حرف‌هایم

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره» ثبت شده است

گاهی همین‌طور که نشسته‌ام یک‌هو دلم می‌خواهد بنویسم، قل‌قلک‌هایی که بیش‌تر اوایل صبح یا اواخر شب به سراغم می‌آید. غالبا این انگیزش‌های درونی را روی کاغذ پیاده می‌کنم در دفترچه‌های شخصی. از هرچه که به ذهنم برسد می‌گویم و معمولا آسمان را به زمین می‌دوزم. این نوشته‌هایی که ناگهانی است و موضوعی هم ندارد را ترجیح می‌دهم رسانه‌ای نکنم،‌ چون همه‌ی مخاطبان من همان حال و هوای من را ندارند که بنشینند و به حرف‌های بدون موضوع من گوش کنند. صحبت‌هایی که شاید از جریان سیال ذهن برمی‌خیزد و چه عبارت دهان پرکنی است این جریان سیال ذهن...

خیلی برایم شیرین است وقتی که یک نفر تمام این نوسته‌های مرا می‌خواند و نظرش جلب می‌شود، و خیلی برایم خجالت‌آور است وقتی که کسی از گفته‌های من جا بخورد. مانند زمانی که با کسی خودمانی حرف می‌زنی و شوخی می‌کنی و بعد می‌فهمی که او آدمی رسمی و بسیار جدی است! همین شیرینی دیده شدن و خوانده شدن را گاهی در یادداشت‌های شخصی و خاطره‌نویسی‌ها هم دارم تا جایی که گاهی ناخودآگاه آن را برای مخاطبی نامعلوم می‌نویسم. حتی بعضی از این یادداشت‌های یک‌نفره را برای بعضی محرم‌ترها می‌خوانم و بعضی را تنها برای خودم تکرار می‌کنم.

خلاصه که این حلاوت هم‌سخنی و دیده شدن مرا بر آن داشته که این غلیان‌های درونی را بر صفحه‌ی وب بنویسم نه در برگه‌ی دفتر. هم‌سخنی‌ای نه رو در رو و با چشم سر، بل‌که به واسطه‌ی کلمات در جهان مجازی، و آن هم نه در شبکه‌ای اجتماعی هم‌چون خیابان، بل‌که در وب‌لاگی شخصی و با خواننده‌ای که هم‌چون میهمان خوانده شده به این خانه است. 

خیلی دوست دارم بیش‌تر بنویسم، از موضوعاتی مشخص و با متن‌هایی سنجیده. اما آشفته‌گی برنامه‌های زنده‌گی نمی‌گذارد آدم به هیچ‌کدام‌شان آن‌طور که باید برسد!

از عادات ابوی این است که از هر شیئ موجود در خانه یک بک‏آپ بر می‏دارند  برای روز مباد!. از همین رو چنین سرمایه‏ای، می‏شود منبعی غنی و لا یتناهی برای ما تا در ایام تولد و عروسی و عزا و مانند آن، زحمت گشتن به دنبال هدیه را از دوش خود برداریم و ذهن‏مان را درگیر مسائل مهم‏تر بکنیم. ازخانواده که بگذریم، خب هر کسی علی القاعده باید به مدرسه برود و از بازی‏های روزگار این است که در این ایام دوستانی هم می‏یابد و با بعضی از آن‏ها نیز صمیمی‏تر می‏شود. این بعضی‏ها را می‏گوییم رفیق شفیق. رفیقان شفیق هم مانند دیگر موجودات روز تولدی دارند و زمان آن را همیشه به خاطر می‏سپارند. از قضا یار غار ما نیز این‏چنین بود و برای روز تولد خود ارزشی قدسی قائل بود.

 روزها در مدرسه می‏گذشت و من نیز بدون نگرانی دل به تقدیر سپرده بودم، تا این‏که روز تولد دوست هم‏کلاسی نزدیک شد. من که بی‏زار بودم از گشتن در بازار و خیابان‏ها، ناگهان جرقه‏ای در ذهن، مرا به سوی بک‏آپ آبا و اجدادی‏مان! ره‏نمون کرد. در خانه موضوع را با والدین مطرح کردم و از آن‏ها در این امر خطیر یاری خواستم. شورایی در خانه شکل گرفت و هر کس نظری می‏داد، از میان نظرها یکی را به بوته‏ی آزمایش گذاشتیم. با اشاره‏ی مادر به محل اختفای ادکلون‏ها، پدر درب صندوق‏خانه‎‏ی اجدادی را باز کرد و در انبوه غبارها، به ناگاه جعبه‏ای را بیرون کشید. جعبه مملو از عطرها و ادکلن‏های دست نخورده بود. من که گویی گنجی باستانی را یافته‏ام به کنکاش میان عطرها پرداختم و یکی را که خارجی‏تر! بود انتخاب کردم. خارجی بودن عطر بعدها کار دستم داد.. از شدت خوش‏حالی، بدون بررسی دقیق‏تر هدیه‏ی مذکور، آن را کادوپیچ کرده و آماده‏ی تحویل نمودم.

فردا روز که مقارن بود با میلاد رفیق شفیق، هدیه را با احتیاط تمام به مدرسه برده و تمام روز را مترصد فرصتی بودم تا با دادن این هدیه‏ی ارزش‏مند رفیق را غافل‏گیر کنم. پایان کلاس فرصت مناسبی بود برای این کار، پس تا آن لحظه صبر کردم تا این‏که زنگ مدرسه به صدا درآمد. در راه بازگشت به ناگاه دست در کیف کردم و با مهارت تمام و بالب‏خندی به سان دون کورلئونه هدیه را بیرون آوردم. رفیق که گویا آن‏قدرها هم روی ما حساب نمی‏کرده!، غافل‏گیر شده بود و دهانش از بُناگوشش فراتر رفت.. آن روز را سرخوشانه به خانه رفتم و در راه، رفیق را به ذهن می‏آوردم که با گشودن هدیه، نفس در سینه‏اش حبس می‏شود!

gift

روز بعد، با انرژی و اعتماد به نفسی بیش‏تر پا در راه مدرسه گذاشتم. در طول کلاس و تا پایان روز رفیق واکنشی خاصی را از خود بروز نمی‏داد واین برای من عجیب بود. پس از اتمام کلاس که مثل هر روز، باهم به ایست‏گاه اتوبوس می‏رفتیم، از مدرسه خارج شدیم. به ایست‏گاه که رسیدیم احساس کردم هم‏کلاسی چیزی می‏خواهد بگوید اما جلوی خودش را می‏گیرد. با لبانی بسته و دندان‏هایی به هم فشرده، کمی به من نگاه می‏کرد و اندکی بعد به دوردست خیره می‏شد. لحظه‏ای برگشت با لحنی جدی مرا مخاطب قرار داد: « روی ادکلونو خوندی؟» با چهره‏ای متحیر و با ترس از لو رفتن ماجرای هدیه، چهره‏ای مظلوم به خود گرفته و سرم را بالا انداختم. دوباره نگاه از من برداشت و با خیره شدن به جایی دیگر گفت‎: «ادکلونش زنونه بود!». سر بر می‏گرداند و این بار چهره‏اش جدی‏تر می‏شود. با لحنی موعظه‏آمیز ضربه‏ی آخر را بر من وارد می‏کند:« باید جای به‏تری نگهش می‏داشتی چون وسایل روش خیلی سنگین بوده!».. آن لحظات که با عجله‏ی تمام عطر را کادوپیچ می‏کردم، جعبه‏ی لو و لورده‏اش را ندیده بودم!. 

در دل برای خود سوت می‏زنم تا احساس کنم اتفاق خاصی رخ نداده است. سپس به دوردست می‏نگرم تا شاید اثری از اتوبوس ببینم اما تا  کیلومترها اثری از هیچ وسیله‏ی نقلیه‏ای دیده نمی‏شود..با رفیق شفیق می‏نشینیم و هر دو به روز تولد من فکر می‏کنیم.. 

این متن برای بخش «یک تجربه‏»‏ی هم‏شهری داستان، با موضوع «دست دوم» نوشته شده.(+)

پ.ن: شخصیت‏ها و اتفاقات را همه خیالی فرض کنید، چون درشان دخل و تصرف شده است!

خاطره

ازسرمای هوا به کنار شومینه پناه می آورم. هُرمی دل نشین صورتم را نوازش میکند. از نقطه انجماد به نقطه ذوب که میرسم،یخم شروع میکند به آب شدن.حالا با خیال راحت به آتش خیره میشوم..شاید بهتر است بگویم خیره ام میکند. شعله های آبی و نارنجی آتش، همچون حریری به این سو و آن سو میرود و تو پنداری که این شعله پایانی ندارد، حال اینکه هر شعله، لحظه ای به وجود آمده و آنی بعد ناپدید میشود.

سوزِ سرمایی مرا به خود می آورد، نگاهی دوباره به آتش میکنم..چوب ها ذغال شده اند. یک قطعه از قطعاتِ تنه ی درختی جوان را که کنار شومینه تلمبار کرده ایم،برمیدارم و به دقت آن را لا به لای هیزم ها جاسازی میکنم. طولی نمیکشد که شعله، تمام چوب را در بر میگیرد. پدرم متعجب است از اینکه چطور تکه چوبی نیمه مرطوب، اینقدر سریع شعله ور شده..میخواهم بگویم بعضی چیزها زود شعله ور میشود.اصلا بعضی، آتش را با خود به همراه دارند، به آنها میگویند وَقود، وَقودُ النار...اما چیزی نمیگویم چون به خاطرم می آید که وقود مختض سنگ ها و آدمیان است..

شومینه

 

سال دوم دبیرستان بود. سر کلاس هندسه. معلم مشغول تصحیح اوراق امتحانی،بچه ها مشغول شیطنتهای نهانی!! نوبت من رسید. صدا کرد فرزین خاکی.سراپا بیم و امید رفتم کنار معلم .معلم کمی مکث کرد.به اسمم نگاهی انداخت و دوباره به فکر فرو رفت.با دست خط نه چندان خوبش در کنار نمره ی نه چندان خوب من! چیزهایی نوشت.اگر همان لحظه خودش برایم نمیخواند،عمراً!!هیچ وقت نمیفهمیدم چه نوشته! معلم برایم خواند:تا کی چو بیدق کم تکی؟ تا کی چو فرزین کج روی؟ ... داشت ادامه اش را میگفت که من برای اظهار فضل هم که شده از خودم پراندم:پروانه شو ، پروانه شو...! 

(یک بار در عمرم دیوان شمس را باز کرده بودم! همین یک قسمت هم در ذهنم مانده بود.عدل همانجا که باید ازش استفاده کردمی!)

  معلم کلی کیفور شد که به به چه دانش آموز اهل ادب و فضلی دارم و من نیز چو او کیفور بودم از این خودشیرینی ارتجالی!!

.

.

معلم برایم خواند، اما من حرفش را نخواندم.معلم برایم خواند، اما کج رفتنم تقصیر  فرزین بودنم نبود. من خشت اول را کج گذاشته بودم.اما معلم و استاد و مراد همه بهانه بودند در زندگی من ..نه! همه بهنه اند در زنگی ما.بهانه ای که خدا به وسیله شان راه کج ما را به سوی خودش راست کند.......

  "و هذا صراط مستقیم"