حرف‌هایم

طالقون

چهارشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۳، ۱۲:۲۸ ق.ظ

انسان تجربه می‌کنه و شاید مهم‌ترین راه شناخت‌ش هم همین تجربه‌های شخصی‌شه. ماها خیلی از شئون زنده‌گی‌مون به صورت جبری تعیین می‌شه. نه کاملا جبری، اما خب، می‌شه این صفت رو روش گذاشت. ماها تا وفتی راه جدیدی برامون روشن نشده فکر می‌کنیم همه چیز همینه که هست، در حالی که همینه که نیست! در حقیقت. برای این که بفهمیم همینه که هست یا همینه که نیست، خب باید یه ذره سرمون رو بچرخونیم. هم‌راه با اون باید قدرت تعقل و قیاس و منطق رو هم به کار بگیریم تا "به‌تر" رو از "به" جدا کنیم. والا می‌شیم جامد المغز و بقیه با گچ مغز ما دیکته‌ی خودشون رو خواهند نوشت.

خلاصه‌ی همه‌ی این فلسفه بافی‌ها اینه که ماها خیلی اشتباه داریم. اشتباهای ریز و درشت. فردی و جمعی. و اگه این دستورالعمل‌هایی که بالا گفتم رو جدی نگیریم ممکنه با مشکلات جدی مواجه بشیم. ماها غالب‌مون تو فضای شهر به دنیا اومدیم، روی آسفالت کوچه‌مون بدو بدو کردیم. برای دیدن آسمون بایدسرمون رو نود درجه می‌چرخوندیم. به چهارپاها به چشم یک موجود مزاحم و ترس‌ناک نگاه کردیم. درخت رو فقط تو پارکا دیدیم، اونم با یه حصار دور باغ‌چه!، اومدن و نیومدن بارون برامون فرقی نمی‌کرده، طلوع و غروب خورشید رو حس نکردیم و چه بد که به همه‌ی این‌ها عادت کردیم... اما کافیه انسان نوع دیگه‌ای از زنده‌گی رو هم تجربه کنه. اون موقع ممکن نیست که بره سراغ تجربه‌ی بدتر مگر این‌که به دلایل دیگه‌ای محبور باشه.

دو روز زنده‌گی رو در روستای هشانِ طالقان تجربه کردیم. با به‌ترینِ دوستان‌م. آقا محسن و آقا مرتضی. از به‌ترین "پری‌روز تا حالاهایی!" بوده که تا حالا داشت‌م. واقعا زنده‌گی روستایی‌ها فرق داره با ما. به جرئت می‌تونم بگم کیفیت زنده‌گی‌شون یک و نیم تا دو برابر ما شهرنشینان بود. از بس که انرژی داشتند و شاداب بودند و فعال...

پ.ن: از اون‌جا که عکاسی از طبیعت بعد از مدتی به تکرار می‌افته سعی کردم تو عکس‌ها از رفقا استفاده کنم تا خسته کننده نشه..

 

بچه‌ها تو این سفر خیلی پا بودن

انقدر سریع شد که حتی فرصت فکوس نداشتم

به چند ماه بعدش فکر کنین

هم‌وزن گردوها بود 

سید، سبز، قرمز؛ این‌ها مکمل هم‌ند

تبریزی ها در طالقان

ابرها داشتند میومدند

هم‌چین گیاهان خودرویی داشت اون‌جا

مترصد شکار سیب

کف‌پوش

شاخه بالاسر

یه عکس خوش‌گل

بار خور

مسیر

میخواست شبیه پیامبران باشه

لای رشته‌کوه‌های البرز

یه عکس و دو نشون

دوران برده‌داری هنوز تمام نشده

شنا در برف آب شده

روزن

بارون اومد، نریسیدیم بخوریم

آه، خدای من

رودخونه است دیگه!

میره که آماده بشه

آماده میشه

بر لب جوی نشین و...

محسن کمان‌گیر

مثل یه کوه پشت گاز وایساد تو این سفر

او می‌خواست ما را به بهشت ببرد

مقبره چند انسان مهم

هم‌ش جلو دوربین بود

می‌گفت یه روستا رو توت میده

خودش هم می‌ترسید

در

نظرات  (۵)

  • سید محسن حسینی خواه
  • عنوانا خیلی خوب بود :دی

    پاسخ:
    خوبی از شخصیت‌هاست

    می تونم ازت پرسم که کیفیت زندگی رو تو چی میدونی؟که توی روستا بیشتر هست


    پاسخ:
    من کیفیت زنده‌گی رو تو نتیجه‌ی حاصل که رو خود آدما نمود داره می‌بینم. این‌که پیرمرد 85 ساله با انگیزه‌ی تموم باغش رو از علف هرز پاک می کنه و دستش کوچکترین لرزشی هم نداره. وقتی ما رو میبینه به هزارتا چیز فکر نمیکنه و اخم کنه. خیلی با نشاط و خوش برخورده. یا مثلا اولین برخورد ما با یه جوون بود که فروشنده ی سوپر مارکت بود. انقدر این با ما خوش و بش کرد و قه قه می خندید که من تعجب کرده بودم، گفتم نکنه این مشکل داره! و کلی چیز دیگه که با برخورد با آدما میشه فهمید و این جا فرصت گفتنش نیست. البته نمیشه یه چیزایی رو ندید گرفت. بعضی روستایی ها از لحاظ سواد و یه عده شون هم از لحاظ فرهنگی اوضاع مطلوبی ندارن. در ضمن روستا با روستا هم فرق می‌کنه. ممکنه جاهای دیگه این شرایط رو نداشته باشه. من مشاهدات خودم رو گفتم. از لحاظ امکانات هم باید بگم قسمت عمده ش بسته به عادته، ممکنه من که دائم پای اینترنتم نتونم اونجا زندگی کنم، اما تقریبا مطمئنم که برای اون‌ها با همه‌ی کم‌بود امکانات‌ها روستا از شهر به‌تره، هرچند که میشه نیازهاشون رو هم کم کم برطرف کرد همون‌جا..
    آخه فرزین من فک می کنم به خاطر چیزایی که از زندگی شهری می گیریم باید سختی های اون رو هم داشته باشیم بلعکس راجع به روستا و اگه بدبینانه بخوام ببینم شاید هیچ کدوم به طور کامل بر دیگری برتری نداره و به این ترتیب نمی شه کیفیت زندگی تشخیص داد، اون سالی که رفتیم بشاگرد یه آقایی توی سفر بامون بود که به این بچه های روستا می گفت چرا درس نمی خونین و از اینجا مگه خسته نمی شین ، من هم به اون آقا گفتم که شما نباید با معیارهای خودتون با اون ها حرف بزنین ، در کل فک می کنم کیفیت زندگی مفهومی مخدوش شده است ...
    پاسخ:
    البته بشاگردو که منطقه محروم به شمار میره و شما رفتین که کمک‌شون کنید نمیشه با این روستایی که من رفتم و امثال اون مقایسه کرد مسلما. من حرف‌م کلی نبود درمورد روستاها. حرف تو رو هم می‌فهمم. واقعا شاید لازم باشه یه چیز بینابینی به وجود بیاد
    خیلی ممنون.
    شاد شدم :).
    پاسخ:
    خدا رو شکر
    :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی