حرف‌هایم

۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

این بازی‌های کامپیوتری را دیده‌اید که یک نفر می‌دود و بالا و پایین می‌پرد تا همه‌ی سکه‌هایی که در مسیرش هست را به اصطلاح بخورد؟! داستان، داستان ماست. ما انسان‌ها در طول زنده‌گی مکان‌ها و زمان‌های گوناگونی را تجربه می‌کنیم. ظاهر قضیه این است که ما در ظرفی از مکان و زمان آن‌ها راپشت سر می‌گذاریم و دیگر به آن‌ها باز نخواهیم گشت. این‌هایی که می‌گویم مثال است و فرضیات شخصی و شاید نادرست باشد. این مکان‌ها به مثابه همان مراحل بازی‌های کامپیوتری است و در آن‌ها بسته به زمان و مکان‌شان به مقادیر مختلف سکه ریخته است. برای مثال در مسجد سکه ریخته، در شهر سکه ریخته، در خانه سکه ریخته و شاید در کاباره‌ها هم سکه ریخته باشد! (ر.ک: رمان بیوتن امیرخانی). اما میزان آن متفاوت است. مثلا در نقطه‌ای از زمین در هر متر مربع یک سکه و در نقطه‌ای دیگر به ازای هر صد متر مربع یک سکه می‌توان یافت. مثلا در مساجد تراکم سکه‌ها بیش‌تر از خیابان است(شاید). به زمان هم بسته‌گی دارد. مثلا در شب قدر سکه‌ها از آسمان فرو می‌ریزند و ممکن است در شبی دیگر این‌طور نباشد. حال این‌جا عاملی دیگر وجود دارد به نام انسان که متغیر سوم محسوب می‌شود. ممکن است انسانی آن‌قدر زرنگ باشد که سکه‌های حسنات را همه مال خود کند و انسانی دیگر آن‌قدر بی توفیق و بی همت باشد که بی خیال از لا به لای این غنایم بگذرد و دریغ از کسب یک سکه. شاید دلیل این همه تاکید در احادیث به روی روز شب و یا مکانی خاص همین‌ها باشد. حال پا را فراتر بگذاریم. باید گفت که سکه‌های هر کدام از این شرایط با یک‌دیگر متفاوت است و هر کدام ارزش و بهای خاص خود را داراست. بنابراین کسب یکی از آن‌‌ها مانع از کسب دیگری نخواهد شد. برای مثال سفر حج را در نظر بگیرید. در سرزمین وحی سکه‌هایی ریخته ارزش‌مند که شاید در هیچ کجای دیگری نتوان نشانی از آن یافت. حال خداوند حج را بر واجدان شرایط‌ش واجب کرده است. واجب کرده یعنی راهی نیست جز رفتن به آن‌جا و به دست آوردن آن‌چه که باید.. این وسط تنها می‌ماند خود انسان که چه‌طور برود و چه‌طور بازگردد.. من تا به حال حج نرفته‌ام اما دیده‌ام انسان‌هایی که رفته‌اند و آن‌طور که باید از سکه‌ها غنیمت جمع نکرده‌اند، حال آن‌که تغییر را در اکثر حج‌گزاران می‌توانی مشاهده کنی با این‌که تفاوت‌ها گاهی زیاد است.. 

اکنون خداوند به من و خیلی‌های دیگر این فرصت را داده است که برویم کیسه کیسه سکه جمع کنیم و بیاوریم، هرچند که این سفر، به قصد عمره مفرده است، اما عمره‌ی ماه رجب را از جانب ثواب، و در واقع تراکم سکه‌‌ها!، هم تراز حج تمتع دانسته اند.. پس خیلی باید بی توفیق و بی معرفت بود که در میانه‌ی رجب به آن‌جا رفت و دست خالی بازگشت.. باید مثل معصومین دعا کرد که حج ما را، همانند حج عارفان به خودت قرار بده... 

خلاصه کلام این‌که، حلال کنید اگر که حضورا و یا مجازا در حق‌تان بدی کردم. اگر مطالب بلاگ شما را از راه حقیقت دور کرد، اگر ناراحت‌تان کردم و یا الکی خوش‌حال شدید!.. خلاصه از ته دل مرا ببخشید. ان شا الله به زودی روزی‌تان باشد. 

  در دایراه‌ی قسمت، ما نقطه‌ی تسلیم‌یم      

لطف آن‌چه تو اندیشی، حکم آن‌چه تو فرمایی

  

  

 

شخصی هست که شب به شب می‌آید در اتاق من، لباس‌های جالباسی را چک می‌کند که اگر لازم باشد برای فردا لباسی را آماده کند یا اتو بکشد.

شخصی هست که هر رورز صبح یک ربع حتی نیم ساعت از خوابش می‌زند تا مرا بیدار کند.

شخصی هست که همیشه  آمار غذای رزروی مرا دارد، که اگر رزرو نکرده باشم یک ساندویچ داخل نایلون روی اپن حاضر و آماده است.

شخصی هست که بلا استثنا هر روز در وقت استراحت بین کلاس‌ها به من زنگ می‌زند و از کارهایی که کرده‌ام و باید بکنم مطلع می‌شود!

شخصی هست که ابتدای مهر، چه مدرسه و چه دانش‌گاه، تا از زیر قرآن ردمان نکند نمی‌گذارد از در بیرون برویم. خودش هم با چهره‌ای نگران در کنار در می‌ایستد.

شخصی هست که موقع امتحان‌های ما پا به پای ما مطالعه می‌کند، ما کتاب درسی می‌خوانیم، او مفاتیح دست می‌گیرد.

شخصی هست که وقتی از راه می‌رسم، همیشه ظرف میوه و خوراکی‌اش آماده است. آخر تا دم کشیدن چای کمی طول می‌کشد!

شخصی هست که در کودکی‌ها هر وقت خواب بدی می‌دیدم ترسان و لرزان می‌رفتم و خود را در آغوشش می‌انداختم.

شخصی هست که با حضور او اتاقم هر روز ریست می‌شود و به حالت اولیه باز می‌گردد!

شخصی هست که در اواخر اسفند همیشه درد استخوان می‌گیرد و لنگان لنگان راه می‌رود. آخر کمی فرش‌ها و دیوارهای‌مان زیاد است.

شخصی هست که معمولا اشتها ندارد و باقی مانده‌ی خورشت دی‌شب را می‌خورد تا دوباره غذا نماند. البته این شخص ته‌دیگ خیلی دوست دارد و گاهی سهم من را هم می‌خورد!!

شخصی هست که وقتی من سر حال نیستم به فکر فرو می‌رود و وقتی خوش‌حالم کمی سر ذوق می‌آید.

شخصی هست که اگر شخصا از او تقاضا نمی‌کردم تا همین ام‌روز با من تا دانش‌گاه می‌آمد و برمی‌گشت!

شخصی هست که هم‌کلاسی‌های اول دبستان تا سال دوم دانش‌گاهم باورشان نمی‌شود که هم‌چنین شخصی واقعا هست!

شخصی هست که نه ماه مرا هم‌سفره‌ی خود کرده و در امن‌ترین جاها با خود به این سو و آن سو برده است.

شخصی هست که وقتی با او اختلاف فکری پیدا می‌کنم، دلم نمی‌آبد با او مخالفت کنم. از ته دل دوست دارم هرچه او می‌گوید را بپذیرم، از بس که حسن نیت دارد..

شخصی هست که تا به حال چند بار  طلاهایش را فروخته است.

شخصی هست که وقتی ادای آدم بزرگ‌ها را در می‌آورم، کافی است او پیشم باشد که بفهمم تا چه اندازه کودکم.

شخصی هست که وقتی برای اولین بار ماشین را تمیز کردم، خنده‌ای کرد و خود دست به کار شد تا آب‌روی‌م را جلوی مردم بخرد.

شخصی هست که موقع بیماری من، از من کم‌تر خوابیده است.

شخصی هست که بنده‌ی خدایی را نشان کرده بود و یک ماه یعد وقتی خبر خوش‌بخت شدن آن بنده خدا را شنید چهره‌اش دیدن داشت!

شخصی هست که دست‌هایش چروک افتاده، اما هنگام بیماری احساس می‌کنم جسمی به غایت لطیف پیشانی‌ام را لمس می‌کند.

شخصی هست که در سانحه‌ی راننده‌گی حس چشایی و بویایی‌اش را از دست داده، اما چنان در کنار ما با لذت غذا می‌خورد که هنوز بعد از سال‌ها خیلی‌ها از آن بی‌خبرند. البته کسی باور نمی‌کند که با چنین شرایطی دست‌پختی به این خوبی باشد..

شخصی هست که خیلی خوب است، خیلی می‌داند، خیلی می‌فهمد، اما میوه‌های دلش تا دو کلاس سواد پیدا می‌کنند، او در نظرشان کوچک می‌شود..

شخصی هست که دوست دارم یک سیلی به من بزند تا من خودم را در آغوشش بیندازم و پوزش بخواهم از این همه کوتاهی که در حق‌ش کرده‌ام، تا شاید من را حلال کند،..

شخصی هست که ای کاش بعد از من بمیرد...