حرف‌هایم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «درد دل» ثبت شده است

برای خودم زیاد می‌نویسم.. یعنی گه‌گاه باری رو از رو دوش ذهن و دل‌م روی کاغذ پیاده می‌کنم تا ببینم چی به چیه اصن. توی این پیاده‌سازی‌ها خود به خود تحلیل رخ میده و نتیجه‌گیری، چیزی که اگر ذهن رو به حال خودش رها می‌کردم هیچ وقت فرصت بروز و رخ دادن پیدا نمی‌کرد. حرف زدن، خلوت کردن، فکر کردن، نوشتن و محاسبه‌ی نفس، همه کمک می‌کنن این انسان ظاهری که فکر می‌کنیم هستیم، به اون چیزی که واقعا هستیم نزدیک‌تر بشه. کاری که روان‌شناس و مشاور و مسالک دینی و عرفانی گاها داعیه‌دار انجام‌ش هستن..

این‌ها رو برای این گفتم تا به مطلب دیگه‌ای برسم. خواستم بگم خیلی دوست دارم توی بلاگ‌م بنویسم، آدم‌های دیگه ببینن و یک ارتباط مجازی بین من و اون‌ها شکل بگیره، و به نوعی فرصت بروز و ظهور درون‌م رو برای آدم‌های دیگه داشته باشم. چیزی که توی این فضای مبتنی بر اچ‌تی‌ام‌ال خیلی راحت‌تر از دنیای مبتنی بر برخورد حقیقی رخ میده! چیزی شبیه گفتن حرف‌های در گوشی از پشت آیفون به پدرت ( شبیه یکی از سریال‌ها! )

دفترچه نویسی

عجب روزگاری شده ها...دو کلام حرف حق که میزنی...اصلا حرف حق که زدنی نیست،حرف حق گفتنی است...اما بعضی ها حرف حقت را که میزنند هیچ!،خودت را،افکار وعقایدت را ، حتی روحت را هم میزنند.عجب بزن بزنی شده این دور و زمونه!...یکی نیست بگوید آخر نامردها چند نفر به ده نفر!.انقدر زدیدمان که دیگر خورده شدیم..ما را اوراقی حساب میکنند.

میگویند عقلتان را شست و شو داده اند...بابا این که خوب است...مگر شما ماشینتان را car wash نمیبرید...خب ما هم مغزمان را brain wash  برده ایم!..مگر چه عیبی دارد...شستشو که بد نیست...اما امان از مغزی که سالها شستشو نشده...فاسد میشود،کانه دندان کرم خورده...شما باید فکری به حال خودتان بکنید...چون این زنگار رسوب که بکند،رُفتنش کار حضرت فیل (علیه الرحمه)! است.تازه اگر به قلبتان رسوخ نکرده باشد...که اگر کرده باشد،بدا بحال "الذین فی قلوبهم مرض"...........

 

بزنیدمان...اصلا ما کتک خوردنمان ملس است...بزنیدمان،اما حرف حقمان را نه...حرفمان مال خودمان نیست...حرف حق، مال خود حضرتش است...حضرت حق...ما هرچه بخوریم حقمان است ،اما حق را نزنید،حرف حق را هم همینطور......

راستی مگر ما در حق شما چه بدی ای کردیم که حق مسلممان را که همانا حق پویی است، به ناحق از ما دریغ میکنید؟...خوب است یکی بیاید حقتان را کف دستتان بگذارد،تا حق و ناحق برایتان روشن شود؟...نه؟...من رو نگاه کن...خدا وکیلی یکی اول جوانی می آمد یخه ات را مچسبید(بخوانید michesbid) و میگفت: "حق همین است که من میگویم و لا غیر.تو جوانی این چیزها حالیت نمیشود.70 سالت که شد مسایل برایت روشن میشود.آن موقع هر غلطی خواستی بکن(البته اگر ارگان های حیاتی ات از کار نیفتاده باشد!)" چه حسی دستت را میگرفت؟...حتما مینشستی هق هق گریه میکردی که من هم برای خودم حقی دارم...هق هق هق...آخر یک جو انصاف...هق هق هق...پس کجاست دموکراسی و هیومن رایت که دمش میزنید...حقا که حق حق گفتن فقط لق لقه ی زبانتان است.

 

اصلا بگذار بگویم تقصیر کیست...همه اش تقصیر نوای مرغ یا حق است که به قول شهریار،با حق حق کردنش در دل شب،همه را زابرا کرده و همه نسبت به حق بدبین شده اند!...اصلا همه اش تقصیر اوست...ما که تقصیر نداریم......