حرف‌هایم

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

ماهیِ بی‌رنگ معمولی داشت در دریا حرکت می‌کرد، بی آن‌که کسی متوجه‌ش بشود. آخَر او نامرئی بود و هیچ کدام از آب‌زیان دور و بر نمی‌توانستند ببینندش.

ماهیِ بی‌رنگِ معمولی  برای لحظه‌ای احساس کرد که سمتی از بدن‌ش با یک خط محدود شده و دیگر نامرئی نیست. در همین لحظه‌ها بود که همین حس را در سمت دیگر بدن‌‌ش داشت.

او از دو طرف محدود شده بود و حالا، همه‌ی آب‌زیان دو طرف دریا او را می‌دیدند. ماهیِ بی‌‌نگِ معمولی به یک آن جستی زد و از آن‌جا دور شد. بله، ماهی نامرئی ما در تور نقاش گیر کرده بود و حالا، بخشی از زندگی او در کاغذهای نقاش ادامه می‌یافت. 

ماهی، روزها و شب‌های زیادی است که برای آزادی از بند کاغذ دعا می‌کند. ای کاش نقاش تصویر او را پاک کند.

 

The-strange-fish-in-sea

 

امتحان

 

امیر عضوی دیگر از این بدن بیمار بود. عضوی از خانواده‌ی زندی. فرزند ارشد، یا همانی که برای اولین بار فرامرز و میترا را پدر و مادر کرده بود. امیدِ خانواده در کودکی و شاید پدرخوانده‌ای برای برادر کوچک در بزرگ‌سالی. او هم مثل باقی شخصیت‌ها پسر است! البته فعلا... پسری با موهای قرمز.. آه خدای من! آن که آنه شرلی بود.. نمی‌دانم چرا ام‌شب تمرکزم را از دست داده‌ام... پسری بود با موهای مشکیِ مایل به قهوه‌ای اگر درست یادم باشد. لاغر اندام بود، نه این‌که کم غذا باشد،نه. جوشی بود، برای هر چیزی زود جوش می‌آورد. یعنی از کودکی این‌طور بود، برای هر چیز کوچکی عصبی می‌شد، درست مثل پدرش... جوش که می‌آورد گوشت تنش می‌سوخت و دود می‌شد و هوا می‌رفت. این آخری‌ها موهای‌ش هم شروع به ریختن کرده بود، درست مثل پدرش...  بیمار که می‌گویم خیال نکنی یک مرض ارثی داشتندها، قند خون یا کم خونی یا ... نه! یک چیزی در زنده‌گی‌شان درست نبود. نمی‌دانم شاید داستان به‌مان بگوید چه چیز...

***

  «امیر زندی!».....«امیر زندی کیه؟!» ...

از ته کلاس صدای لرزانی جواب می‌دهد: «منم آقا».

خیره می‌ماند به چشمان امیر، صدای‌ش آرام و جدی می‌شود: «دفتر و کتاب‌تو جمع کن بیا این‌جا».  رنگ صورت امیر درست مثل دیوار پشت سرش می‌شود که تا دقایقی قبل به آن تکیه داده بود.

با طمانینه‌ای از سر شوکه شدن، خودکارمدادها و دفترها را یک جا به زیپ بزرگ کیف‌ش می‌ریزد و زیپ کیف را می‌بندد. سکوت و بهت کلاس باعث شد که صدای بستن زیپ فضای کلاس را پر کند. معلوم نبود که این زیپ دوباره کی باز شود، شاید هیچ وقت... به میز معلم می‌رسد. آقای صباغی  ورقه را جلوی امیر می‌گذارد، به او نگاه می‌کند، دست‌ش را زیر چانه‌اش می‌گذارد و می‌گوید: «خب؟..». امیر سرش را پایین انداخته و لبش را با دندان‌های‌ش می‌جود. کمی هم دندان‌های‌ش را به هم می‌فشارد. دست به سینه می‌شود و با نگاه به ورقه، آرام سرش را تکان می‌دهد. این‌ کارها یعنی: حالا می‌گین چی کار کنم؟!... پسر قُدی بود، پسری با موهای مشکی... آقای صباغی از جا بلند می‌شود و به سمت در می‌رود. هنگام عبور از کنار امیر می‌گوید: «دنبال من بیا». او امیر را به دفتر مدیر می‌برد. جایی در طبقه‌ی دوم، اتاقی که بین باقی کلاس‌ها گم شده بود.. وارد اتاق می‌شوند. آقای عالمیان مشغول صحبت با تلفن است و کمی آن‌طرف‌تر آقای پورکاشی، ناظم عنق و بداخلاق مدرسه نشسته و با کامپیوترش کار می‎‌کند. امیر از کنار دیوار راه می‌آید و هم‌راه معلم‌ش صبر می‌کنند تا صحبت‌های مدیر تمام شود. از پنجره‌ی اتاق خیره شده به حیاط مدرسه و جمعیتی که هم‌چون جنگ‌جویانی با انگیزه به دنبال یک توپ افتاده‌اند و هم‌دیگر را هل می‌دهند. در دل‌ش حس بدی دارد. اصلا انگار نه انگار که او در هچل افتاده. همه‌ی مدرسه دارند کار خودشان را می‌کنند.. احساس تنهایی سراسر وجودش را فراگرفته.... صدای گذاشتن تلفن، خیالات امیر را قیچی می‌کند.... معلم با آقای عالمیان شروع به صحبت می‌کند. آن روز امیر را از مدرسه اخراج کردند... 

عینک

 

پدر سپهر، آقای زندی را می‌گویم، فرامرز زندی. صاحب یک مغازه دو دهنه است در خیابان فاطمیِ تهران. آن‌جا خودش را به بورس عینک‌فروش‌ها ملحق کرده است. یک مغازه‌ی دو دهنه با ویترین و نمایی کاملا شیشه‌ای که عینک‌های داخل‌ش و البته برچسب قیمت‌های‌ش، به غالب ره‌گذران زبان درازی می‌کنند. او در یک خانواده‌ی معمولی بزرگ شده و با گرفتن لیسانس‌ش از دانش‌کده‌ی کامپیوتر، دانش‌گاه را برای همیشه به تاریخ سپرده بود. فرامرز به دعوت یکی از دوستان‌ش که مغازه‎‌ای کوچک در همین خیابان فاطمی داشت وارد این شغل شد. اما آمدن او دلیل دیگری داشت. از آن‌جا که تشخیص قیمت عینک‌ها کار دشواری است، آن‌ها عینک‌های معمولی را با مارک و برندهای تقلبی از واسطه می‌خریدند و به چندین برابر قیمت واقعی می‌فروختند. سودای این سود فراوان بندی به گردن‌ش انداخت و مانند موجودی بی اراده او را به این وادی کشاند.. برادر فرامرز، فیروز، مردی بی آلایش و کمی ساده انگار بود که دو سالی هم از فرامرز بزرگ‌تر بود. او نیز که از درآمد کم‌ش شکایت داشت، با برادر کوچک‌تر شریک شدند و مغازه را رهن کردند.

***

سپهر در را بست. مثل خواب‌گردها شده بود. از پله‌ها پایین رفت و از درب حیاط وارد کوچه شد. بدون تعلل تلفن هم‎راه‌ش را درآورد و لیست شماره‌ها‌یش را باز کرد.. کانون... کبابی زیتون... کسمایی... کمیل رضایی.. آها!..کیارش. دکمه‌ی سبز را فشار داد. ضربان قلبش به تندی می‌زد و گلوی‌ش به قدری فشرده شده بود که مطمئن بود کلامی از آن بیرون نخواهد آمد.

- اَ..اَلو، کیارش خودتی؟ م.. ممنم سپهر. الان کجایی تو؟

از بخت بد، آن روز مثل خیلی از روزهای دیگر کیارش مدرسه را دور زده بود و پی کندن چاله‌ای برای امثال سپهر بود.

- آره، می‌خواستم ببینم‌ت.. همین الان. وقت داری که؟

کیارش و سپهر از سال اول دبیرستان در یک مدرسه بودند. سپهر پسر محکمی نبود و در روابط خود مرزی تعیین نمی‌کرد. هر چند او آرام بود و درس‌خوان اما به هنگام بازی‌گوشی هیچ یک از اشرار مدرسه را تنها نمی‌گذاشت و هم‌راه‌شان می‌شد. از همان سال اول هم‌دیگر را دورادور می‌شناختند، خیلی معمولی، مثل باقی هم مدرسه‌ای‌ها. در سال دوم با هم هم‌کلاس شدند و آن‌جا دوستی‌شان آغاز شد و روابط‌شان بیش‌تر. کیارش چند سال قبل‌تر پدرش را از دست داده بود و بازمانده‌گان خانواده هم چندان توجهی به او نمی‌کردند. پسری بود درشت اندام که از پس خودش به خوبی برمی‌آمد. او با مدرسه و درس ارتباط خوبی نداشت اما بازی‌گوشی‌های او نقطه‌ی مشترکی شده بود برای اتصال‌ش با سپهر زندی...

.

به ساعت تلفن‌ش نگاه می‌کند. ساعت هفت و سی دقیقه صبح است. قرارشان ساعت 10 در کنار آب‌نمای پارک لاله است.. پیاده راه می‌افتد... 

 

پدر و مادر  سپهر آن شب، مثل خیلی از شب‌ها و روزهای دیگر این خانه، با دعواها و بد و بی‌راه‌های‌شان به هم و با دافعه‌ای که ایجاد می‌کردند، بچه‌ها را به اتاق‌هاشان روانه کردند. هر وقت چنین شرایطی پیش می‌آمد سپهر به فکر فرو می‌رفت. انگار این مشاجره‌ها باعث آن بود که جریان عادی زنده‌گی قطع شود و حیات خانواده‌ی زندی به حالت اغما فرو برود. این وقفه سپهر را با خیالات‌ش تنها می‌ساخت.. هر چهار نفر به کما می‌رفتند و خانه‌ی آن‌ها تبدیل می‌شد به بیمارستانی چهار تخت خوابی، با مریض‌هایی بدحال به روی تخت‌ها. صدایی از کسی بلند نمی‌شد.

هر وقت سکوت انسانی طولانی شد، باید فهمید که فریادهای درونی او، آن‌قدر مشغول‌ش کرده که فرصت سخن گفتن را از او گرفته است... با فروخوابیدن طوفان دعوا، انگار که نیروی طوفان در دست هر یک از طرفین دعواست. کافی بود یکی از آن‌ها مشت‌ش را باز کند یا سخنی بگوید تا دوباره طوفان شروع به وزیدن کند.

فکرهای آن شب سپهر تمامی نداشتند تا این‌که در میان انبوه افکار مختلف تصمیم خطرناکی گرفت. او به خیال این‌که راه صحیح را پیدا کرده به فکرهای‌ش پایان داد تا صبح روز بعد... صدای تق تق در اتاق، او را با وحشت از جا بلند می‌کند. چهره‌ی رنگ پریده و خیس از عرق سپهر که خبر از ترس درونی‌ش می‌دهد.. مادر در را باز کرد. چهره‌ی سپهر را که می‌بیند با دهانی وا مانده از تعجب و با کمی مکث می‌گوید: « سپهر چیزی شده؟  چرا رنگت پریده؟  پاشو مادر. پاشو صبحونه رو آماده کردم. الان مدرسه‌ت دیر میشه‌ها..»

معلوم بود که دی‌شب را اصلا نخوابیده. برای رفع تکلیف سری تکان می‌دهد و به کندی خودش را از تخت می‌کند. معمولا روزهای بعد از دعوا کمی برای هم قیافه می‌گیرند و تا شب هیچ کس حتی یادش نمی‌آید که شب قبل چه رخ داده.. مثل آدم‌های بهت زده می‌آید و سر میز می‎‌نشیند. زیر چشمی به مادرش و امیر نگاه می‌کند و آب دهان‌ش را قورت می‌دهد. تصور چهره‌ی آن‌ها پس از عملی کردن تصمیم‌‌ش اشتهایی برای‌ش باقی نمی‌گذارد. پدرش چه؟... اما او تصمیم‌ش را گرفته. پیش خود مطمئن است که تنها راه رهایی از این گره‌های لاینحل همین است و چاره‌ی دیگری برای‌ش نمانده.. لباس‌های‌ش را می‌پوشد و در خانه را باز می‌کند برای رفتن. امیر با نگاهی معنا دار به او می‌گوید: «کیف‌تو با خودت نمی‌بری؟ نکنه همه‌ی کتاباتو از حفظی!! شایدم بودن و نبودن‌شون واست فرقی نداره..»  سپهر با لب‌خندی تلخ به سمت اتاق‌ش می‌رود. بدون این‌که داخل کیف را نگاه کند آن را برمی‌دارد و از خانه بیرون می‌زند.. 

 

دست بلند کرد تا موبایل‌ش را از روی میز بردارد، اما نیرویی قوی‌تر مانع‌ش شد. استخوان‌های دست‌ش فشاری را احساس کردند که اجازه‌ی پایین آمدن را به آن نمی‌داد. امیر گفته بود که یک لحظه هم از او چشم برنمی‌دارد. دست‌ش را رها کرد و با ابروهایی در هم رفته از خشم، به صورت سپهر خیره شد.. همان‌طور که نگاه از او برنمی‌داشت، موبایل را از روی میز برداشت و همه‌ی شماره تلفن‌ها را پاک کرد.

- این موبایل از ام‌روز پیش من می‌مونه تا وقتی که یه صاحب سالم و عاقل پیدا کنه. آدم بی اراده هرچی که دم دستش باشه رو به فساد می‌کشونه..

سپهر با بغض دستش را از روی میز پس کشید، در یک لحظه از جا جهید و در عرض چند ثانیه از اتاق خارج شد. صدای کوبیدن در تا چند ثانیه گوش امیر را پر کرده بود.

امیر پنج سال بزرگ‌تر بود. این‌که یک نفر راهی را یک بار رفته و به روشنی مسیر را ببیند، آن وقت بخواهد کس دیگری را هم در جریان بگذارد و آن شخص حرفش را نفهمد، درد بزرگی را در سینه‌ی انسان می‌نشاند. سپهر انگار که خود امیر باشد، درست جا پای برادر بزرگ‌تر می‌گذاشت. همان راهی که سه سال پیش در این خانه طی شده بود، درست همان بی راهه، دوباره به زیر پای عضوی دیگر می‌غلطید.

سپهر روزهای پایانی دبیرستان را سپری می‌کرد و پشت عوارضی کنکور مانده بود. جوان آرامی بود، اما حرف‌های نزده‌اش را به درون‌ش می‌ریخت. بعضی از این حرف‌های نزده بد هضم بودند و هنگام جذب شدن به بدن او برای‌ش دردسرساز می‌شدند. درست مثل چند شب پیش. او آن شب احساس می‌کرد که حرف‌هایی برای گفتن دارد اما انگار حرف‌ها به زبانی دیگر بود و او ادا کردن‌شان را بلد نبود. برای همین طبق عادت حرف‌ها را در میان دستان‌ش خرد می‌کرد و به درونش می‌ریخت..

آن شب خودش را تنها دیده بود. آن‌قدر تنها که انگار اولین مخلوق خداوند است. در حقیقت انسان‌ها همه تنهایند. اما از این موضوع غافلند تا هنگامی موعدش فرابرسد. سنگی به نام مرگ، با قدرت خواهد آمد و شیشه‌های سیاه و دروغین را می‌شکند و در آن هنگام تنهایی انسان‌ آشکار می‌شود.

سپهر خودش را گم شده می‌دید. آن شب احساس می‌کرد که در فضا معلق مانده است. مثل فضانوردی که طناب‌ش را پاره کند و از ایست‌گاه فضایی جدا شود، او هم تمام وابسته‌گی‌های ساخته‌گی‌اش را که تا آن موقع به هم‌راه داشت برید. وارد شدن به خلایی در ابتدا شیرین و البته دهشت‌ناک. چند وقتی بود که ندایی نامعلوم زیر گوشش این‌گونه می‌خواند: «همه‌ی زنده‌گی تو تحت تاثیر آدم‌های دیگه‌ست. تو داری با خوب و بد اون‌ها زنده‌گی می‌کنی، دیگه وقتشه که به خودت بیای. این زنده‌گی تو اِ!».. اما سپهر به خودش نیامده بود. حل این گره‌های فکری برای‌ش دشوار می‌نمود و هرچه تلاش می‌کرد انگار گره کورتر می‌شد...

ادامه دارد

ام‏شب مراسم تقدیر از پیش‏کسوتان و اعضای جامدادی من بود. در این مراسم که راس ساعت 8 شب در محل دائمی مطالعه‏ی من برگزار شد، ضمن تقدیر و سپاس‏گزاری از زحمات بی دریغ و جان فشانانه‏ی این عزیزان، از آن‏ها درخواست شد تا هر کدام به فراخور حنجره‏ی خویش یک دهان برای‏مان بخوانند. در این مراسم که ابتدا جنبه‏ی خیلی رسمی داشت، اتفاقاتی افتاد که پیش از آغاز به هیچ عنوان انتظار آن نمی‏رفت. در ادمه شرح کوتاهی از جلسه آمده است...