حرف‌هایم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانش‌گاه» ثبت شده است

آقایون و خانم‌ها اصلا حواس‌تون هست؟!!

هر چیزی در دنیا نقطه‌ی تعادلی داره که اگر از اون نقطه خارج بشه فرومی‌پاشه و مثل ترکش به چیزهای دیگه هم اصابت می‌کنه. هر چه در تاریخ جلوتر میایم تکیه‌ی آدما به سنت کم‌تر میشه و انسان‌ها بیش‌تر شبیه به بز سرشون رو پایین میندازن و هر وری می‌خوان میرن! سنت راهی‌ه که بشر طی هزاران سال در تعامل با دنیا به‌ش رسیده و معمولا راه مطمئن و کم‌خطرتری نسبت به راه‌های دیگه است. حتما عبارت سنت نبوی رو شنیدید. سنت نبوی شیوه‌ی تعامل خاندان معصومین (ع) با عالم است که مطابق تاییدات عقلی و شرعی و نقلی و عرفی و وجدانی و کلامی و فلسفی و عرفانی و .. کامل‌ترین و مطمئن‌ترین روش برخورد با دنیا است. بنابراین پای‌بندی غالب بشر به سنت‌ها در طول تاریخ، تا حد زیادی از خطرات و مشکلات عجیب و غریب نجات‌شون داده. البته این‌جا سنت به طور کلی منظور منه، نه استثناهایی که باعث انحطاط بشر بوده. بنابراین دست انداختن به طناب سنت تا حد زیادی این تعادل رو در دنیا برقرار می‌کرده. اما...

اما زنده‌گی ام‌روز ما داره به سمتی میره که دور از جون شما هر کسی هر غلطی می‌خواد می‌کنه! آیات قرآن در چنین مواقعی عذاب‌هایی رو ذکر کرده که بر انسان‌های ول‌گرد، بی‌خدا و مغرور به خود نازل می‌شده. پس بنده بعید نمی‌بینم این عذاب رو بر سر مبارک دنیای خودمون. اگرچه شاید عذاب‌های ام‌روزی در غالب تیر و خم‌پاره خرد خرد فرود بیان بر سر مردم و البته بلایای طبیعی در چشم غفلت‌زده‌ی مردم واقعا طبیعی جلوه کنه! و کسی نفهمه که خداوند داره عذاب‌شون می‌کنه..

این‌ها رو گفتم تا یکی از ول‌انگاری‌های معاصر رو در جامعه‌ی شلم‌شوربای ایرانی یادآور بشم. حتما شما هم می‌دونید یا در کلاس‌های درس بی‌بخار دانش‌‌گاهی‌تون مثل ما به شما هم گفتن. درب خانه‌های ایرانی، در آن زمانی که درها چوبی بود و خانه‌ها حیاط داشت و حوض داشت، دارای دو کلون بود، یکی برای محرم و دیگری برای نامحرم‌ها. این نشون از حیا، عفت، تعادل، فهم درست از خلقت، درک صحیح‌تر از انسان و آینده‌اش و خیلی چیزای دیگه داشت. حالا همین موضوع رو اساتید و دانش‌جویان عزیز با کلی شوق ذوق این‌ور و اون‌ور تعریف می‌کنن در حالی که اصلا نمی‌دونن محارم‌ خودشون کیا هستن دقیقا! این‌جا دو تا موضوع مطرحه. یکی این‌که این جامعه‌ی فهیم ایرانی که درش خیلی وقت‌ها مرد هم‌سایه چهره‌ی زن هم‌سایه را هم نمی‌دید، چه‌طور شده که الان هر کی بیش‌تر با مرد و زن‌های غریبه (بخوانید جامعه) در ارتباط باشد،‌ دارای احترام و شان بیش تری است؟! و دیگر این‌که دختر و پسر ام‌روزی که همه‌ی این‌ها را می‌دانند و به بعضی‌های‌ش هم افتخار می‌کنند! چه‌گونه خود را به بی‌ خیالی می‌زنند؟‌ آیا فکر می‌کنند که این‌ها هم چون کلیله و دمنه یا هزار و یک شب از داستان‌های تخیلی و شیرین فارسی است؟..

ام‌روز در تاکسی و اتوبوس و مترو بنده کنار سه خانم نشستم، در واقع سه خانم در کنار من نشستند!‌ می‌دانم که این‌ها دیگر چیز عجیبی نیست، برای من هم عجیب نبود،‌ اما وقتی در تاکسی آقا پسر محترم دست عروس خانم آینده را به گرمی می‌فشرد، یا و وقتی در مترو بین این‌ همه واگن و صندلی خالی دختر خانم دانش جو بیاید کنار بنده بنشیند، و وقتی در اتوبوس یک خانم به روی شانه‌ی من بخوابد! حتما همه‌ی تعجب این چندین سال یک‌جا بروز می‌کند..

باید بگویم بنده فاتحه‌ی نسل آینده‌ی کشورم را (حداقل در مقیاس تهران) خوانده‌ام. فاتحه‌ی تمام آن نجابت و عفت و حیایی که جوانان فقیر ام‌روز به عنوان مادر و پدر فردا باید به فرزندان‌شان بیاموزند. شما هم با ذکر صلوات فاتحه‌ای قرائت کنید...

 

 

روییِ صندلی اتوبوس‌ جدیدها سفت است. با گذر زمان گوبیده شده و پا را اذیت می‌کند. نشسته‌ام روی یکی از همین‌ها، در زمان متوقف شده‌ی میدان آزادی.. اگر از بالا به میدان آزادی نگاه کنی، چه عکس بگیری چه فیلم توفیری نمی‌کند. انگار لحظه‌ای را فریز کرده‌اند از بس هیچ چیز از جای‌ش تکان نمی‌خورد. ماشین‌ها هم‌چون سوسک‌های آهنی که فقط قادر به درک دو بعد هستند به زمین میخ‌کوب شده و چپ و راست و پشت و جلوشان بسته است.هر طرف که شروع به حرکت می‌کند، مسیرهای دیگر مانند چرخ‌دهنده‌هایی متصل به هم به دنبال آن راه می‌افتند.. میدان آزادی را بی‌خیال. خودم میان اتوبوس روی صندلی‌ای که هم‌چون قالی سلیمان بالاتر از صندلی‌های دیگر به پرواز درآمده به سختی نشسته‌ام. به خاطر کوتاهی پشتی سر، سرم را زیر می‌اندازم تا هم در حالتی استیبل به خواب بروم، هم این‌که سر به زیر به نظر بیای‌م!.. چشمان‌م که گرم می‌شود دنیا در ذهن‌م دوران‌های متعدد و پشت سر هم، حول محور راه‌روی اتوبوس می‌کند و این همان حالتی است که قدیم‌تر می‌گفتند "دنیا دور سرم می‌چرخد". به مبدا حرکت فکر می‌کنم که زمانی خود برای‌م مقصدی بزرگ بوده است. جایی که قرار است به ناچار آینده‌ی انسان‌ها درش رقم بخورد. مکانی افسانه‌ای به نام دانش‌گاه. به مبدئی فکر می‌کنم که هر روز درش ساعت‌های بی‌هوده‌گی را  با موفقیت پشت سر می‌گذارم و مقام اول خاورمیانه را مال خود می‌کنم.  "دانش           گاه"  جایی است که انتزاع‌ش را دوست دارم و فکر دانش‌اندوزی درش وجودم را قل‌قلک می‌دهد، اما هیچ‌گاه فکر از مرحله‌ی قل‌قلک دادن فراتر نمی‌رود و اگر زیادی در فکرها فرو روی آن‌قدر قل‌قلک‌ت می‌دهد که از خنده روده‌بُر شوی و فااااااتحه!

صندلی اتوبوس گاهی مثل صندلی الکتریکی برای محکوم اعدامی است و گاهی مثل تخت پادشاهی برای شاه‌زاد‌ه‌ای جوان.. روی صندلی اتوبوس، در ساعت شش غروب، هنگامی که امیدهای روز به پایان رسیده و توشه‌ی شبانه‌ات را در کوله‌ات انباشتی، (دقت کنید..دارم ادای ویکتور هوگو رو درمیارم!).. سلول‌های بدن‌ت هم دست از کار می‌کشند و روی صندلی اتوبوس تو را با تفکرات‌ت تنها می‌گذارند. گاهی از فرط سرخوشی بر همان تخت مثالی حکومت می‌کنی و گاهی اندوهی پنهان با سرپوشی سیاه و چهره‌ای مخوف ایستاده تا جریان الکتریسیته را با دقت از بدن‌ت عبور دهد و تو به خواب می‌روی...

 از بخت بد اتوبوس مثل‌ روزهای قبل به ایست‌گاه می‌رسد. چاره‌ای نیست باید بیدار شوم..