حرف‌هایم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمضان» ثبت شده است

همه جا چرک ریخته بود. دور تا دور مسجد. گویی جان‏‌ها را حجامت‏ کرده بود صاحب‌البیت. درعوض لب‏‌خندی از سر رضایت بر لب‏‌ها به چشم می‏‌خورد. بعضی‌‏ها با فاصله از سطح زمین، روی هوا نشسته بودند. سبک شده بودند انگار. بال‏‌های کوچکی در پشت، آن‏ها را در این حالت یاری می‏‌رساند. این‏‌ها همانانی بودند که از یک ماه قبل به جان چرک‌‏های‌شان افتاده بودند و تیغ بر بدن می‏‌کشیدند. خادمین مسجد که متوجه شدند جا بازتر شده و عده‏‌ای بالاتر رفته‌‏اند، درب‏‌ها را باز کردند تا باقی مردم هم به داخل بیایند. اواخر مجلس بود که امام زمان هم وارد شد و در گوشه‌‏ای نشست. آخر مداح رفته بود سراغ روضه‏‌ی عباس(ع) ....

چرک همه جا را گرفته بود. روضه‌‏خوان اما مرد رندی بود که می‏‌دانست در این اوضاع چه باید کرد.  پاک کردن چرک‏‌ها را به خود مردم واگذار کرد. بی انصاف یک راست رفت سراغ کوچه‏‌ی بنی هاشم ... لحظاتی بعد مسجد را آب برداشته بود. دیگر از چرک‌‏ها اثری نبود اما آب داشت بالا می‌‏آمد. روضه‏‌خوان لحظه‌‏ای به خود آمد و دید که اوضاع پس است. به خدام اشاره کرد که درب‏‌ها را باز کنید و خودش نیز روضه را متوقف کرد. رو به خادمان گفت: این‏ها ظرفیت‏‌شان کم است. الان است که در این‏ دریا غرق شوند. در این میان تنها آن‌هایی که بال‏‌های کوچکی داشتند بیرون آب مانده بودند. آن‌ها بالاتر رفته بودند. درب‏‌ها را گشودند و آب‏‌ها و چرک‌‏ها با هم خارج شدند...

با ورود امام زمان به مسجد، مداح به احترام بلند شد و پس از خوش‌‏آمدگویی، از آن حضرت و سایر سادات عذرخواهی کرد، علت عذرخواهی را می‏‌شد حدس زد. مداح‌‏ها کارشان همین است. تا درمی‏‌ماند، از خواهر عباس(ع) می‏‌گویند. خواهر مصائب... نه! همان ام‌المصائب به‌‏تر است. از ام‌المصائب می‌‏گویند. مداح با لحنی حزین شروع می‏‌کند: « تا خبر کشته شدن عباس رو به خیمه‌‏ها بردن، زینب(س) بلافاصله گوش‏‌واره از گوش بچه‌‏ها درآورد...» . حضار چشمه‏‌ی اشک‌‏شان خشک شده است. به سر و صورت می‌‏زنند. مانند سنگ رودخانه که از بس به در و دیوار خورده صاف و صیقلی می‏‌شود، صورت‌‏های کج و معوج مردم دارد صاف می‌‏شود. مداح هر چه بیش‏‌تر ادامه می‌‏دهد چهره‏‌ها به احسن تقویم نزدیک‌‏تر می‌‏شوند.. رقیه، علی اصغر، علی اکبر،..... دیگر نایی برای مردم باقی نمانده..گویی خداوند دارد خلصنا من النار یا رب‌‏شان را لبیک می‌گوید. مانند صوفی‏‌ها که هو هو می‏‌گویند، هر کسی قرآن به سر به این سو و آن سو حرکت می‌‏کند و ندای العفو سر می‏‌دهد. عده‌‏ای انگار هنوز از جوشن در نیامده و استغاثه می‏‌کنند. صد بار الغوث می‏‌گویند و خلصنا را ترجیع بند می‌‏کنند..

مجلس تمام شده. برق‏‌ها را روشن کرده‌‏اند. عده‌‏ای که صاحب بال‌‏های کوچکی شده‏‌اند از همان نورگیر بالای مسجد خارج می‏‌شوند.. عده‌‏ای دیگر نیز با تعجب چهره‏‌ی خودشان را در آینه‌‏کاری دیوارهای مسجد تماشا می‏‌کنند و از صیقلی بودن‌شان لذت می‏‌برند.. گروه دیگر اما هنوز  جوشن می‌‏خوانند.. روحانی مسجد که دل‌ش به حال‌شان می‌‏سوزد، بالای منبر می‌‏رود و باقی مانده‌‏ی میهمانی را یادآور می‏‌شود و میزبان ستارش را. از آن‏‌ها می‌‏خواهد امیدشان را حفظ کنند. ذکر الغوث را داشته باشند و هنگام قرآن به سر گرفتن بفاطمه را ده مرتبه فریاد بکشند. اگر نتیجه نگرفتند چاره‏‌‏ای نیست جز قسم به دست‌‏های بریده.. اگر نشد طفل سه ساله که هست...اما اگر اوضاع‌شان آن‌قدر بد بود که باز هم نتیجه نداد باید سراغ شیرخواره را بگیرند..

امید در دلم جرقه می‏‌زند. همه که می‏‌روند از پشت پرده بیرون می‌‏آیم و مفاتیح را باز می‏‌کنم. «یا کاشف کل مکروب، یا فارح کل مهموم، یا راحم کل مرحوم، یا ناصر کل مخذول، یا ساتر کل معیوب، یا ملجا کل مطرود» صدایم می‏‌لرزد. بدن‌م نیز. «یا عدتی عند شدتی، یا رجائی عند مصیبتی، یا مونسی عند وحشتی، یا حبیب من لا حبیب له، یا طبیب من لا طبیب له،یا مجیب من لا مجیب له» کم کم لرزه بر دلم می‏‌افتد. اما به سختی ادامه می‏‌دهم «یا شفیق من لا شفیق له، یا رفیق من لا رفیق له، یا مغیث من لا مغیث له، یا دلیل من لا دلیل له، یا انیس من لا انیس له، یا راحم من لا راحم له» کمی سبک شده‌‏ام. اما مسجد باید دوباره نظافت شود...

 

انواع بشر را می‏‏توان به مانند انواع فلز دانست.. بعضی حلبی‎اند، بعضی آهن و پولاد، و برخی دیگر نیز نقره و مس و .. .

اما دیگرانی هستند هم‏چون طلا. طلایی ناب که کالای وجود خود را جز در جمعه بازار خدا به فروش نمی‏گذارند و دلالان بی سر و پا را نا امید خواهند گذارد.

اصلا بعضی‏ها را خدا برای طلا شدن آفریده است... طلا شدنی که بهایی دارد و بهای آن گرماست. طلایی که از حرارت کوره سرخ نشود همان تکه آهن بی ارزش خواهد ماند...


آفتاب و گندمک هجده عیار


این پست تقدیم به صبر ریحانه‏ها