حرف‌هایم

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

باید کمی به درونش نگاه کند. عمیق‏تر. فارق شود از نگاه‏ها و حرف‏ها و عقایدشان. خودش باید دنیایش را بسازد. دنیای آدم‏ها را می‏توان دریچه‏ای استوانه‏ای دانست که جمع مساحت دوقاعده‏اش ثابت است ( a+b=c ) هر کدام را بخواهی کوچک کنی آن یکی بزرگ می‏شود و بالعکس ((a+1)+(b-1)=c) . حال اگر از دریچه‏ی بزرگ به آن سمت نگاه کنی،آن طرف را کوچک می‏بینی. آدم‏ها دو دنیا دارند. دنیاهایی شبیه آن دو قاعده. هر چه درون بزرگ‏تر شود، آن طرف را کوچک‏تر می‏بیند. دنیا همه‏اش ریاضی است، باور کن.الذی قدّر ثم فهدی.. پس باید به درونش نگاه کند. عمیق‏تر. بدون دروغ و ریا. دانه‏های انار را دیده‏ای؟ فرض کن وجودت مانند هسته‏ی انار در میان غشای شفافی که هسته را فرا گرفته، با جلدی شفاف پوشیده می‏شد. آن موقع یکی از صفات خدا از او سلب می‏شد. ستار. آن موقع شاید نام آن خواننده‏ی لس‏آنجلسی هم فرق می‏کرد. مثلا می‏شد غفار!. خدا هدایت کند تمامی مفسدین فی الارض گرامی را...

به درونش نگاه می‏کند، چیزی نمی‏بیند. خب معلوم است بدنش خانه نیست که پنجره داشته باشد. درون بدن تاریک است. هنگام آندوسکوپی هم پرتوهای نور می‏تابانند. برای دیدن درون چراغ لازم است. چراغی پر نورتر از دوربین آندوسکوپی. باید مصابیح الهدی را بیابد، دست‏شان را بگیرد و با هم به درونش نگاه کنند. آن موقع معلوم می‏شود که درونش کرکس لانه کرده یا همای سعادت. برای دیدن درون چند چیز را باید تهیه کرد: 1- توفیق 2- مصابیح هدایت 3- رو راستی 4- بریدن از هر چه که  می‏شود برید. سپس تنه‏اش را بزند به تنه‏ی بزرگ‏تر از خودش. چون بزرگ‏تر از خودش سنگین‏تر است، او تکانی می‏خورد و شاید پرنده‏گان لاشه‏خوار از آن‏جا رخت بربندندننندند(بعضی کلمات واقعا سخت است، مرا ببخشید..) مورد داشته‏ایم که آن‏قدر این تکان برایش سنگین بوده که جان به جان آفرین تسلیم کرده است. گاهی وجودمان را ترسان ترسان با تکه‏های شیشه روی هم می‏گذاریم. وقتی هم یک بزرگ‏تر تنه‏اش بهمان بخورد چنین اتفاقی می‏افتد. مورد هم بوده است که هنوز بدنش چفت و بست داشته و فقط لانه‏ی لاش‏خورها ویران شده.

تنه‏اش را به تنه‏ای بزرگ‏تر می‏زند، تکان می‏خورد. وجودش حرارت می‏گیرد. یخ درونش شروع می‏کند به آب شدن. مثل سفید برفی که تابوت یخی‏اش آب شد و از آن بیرون آمد، گوهره‏ی ازلی وجودش کم کم نمایان می‏شود. به آن نگاه می‏کند. خیره می‏شود. کمی دقیق‏تر. جام جهان‏نمایی است برای خودش. کودکی را می‏بیند با ظاهری پریشان و لباسی مندرس. او را به خود می‏خواند. چه‏قدر احساس نزدیکی می‏کند به او. انگار خودش است. به جام جهان نمایِ درون نشین دست می‏کشد. دیگر قدرت تمییز ندارد. این منم؟ یا... اصلا مگر من و تو هم وجود دارد؟

این کار برای خواهر است، ما هم دخالتی کردیم تا اولین هم‏کاری آکادمیک شکل بگیرد!

نام موضوع را گذاشته بودند زمین‏گیر. باید حجمی ساخته می‏شد نمایان‏گر عنوان. حجمی که وقتی دیدیش یک‏هو بگویی زمین‏گیر!

با هم فکر کردیم. گفتیم زمین‏گیر یعنی موجودی که قصد برخاستن دارد اما زمین او را گرفته است، مثل بادکنکی گازی که با میخ به جایی متصل است. ما جا را زمین فرض کردیم پس نمی‏خواستیم در هوا معلق باشد. می‏خواستیم نیت حرکت را در حجم نشان دهیم پس کجش کردیم که تمایل به افتادنش آشکار شود. با نخ‏هایی نامنظم به زمین دوختیمش تا گرفتن زمین نیز خود را نمایان کند. آن‏گاه از آن عکس برداشته، در بلاگ منتشرش کردیم، شاید پندی شود برای صاحبان خرد!