حرف‌هایم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روستا» ثبت شده است

انسان تجربه می‌کنه و شاید مهم‌ترین راه شناخت‌ش هم همین تجربه‌های شخصی‌شه. ماها خیلی از شئون زنده‌گی‌مون به صورت جبری تعیین می‌شه. نه کاملا جبری، اما خب، می‌شه این صفت رو روش گذاشت. ماها تا وفتی راه جدیدی برامون روشن نشده فکر می‌کنیم همه چیز همینه که هست، در حالی که همینه که نیست! در حقیقت. برای این که بفهمیم همینه که هست یا همینه که نیست، خب باید یه ذره سرمون رو بچرخونیم. هم‌راه با اون باید قدرت تعقل و قیاس و منطق رو هم به کار بگیریم تا "به‌تر" رو از "به" جدا کنیم. والا می‌شیم جامد المغز و بقیه با گچ مغز ما دیکته‌ی خودشون رو خواهند نوشت.

خلاصه‌ی همه‌ی این فلسفه بافی‌ها اینه که ماها خیلی اشتباه داریم. اشتباهای ریز و درشت. فردی و جمعی. و اگه این دستورالعمل‌هایی که بالا گفتم رو جدی نگیریم ممکنه با مشکلات جدی مواجه بشیم. ماها غالب‌مون تو فضای شهر به دنیا اومدیم، روی آسفالت کوچه‌مون بدو بدو کردیم. برای دیدن آسمون بایدسرمون رو نود درجه می‌چرخوندیم. به چهارپاها به چشم یک موجود مزاحم و ترس‌ناک نگاه کردیم. درخت رو فقط تو پارکا دیدیم، اونم با یه حصار دور باغ‌چه!، اومدن و نیومدن بارون برامون فرقی نمی‌کرده، طلوع و غروب خورشید رو حس نکردیم و چه بد که به همه‌ی این‌ها عادت کردیم... اما کافیه انسان نوع دیگه‌ای از زنده‌گی رو هم تجربه کنه. اون موقع ممکن نیست که بره سراغ تجربه‌ی بدتر مگر این‌که به دلایل دیگه‌ای محبور باشه.

دو روز زنده‌گی رو در روستای هشانِ طالقان تجربه کردیم. با به‌ترینِ دوستان‌م. آقا محسن و آقا مرتضی. از به‌ترین "پری‌روز تا حالاهایی!" بوده که تا حالا داشت‌م. واقعا زنده‌گی روستایی‌ها فرق داره با ما. به جرئت می‌تونم بگم کیفیت زنده‌گی‌شون یک و نیم تا دو برابر ما شهرنشینان بود. از بس که انرژی داشتند و شاداب بودند و فعال...

پ.ن: از اون‌جا که عکاسی از طبیعت بعد از مدتی به تکرار می‌افته سعی کردم تو عکس‌ها از رفقا استفاده کنم تا خسته کننده نشه..

 

حدس بزنید این مادرای عزیزمون درمورد چه موضوعی دارن با هم حرف میزنن.

جوابهاتون تا اندازه ای نشان دهنده شناخت شما از قشر های مختلف جامعه است.پس خوب دقت کنید.

لطفا همه دوستان جواب بدن.


مسابقه


اینجا ابیانه، پاییز نود.

جواب درست رو بعد از یک هفته اعلام میکنم!