حرف‌هایم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

زندگی چیست؟  جز خیره شدن به جوانه ‏ای کوچک و سبز؟

               جز کشیدن لپ‏ های گوشت ‏آلود کودکی نوپا؟

زندگی چیست؟  جز لب‏خندی از ته دل به نگه‏بان دانش‏گاه، هنگام خروج؟

               جز انتظار و بی ‏قراری برای آمدن فردا و جز حسرت و ناله از درنیافتن دی‏روز؟

زندگی چیست؟  جز دعوایی که می‏تواند ثانیه‏ ای بعد به مزاح تبدیل شود؟

               جز قه قهه ‏ای از ته دل که با فوت عزیزی به هق‏ هق گریه بدل شود؟


متکی


زندگی را چه کسی فهمید؟  

 آن که به دنیا پا گذاشت؟ یا آن‏ کس که از این دنیا رفت؟

 آن‏ کس که در تمامی عمر، شادمان بود و سرخ‏ رو؟ یا آن‏که غم خوار همه بود و رنگی به رویش نبود؟                 

زندگی را چه کسی فهمید؟

 آن‏که تمام نردبان‏ های ترقی را پیمود و دیوار اتاقش پر شد از تقدیرنامه؟ یا آن‏ کس که دیده نشد و از همه به‏تر می‏دید؟

زندگی را چه کسی فهمید؟

جز آن‏که خود جسمانی‏ش را به دست فراموشی سپرد و خود حقیقی ‏اش را دریافت؟ جز آن‏که از پس خود، خدایش را به فراست دید؟ جزآن‏که در لحظه شاد بود، در لحظه گریه می‏کرد، در لحظه می‏مرد و در لحظه زاده می‏شد؟.. اصلا، آیا لازم است فهمیدن زند‏گی؟

صبح است. همه به کار خویش مشغول اند. گنجشک جیک جیکش را میکند..صدای بق بقو مانند پرنده ای به گوش میرسد.این صدا همیشگی است اما هنوز نمیدانم متعلق به کدام پرنده است.. خلبان، هواپیما را از بالای سرم عبور میدهد تا در فرودگاه بنشیند.. موتورسواری با صدای ویییییژژژژ احتمالا از کنار اتوموبیلی عبور میکند تا سریعتر به محل کار برسد.. همسایه ی بغلی چیزی را به دیوار میکوبد، شاید قصد دارد تابلویی به دیوار آویزان کند.

هر چند دقیقه صدای نزدیک شدن ماشینی به گوش میخورد اما طولی نمیکشد که صدا محو میشود.یکی از ماشینها می ایستد.از ریتم بوق زدنش معلوم است میخواهد در پارکینگ را برایش باز کنند..ساعت نیز تیک تاکش را میکند چون کارش همین است.

یک هواپیمای دیگر هم میگذرد.از صدایش معلوم است که خلبان حسابی خسته است..پیرزن طبقه بالا حتما غذای ظهرش را بار میگذارد.

از خانه بغل این بار صدای دریل می آید. اصلا معلوم نیست چه میخواهد بکند!

دقیقتر میشوم.مورچه ها،مسافتِ چند کیلومترِ مورچه ای را، از این سر تا آن سر اتاق طی میکنند تا توشه ای فراهم کنند. شاید چند روزی را در راه باشند.

قلبم اما مثل ساعت است. صدای تیک تاکش را میشنوم، دارد کار میکند با یک تفاوت. ثانیه شمارش یکی به جلو میرود،یکی به عقب. قلبم خوابیده است. کار میکند اما تکلیفش را نمیداند. باید باطری هایش را عوض کنم. 


بلاتکلیفی