حرف‌هایم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بیدق» ثبت شده است

اولاً خیلی خوش‌حالم که دوباره توی بلاگ پست می‌ذارم!

ثانیاً هم مربوط به پسته که در ادامه توضیح خواهم داد...

 

تصویر متعلق به Getty Images

یکی از مهم‌ترین علایق بنده و البته یکی از نیازهای فطری بشر تولید محتوا و بیانه. بشر دوست داره که دنیای خودش رو بیان کنه، حتی به قول یک نفر، انسان تا وقتی که با زبان نگه چقدر هوا سرده، انگار که هنوز سرمای هوا رو حس نکرده!. بیان، چیزیه که همه‌ی ما در ناخودآگاه دنبال‌ش هستیم. حالا، وقتی که ابزارهای بیان متنوع و سهل‌الوصول میشه، و از طرف دیگه به راحتی مخاطب‌های بیش‌تری حرف شما رو می‌شنون، انگیزه، علاقه و توان افراد برای بیان بیش‌تر میشه. این‌بار دیگه این «افراد» تقریباً شامل همه‌ی نوع بشره، نه فقط قشر نخبگان و رسانه‌ای...

 

سال دوم دبیرستان بود، سرِ کلاس هندسه. معلم مشغول تصحیح اوراق امتحانی، بچه‌ها مشغول شیطنت‌های نهانی!. نوبت من رسید، صدا کرد فرزین خاکی. سراپا بیم و امید رفتم کنار معلم. معلم کمی مکث کرد، به اسم‌م نگاهی انداخت و دوباره به فکر فرو رفت. با دست‌خط نه چندان خوب‌ش در کنار نمره‌ی نه چندان خوب من! چیزهایی نوشت. اگر همان لحظه خودش برایم نمی‌خواند عمراً! هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم چه نوشته. معلم برایم خواند: تا کی چو بِیدَق کم تکی؟ تا کی چو فرزین کج روی؟... داشت ادامه‌اش را می‌گفت که من برای اظهار فضل هم که شده از خودم پراندم: پروانه شو ، پروانه شو...! 

(یک بار در عمرم دیوان شمس را باز کرده بودم! همین یک قسمت هم در ذهن‌م مانده بود. عدل همان‌جا که باید ازش استفاده کردمی!)

معلم کلی کیفور شد که بَه‌بَه چه دانش‌آموز اهل ادب و فضلی دارم و من نیز چو او کیفور بودم از این خودشیرینی ارتجالی!!

.

.

معلم برایم خواند، اما من حرف‌ش را نخواندم. معلم برایم خواند، اما کج رفتنم تقصیر فرزین بودنم نبود. من خشت اول را کج گذاشته بودم. اما معلم و استاد و مراد همه بهانه بودند در زندگی من... نه! همه بهانه‌اند در زندگی ما، بهانه‌ای که خدا به وسیله‌شان راه کج ما را به سوی خودش راست کند...

  "و هذا صراطٌ مستقیم"