حرف‌هایم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انتخاب» ثبت شده است

احساس گیر کردن میون انبوهی از راه‌ها رو دارم،

احساس کسی که کلی گزینه برای انتخاب داره، ولی از زیادی اون‌ها گیج میشه و حتی یکی‌ش رو هم نمی‌تونه انخاب بکنه.

این هم گرفتاری بزرگ شدن آدم‌هاست، کودکی ما فقط یک راه داشت، مثل گربه‌ها، کبوترها، مورچه‌ها.

با بزرگ شدن کلی چیز یاد می‌گیریم، کلی جاها رو می‌شناسیم، با یه عالمه آدم آشنا می‌شیم. تازه از یک سنی می‌فهمیم که آدما همه‌ی این راه‌ها رو می‌تونن برن، با همه‌ی آدم‌ها می‌تونن رابطه بگیرن،‌ طعم همه چیز رو می‌تونن بچشن!. بچه‌گی ما فقط یک راه داشت، البته فقط از دریچه‌ی ذهن کوچک و ساده‌بین ما...

این محدودیت نگاه و یک‌انتخابی بودن بچه‌ها و حیواناته که این‌قدر مطمئن و راحت‌الفکرشون می‌کنه. بچه‌ها چنان به بازی و حیوانات چنان به بازی‌گوشی‌هاشون مشغول می‌شن که همه باور می‌کنن دارن مهم‌ترین کار دنیا رو انجام میدن و غیر از اون هیچ چیزی به اون‌ها مربوط نیست. البته همه‌ی بزرگا هم از بچه‌‌گی‌شون خارج نمیشن، خیلی از بزرگ‌ها، به‌خصوص کم‌اطلاع‌تر و کم‌سوادترها کماکان یک‌مسیری و یک‌انتخابی هستند؛ کمی به آدم‌های دور و بر و به خصوص نسل‌های قبلی نگاه کنید. همیشه‌ی خدا به انطباق فکر و روح مادبزرگم با زنده‌گی‌ش غبطه می‌خوردم، به نظرم اون لحظه‌ای هم فکر نکرده که بی‌نهایت گزینه پیش روشه و حتی لحظه‌ای هم دوراهی‌ها و اِن‌راهی‌های! زنده‌گی رو تجربه نکرده. مادبزرگ‌م همیشه صد در صدِ وجودش متمرکز به زنده‌گی‌ای بوده که به‌عینه پیش روش می‌دیده؛ خانه‌واده، فامیل،‌ هم‌سایه.

نمی‌دونم این خاصیت دوره‌هاست که سرعت تغییر و تحولات توشون متفاوته، یا خاصیت آدم‌ها و اطلاعات‌شون که حجیم‌تر شده؟ اگر دقت کنید، آدم‌هایی که کتاب‌های بیش‌تری می‌خونن یا به‌نحوری اطلاعات بیش‌تری دارند، معمولاً مذبذب‌تر از آدم‌های دیگه‌ن و به‌سختی می‌تونن تصمیم بگیرن. از طرفی دوره‌هایی که دارای تغییرات سریع هستن و شما ممکنه به یک‌باره با یک پیام تلگرامی شغل‌ت رو در لحظه تغییر بدی! هم به این تردیدها و گیجی‌ها اضافه می‌کنه.

نمی‌دانم، اما نه آن ساده‌انگاری بچه‌گی را مناسب پخته‌گی جوانی‌ می‌دانم، و نه این تورم دنیا و ناتمامی گزینه‌ها را از یک‌انتخابی بچه‌گی دوست‌تر دارم. هر چه که هست، گیجی مداوم با بی‌انتخابی تمام نمی‌شود. انگار زنده‌گی هیچ‌گاه روی اطمینان و ثبات را نشان نخواهد داد.

این که چی رو باید کجا گفت.. نمی‌دونم.  واقعا چی رو باید به کی و کجا بگی؟ این مهمه. گاهی با یک نگفتن، گاهی با یک کلام اضافه گفتن، گاهی بی‌جا گفتن و گاهی به شخص اشتباهی گفتن می‌تونه مشکل‌ساز بشه.. نمی‌دونم ولی فکر می‌کنم گفتن از نگفتن به‌تره هر چی که باشه.. حداقل آدما می‌فهمن واقعیت چیه، چی داره اتفاق می‌افته و چه چیزی قراره پیش بیاد. این‌جوری خیلی به‌تر می‌شه انتحاب کرد. روشن‌تر و آگاه‌تر. ماها خیلی‌هامون عادت کردیم به جلب نظر و رضایت هم. گاها مثل چند نفری می‌مونیم که با هم مسابقه‌ی دروغ‌گویی گذاشتیم و گفتیم که هر کی بیش‌تر بتونه شخصیت واقعی‌ش رو مخفی کنه برنده‌ست! منظورم این نیست که همیشه و همه جا بیایم جار بزنیم که آاای ایها‌الناس من هم‌چین آدمی‌م. من فلان‌م و ...نه!.. حریم خصوصی افراد باید تعریف بشه.. اما درست تعریف بشه. اصلا باید در مورد حریم خصوصی هم حرف زد تا بشه تعریف‌ش کرد.. خلاصه که من یه موقعی تو زنده‌گی‌م یه راه غلطی رو می‌رم، یه حرف اشتباه می‌زنم، به عقیده‌ی اشتباه خودم پی می‌برم. یا حتی برعکس، تو یه چیزی توفیقی دارم و یا از یک چیزی خوش‌حال‌م، شاید با درمیون گذاشتن‌ش مقدمه‌ی رشد خودم رو فراهم کرده باشم. شاید هم بی‌ادبی بشم برای ادب‌آموزی بقیه! چی ایرادی داره؟ اگر همه‌ی حرفای دنیا بشه تجربه‌های درست و غلط مردم و بنی بشر پاشونو از این اتاق گریم مسخره بذارن بیرون شاید دنیا یه جه‌ش عظیمی رو هر چه سریع‌تر بکنه. دنیا که قراره بلاخره چنین جه‌شی داشته باشه، حالا یه کم زودتر بکنه که ما هم ببینیم لا اقل :)

 

 

شاید حرف‌های من درمورد اشتباه‌های تحصیلی‌م، روابط خانواده‌گی‌م و عقاید و افکارم بتونه یه ابن‌السبیلی رو به راه به‌تری هدایت کنه!.. شاید با یک نظر (بخوانید کامنت!)، من تصمیم‌های دیگه‌ای گرفتم برای ادامه‌ی مسیرم. شاید اصلا مدل برخوردها و زنده‌گی‌هامون هم کمی تغییر کنه، کمی راحت‌تر، آزادتر و بی دغدغه‌تر نفس بکشیم و هر نفسی را شکری واجب!... کم‌تر توی دل‌مون‌و مغزمونو شلوغ کنیم و این بارهایی که تریلی هیجده چرخ نمی‌تونه بکشه رو با خودمون به مهمونی و دانش‌گاه و مدرسه و سرکار نبریم و بیاریم... چه بسیار موردهایی بوده که بی‌خودی نگه‌شون می‌داشتم، یک‌هو شرایطی پیش اومده که باید به رو می‌آوردم‌شون و چه‌قدر خوب می‌شد بعد از به رو آوردن.. آدم رو راست می‌شه با خودش بعد از مدتی. دروغ‌های فسادآوری که بال‌های آدم‌و سنگین می‌کنه و اجازه‌ی پیش رفتن رو ازمون می‌گیره معمولا تو وجود آدما رسوب می‌کنه. چه زن و شوهرهایی که به هم ریخته بین‌شون با حرف نزدن، آخ آخ آخ! دیگه روضه رو نمی‌خوام ادامه بدم. حرف آخر رو هم بزنم و التماس دعا!....نمی‌دونم از بین این حرفا کدوم‌شو فقط فقط باید با خدا درمیون گذاشت، اما شنیدم که صحبت مستقیم با خدا جواب می‌ده و گاهی تنها راه درست هم هست.. اما به هر حال منکر ارتباط بین آدم‌ها هم نمی‌شه شد..

از این به بعد کمی از زنده‌گی خودم می‌نویسم این‌جا.. شاید در آینده آدم مهمی شدیم و این وب‌لاگ شد یه اتوبیوگرافی و کتاب شد و به فروش رفت و بچه‌ها به یه نون و نوایی رسیدن! ایشالا...