حرف‌هایم

۲ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

مسابقه‏ای برای سبقت از هم. سبقت به سوی نیکی‏ها. سبقت به سوی خدا.

شرکت خواهم کرد، شرکت کنید...

 

توضیح مسابقه

ثبت‌نام در مسابقه

از عادات ابوی این است که از هر شیئ موجود در خانه یک بک‏آپ بر می‏دارند  برای روز مباد!. از همین رو چنین سرمایه‏ای، می‏شود منبعی غنی و لا یتناهی برای ما تا در ایام تولد و عروسی و عزا و مانند آن، زحمت گشتن به دنبال هدیه را از دوش خود برداریم و ذهن‏مان را درگیر مسائل مهم‏تر بکنیم. ازخانواده که بگذریم، خب هر کسی علی القاعده باید به مدرسه برود و از بازی‏های روزگار این است که در این ایام دوستانی هم می‏یابد و با بعضی از آن‏ها نیز صمیمی‏تر می‏شود. این بعضی‏ها را می‏گوییم رفیق شفیق. رفیقان شفیق هم مانند دیگر موجودات روز تولدی دارند و زمان آن را همیشه به خاطر می‏سپارند. از قضا یار غار ما نیز این‏چنین بود و برای روز تولد خود ارزشی قدسی قائل بود.

 روزها در مدرسه می‏گذشت و من نیز بدون نگرانی دل به تقدیر سپرده بودم، تا این‏که روز تولد دوست هم‏کلاسی نزدیک شد. من که بی‏زار بودم از گشتن در بازار و خیابان‏ها، ناگهان جرقه‏ای در ذهن، مرا به سوی بک‏آپ آبا و اجدادی‏مان! ره‏نمون کرد. در خانه موضوع را با والدین مطرح کردم و از آن‏ها در این امر خطیر یاری خواستم. شورایی در خانه شکل گرفت و هر کس نظری می‏داد، از میان نظرها یکی را به بوته‏ی آزمایش گذاشتیم. با اشاره‏ی مادر به محل اختفای ادکلون‏ها، پدر درب صندوق‏خانه‎‏ی اجدادی را باز کرد و در انبوه غبارها، به ناگاه جعبه‏ای را بیرون کشید. جعبه مملو از عطرها و ادکلن‏های دست نخورده بود. من که گویی گنجی باستانی را یافته‏ام به کنکاش میان عطرها پرداختم و یکی را که خارجی‏تر! بود انتخاب کردم. خارجی بودن عطر بعدها کار دستم داد.. از شدت خوش‏حالی، بدون بررسی دقیق‏تر هدیه‏ی مذکور، آن را کادوپیچ کرده و آماده‏ی تحویل نمودم.

فردا روز که مقارن بود با میلاد رفیق شفیق، هدیه را با احتیاط تمام به مدرسه برده و تمام روز را مترصد فرصتی بودم تا با دادن این هدیه‏ی ارزش‏مند رفیق را غافل‏گیر کنم. پایان کلاس فرصت مناسبی بود برای این کار، پس تا آن لحظه صبر کردم تا این‏که زنگ مدرسه به صدا درآمد. در راه بازگشت به ناگاه دست در کیف کردم و با مهارت تمام و بالب‏خندی به سان دون کورلئونه هدیه را بیرون آوردم. رفیق که گویا آن‏قدرها هم روی ما حساب نمی‏کرده!، غافل‏گیر شده بود و دهانش از بُناگوشش فراتر رفت.. آن روز را سرخوشانه به خانه رفتم و در راه، رفیق را به ذهن می‏آوردم که با گشودن هدیه، نفس در سینه‏اش حبس می‏شود!

gift

روز بعد، با انرژی و اعتماد به نفسی بیش‏تر پا در راه مدرسه گذاشتم. در طول کلاس و تا پایان روز رفیق واکنشی خاصی را از خود بروز نمی‏داد واین برای من عجیب بود. پس از اتمام کلاس که مثل هر روز، باهم به ایست‏گاه اتوبوس می‏رفتیم، از مدرسه خارج شدیم. به ایست‏گاه که رسیدیم احساس کردم هم‏کلاسی چیزی می‏خواهد بگوید اما جلوی خودش را می‏گیرد. با لبانی بسته و دندان‏هایی به هم فشرده، کمی به من نگاه می‏کرد و اندکی بعد به دوردست خیره می‏شد. لحظه‏ای برگشت با لحنی جدی مرا مخاطب قرار داد: « روی ادکلونو خوندی؟» با چهره‏ای متحیر و با ترس از لو رفتن ماجرای هدیه، چهره‏ای مظلوم به خود گرفته و سرم را بالا انداختم. دوباره نگاه از من برداشت و با خیره شدن به جایی دیگر گفت‎: «ادکلونش زنونه بود!». سر بر می‏گرداند و این بار چهره‏اش جدی‏تر می‏شود. با لحنی موعظه‏آمیز ضربه‏ی آخر را بر من وارد می‏کند:« باید جای به‏تری نگهش می‏داشتی چون وسایل روش خیلی سنگین بوده!».. آن لحظات که با عجله‏ی تمام عطر را کادوپیچ می‏کردم، جعبه‏ی لو و لورده‏اش را ندیده بودم!. 

در دل برای خود سوت می‏زنم تا احساس کنم اتفاق خاصی رخ نداده است. سپس به دوردست می‏نگرم تا شاید اثری از اتوبوس ببینم اما تا  کیلومترها اثری از هیچ وسیله‏ی نقلیه‏ای دیده نمی‏شود..با رفیق شفیق می‏نشینیم و هر دو به روز تولد من فکر می‏کنیم.. 

این متن برای بخش «یک تجربه‏»‏ی هم‏شهری داستان، با موضوع «دست دوم» نوشته شده.(+)

پ.ن: شخصیت‏ها و اتفاقات را همه خیالی فرض کنید، چون درشان دخل و تصرف شده است!