حرف‌هایم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دنیا» ثبت شده است

«و مالحیاة الدنیا الا لعب و لهو و للدار الاخرة خیر للذین یتقون افلا تعقلون »( انعام - ۳۲)

«و ما هذه الحیاة الدنیا  الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهی الحیوان لو کانو یعلمون» ( عنکبوت - ۶۴)

«انما الحیوة الدنیا لعب و لهو و ان تومنوا و تتقوا یوتکم اجورکم و لا یسئلکم اموالکم» ( محمد - ۳۶)

 

همان‌طور که ملاحظه می‌کنید در قرآن آمده که زنده‌گی دنیا بازی است! مثل بچه‌ها که بازی می‌کنن و کمی فکر می‌کنن جدیه اما پسِ ذهن‌شون می‌دونن که زود تموم میشه. بازی است آقا جان بازی!

 

beidagh.blog.ir

باید کمی به درونش نگاه کند. عمیق‏تر. فارق شود از نگاه‏ها و حرف‏ها و عقایدشان. خودش باید دنیایش را بسازد. دنیای آدم‏ها را می‏توان دریچه‏ای استوانه‏ای دانست که جمع مساحت دوقاعده‏اش ثابت است ( a+b=c ) هر کدام را بخواهی کوچک کنی آن یکی بزرگ می‏شود و بالعکس ((a+1)+(b-1)=c) . حال اگر از دریچه‏ی بزرگ به آن سمت نگاه کنی،آن طرف را کوچک می‏بینی. آدم‏ها دو دنیا دارند. دنیاهایی شبیه آن دو قاعده. هر چه درون بزرگ‏تر شود، آن طرف را کوچک‏تر می‏بیند. دنیا همه‏اش ریاضی است، باور کن.الذی قدّر ثم فهدی.. پس باید به درونش نگاه کند. عمیق‏تر. بدون دروغ و ریا. دانه‏های انار را دیده‏ای؟ فرض کن وجودت مانند هسته‏ی انار در میان غشای شفافی که هسته را فرا گرفته، با جلدی شفاف پوشیده می‏شد. آن موقع یکی از صفات خدا از او سلب می‏شد. ستار. آن موقع شاید نام آن خواننده‏ی لس‏آنجلسی هم فرق می‏کرد. مثلا می‏شد غفار!. خدا هدایت کند تمامی مفسدین فی الارض گرامی را...

به درونش نگاه می‏کند، چیزی نمی‏بیند. خب معلوم است بدنش خانه نیست که پنجره داشته باشد. درون بدن تاریک است. هنگام آندوسکوپی هم پرتوهای نور می‏تابانند. برای دیدن درون چراغ لازم است. چراغی پر نورتر از دوربین آندوسکوپی. باید مصابیح الهدی را بیابد، دست‏شان را بگیرد و با هم به درونش نگاه کنند. آن موقع معلوم می‏شود که درونش کرکس لانه کرده یا همای سعادت. برای دیدن درون چند چیز را باید تهیه کرد: 1- توفیق 2- مصابیح هدایت 3- رو راستی 4- بریدن از هر چه که  می‏شود برید. سپس تنه‏اش را بزند به تنه‏ی بزرگ‏تر از خودش. چون بزرگ‏تر از خودش سنگین‏تر است، او تکانی می‏خورد و شاید پرنده‏گان لاشه‏خوار از آن‏جا رخت بربندندننندند(بعضی کلمات واقعا سخت است، مرا ببخشید..) مورد داشته‏ایم که آن‏قدر این تکان برایش سنگین بوده که جان به جان آفرین تسلیم کرده است. گاهی وجودمان را ترسان ترسان با تکه‏های شیشه روی هم می‏گذاریم. وقتی هم یک بزرگ‏تر تنه‏اش بهمان بخورد چنین اتفاقی می‏افتد. مورد هم بوده است که هنوز بدنش چفت و بست داشته و فقط لانه‏ی لاش‏خورها ویران شده.

تنه‏اش را به تنه‏ای بزرگ‏تر می‏زند، تکان می‏خورد. وجودش حرارت می‏گیرد. یخ درونش شروع می‏کند به آب شدن. مثل سفید برفی که تابوت یخی‏اش آب شد و از آن بیرون آمد، گوهره‏ی ازلی وجودش کم کم نمایان می‏شود. به آن نگاه می‏کند. خیره می‏شود. کمی دقیق‏تر. جام جهان‏نمایی است برای خودش. کودکی را می‏بیند با ظاهری پریشان و لباسی مندرس. او را به خود می‏خواند. چه‏قدر احساس نزدیکی می‏کند به او. انگار خودش است. به جام جهان نمایِ درون نشین دست می‏کشد. دیگر قدرت تمییز ندارد. این منم؟ یا... اصلا مگر من و تو هم وجود دارد؟