مشکلات عجیب و غریب نجات‌شون داده. البته این‌جا سنت به طور کلی منظور منه، نه استثناهایی که باعث انحطاط بشر بوده. بنابراین دست انداختن به طناب سنت تا حد زیادی این تعادل رو در دنیا برقرار می‌کرده. اما...

اما زنده‌گی ام‌روز ما داره به سمتی میره که دور از جون شما هر کسی هر غلطی می‌خواد می‌کنه! آیات قرآن در چنین مواقعی عذاب‌هایی رو ذکر کرده که بر انسان‌های ول‌گرد، بی‌خدا و مغرور به خود نازل می‌شده. پس بنده بعید نمی‌بینم این عذاب رو بر سر مبارک دنیای خودمون. اگرچه شاید عذاب‌های ام‌روزی در غالب تیر و خم‌پاره خرد خرد فرود بیان بر سر مردم و البته بلایای طبیعی در چشم غفلت‌زده‌ی مردم واقعا طبیعی جلوه کنه! و کسی نفهمه که خداوند داره عذاب‌شون می‌کنه..

این‌ها رو گفتم تا یکی از ول‌انگاری‌های معاصر رو در جامعه‌ی شلم‌شوربای ایرانی یادآور بشم. حتما شما هم می‌دونید یا در کلاس‌های درس بی‌بخار دانش‌‌گاهی‌تون مثل ما به شما هم گفتن. درب خانه‌های ایرانی، در آن زمانی که درها چوبی بود و خانه‌ها حیاط داشت و حوض داشت، دارای دو کلون بود، یکی برای محرم و دیگری برای نامحرم‌ها. این نشون از حیا، عفت، تعادل، فهم درست از خلقت، درک صحیح‌تر از انسان و آینده‌اش و خیلی چیزای دیگه داشت. حالا همین موضوع رو اساتید و دانش‌جویان عزیز با کلی شوق ذوق این‌ور و اون‌ور تعریف می‌کنن در حالی که اصلا نمی‌دونن محارم‌ خودشون کیا هستن دقیقا! این‌جا دو تا موضوع مطرحه. یکی این‌که این جامعه‌ی فهیم ایرانی که درش خیلی وقت‌ها مرد هم‌سایه چهره‌ی زن هم‌سایه را هم نمی‌دید، چه‌طور شده که الان هر کی بیش‌تر با مرد و زن‌های غریبه (بخوانید جامعه) در ارتباط باشد،‌ دارای احترام و شان بیش تری است؟! و دیگر این‌که دختر و پسر ام‌روزی که همه‌ی این‌ها را می‌دانند و به بعضی‌های‌ش هم افتخار می‌کنند! چه‌گونه خود را به بی‌ خیالی می‌زنند؟‌ آیا فکر می‌کنند که این‌ها هم چون کلیله و دمنه یا هزار و یک شب از داستان‌های تخیلی و شیرین فارسی است؟..

ام‌روز در تاکسی و اتوبوس و مترو بنده کنار سه خانم نشستم، در واقع سه خانم در کنار من نشستند!‌ می‌دانم که این‌ها دیگر چیز عجیبی نیست، برای من هم عجیب نبود،‌ اما وقتی در تاکسی آقا پسر محترم دست عروس خانم آینده را به گرمی می‌فشرد، یا و وقتی در مترو بین این‌ همه واگن و صندلی خالی دختر خانم دانش جو بیاید کنار بنده بنشیند، و وقتی در اتوبوس یک خانم به روی شانه‌ی من بخوابد! حتما همه‌ی تعجب این چندین سال یک‌جا بروز می‌کند..

باید بگویم بنده فاتحه‌ی نسل آینده‌ی کشورم را (حداقل در مقیاس تهران) خوانده‌ام. فاتحه‌ی تمام آن نجابت و عفت و حیایی که جوانان فقیر ام‌روز به عنوان مادر و پدر فردا باید به فرزندان‌شان بیاموزند. شما هم با ذکر صلوات فاتحه‌ای قرائت کنید...

 

 

عده‌ای می‌گویند که در گذشته‌های دور، آدمی تسلط کمی بر علوم داشت، و به خاطر نشناختن پدیده‌ها با ابزار تجربه و آزمایش، گاهی یک اتفاق معمولی را معنایی خاص می‌داد و از آن داستان و افسانه می‌ساخت. مثلا نور به طور هم‌زمان به چند جسم می‌تابید و روی زمین سایه‌ای یک پارچه از سایه‌ی این اجسام نقش می‌بسته است و بشر نادانای قدیم، از آن هیولایی شیطانی می‌ساخته و باورهایی پیدا می‌کرده است. این افسانه و داستان و خرافه و باور، رفته رفته در میان جوامع جا می‌افتد و رنگ عقاید قدسی و مهم می‌گیرد و گاهی به شکل مسلک و آیین و دین درمی‌آید. 

چندین هزار سال بعد از تشکیل آن سایه، زمانی که چندین هزار خبرآورنده از سوی خالق دنیا آمده و رفته بودند، و عده‌ای با داشتن کتاب و شریعتی خاص، جوامعی معتقد به یک‌تاپرستی و دین‌دار ساخته بودند، به خاطر انحرافاتی که در یکی از این آیین‌ها پیدا شد، پی‌روان‌ش از آن دست شستند و به کل منکر هرآن‌چه بود شدند. انگار کردند که اصلا آیین و دین حقه‌ای وجود خارجی ندارد و این‌ها ادامه‌ی همین موهومات بشر نخستین است که تشکیل سایه و گردش ابر و فراز و فرود خورشید را عاملی فرای محسوسات قائل بودند. گفتند حالا به‌تان ثابت می‌کنیم حرف‌مان را. رفتند قوانین نور و سایه را درآوردند و تدوین کردند و ثابت شد که حرف‌شان در همه‌ی حالات درست از آب درمی‌آید. به راستی گویی که مردمان برای قرن‌ها سر کار بوده‌اند! 

توهم واقعیت

«و مالحیاة الدنیا الا لعب و لهو و للدار الاخرة خیر للذین یتقون افلا تعقلون »( انعام - ۳۲)

«و ما هذه الحیاة الدنیا  الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهی الحیوان لو کانو یعلمون» ( عنکبوت - ۶۴)

«انما الحیوة الدنیا لعب و لهو و ان تومنوا و تتقوا یوتکم اجورکم و لا یسئلکم اموالکم» ( محمد - ۳۶)

 

همان‌طور که ملاحظه می‌کنید در قرآن آمده که زنده‌گی دنیا بازی است! مثل بچه‌ها که بازی می‌کنن و کمی فکر می‌کنن جدیه اما پسِ ذهن‌شون می‌دونن که زود تموم میشه. بازی است آقا جان بازی!

 

beidagh.blog.ir

ازسرمای هوا به کنار شومینه پناه می آورم. هُرمی دل نشین صورتم را نوازش میکند. از نقطه انجماد به نقطه ذوب که میرسم،یخم شروع میکند به آب شدن.حالا با خیال راحت به آتش خیره میشوم..شاید بهتر است بگویم خیره ام میکند. شعله های آبی و نارنجی آتش، همچون حریری به این سو و آن سو میرود و تو پنداری که این شعله پایانی ندارد، حال اینکه هر شعله، لحظه ای به وجود آمده و آنی بعد ناپدید میشود.

سوزِ سرمایی مرا به خود می آورد، نگاهی دوباره به آتش میکنم..چوب ها ذغال شده اند. یک قطعه از قطعاتِ تنه ی درختی جوان را که کنار شومینه تلمبار کرده ایم،برمیدارم و به دقت آن را لا به لای هیزم ها جاسازی میکنم. طولی نمیکشد که شعله، تمام چوب را در بر میگیرد. پدرم متعجب است از اینکه چطور تکه چوبی نیمه مرطوب، اینقدر سریع شعله ور شده..میخواهم بگویم بعضی چیزها زود شعله ور میشود.اصلا بعضی، آتش را با خود به همراه دارند، به آنها میگویند وَقود، وَقودُ النار...اما چیزی نمیگویم چون به خاطرم می آید که وقود مختض سنگ ها و آدمیان است..

شومینه