حرف‌هایم

چهار

پنجشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۳۰ ق.ظ

امتحان

 

امیر عضوی دیگر از این بدن بیمار بود. عضوی از خانواده‌ی زندی. فرزند ارشد، یا همانی که برای اولین بار فرامرز و میترا را پدر و مادر کرده بود. امیدِ خانواده در کودکی و شاید پدرخوانده‌ای برای برادر کوچک در بزرگ‌سالی. او هم مثل باقی شخصیت‌ها پسر است! البته فعلا... پسری با موهای قرمز.. آه خدای من! آن که آنه شرلی بود.. نمی‌دانم چرا ام‌شب تمرکزم را از دست داده‌ام... پسری بود با موهای مشکیِ مایل به قهوه‌ای اگر درست یادم باشد. لاغر اندام بود، نه این‌که کم غذا باشد،نه. جوشی بود، برای هر چیزی زود جوش می‌آورد. یعنی از کودکی این‌طور بود، برای هر چیز کوچکی عصبی می‌شد، درست مثل پدرش... جوش که می‌آورد گوشت تنش می‌سوخت و دود می‌شد و هوا می‌رفت. این آخری‌ها موهای‌ش هم شروع به ریختن کرده بود، درست مثل پدرش...  بیمار که می‌گویم خیال نکنی یک مرض ارثی داشتندها، قند خون یا کم خونی یا ... نه! یک چیزی در زنده‌گی‌شان درست نبود. نمی‌دانم شاید داستان به‌مان بگوید چه چیز...

***

  «امیر زندی!».....«امیر زندی کیه؟!» ...

از ته کلاس صدای لرزانی جواب می‌دهد: «منم آقا».

خیره می‌ماند به چشمان امیر، صدای‌ش آرام و جدی می‌شود: «دفتر و کتاب‌تو جمع کن بیا این‌جا».  رنگ صورت امیر درست مثل دیوار پشت سرش می‌شود که تا دقایقی قبل به آن تکیه داده بود.

با طمانینه‌ای از سر شوکه شدن، خودکارمدادها و دفترها را یک جا به زیپ بزرگ کیف‌ش می‌ریزد و زیپ کیف را می‌بندد. سکوت و بهت کلاس باعث شد که صدای بستن زیپ فضای کلاس را پر کند. معلوم نبود که این زیپ دوباره کی باز شود، شاید هیچ وقت... به میز معلم می‌رسد. آقای صباغی  ورقه را جلوی امیر می‌گذارد، به او نگاه می‌کند، دست‌ش را زیر چانه‌اش می‌گذارد و می‌گوید: «خب؟..». امیر سرش را پایین انداخته و لبش را با دندان‌های‌ش می‌جود. کمی هم دندان‌های‌ش را به هم می‌فشارد. دست به سینه می‌شود و با نگاه به ورقه، آرام سرش را تکان می‌دهد. این‌ کارها یعنی: حالا می‌گین چی کار کنم؟!... پسر قُدی بود، پسری با موهای مشکی... آقای صباغی از جا بلند می‌شود و به سمت در می‌رود. هنگام عبور از کنار امیر می‌گوید: «دنبال من بیا». او امیر را به دفتر مدیر می‌برد. جایی در طبقه‌ی دوم، اتاقی که بین باقی کلاس‌ها گم شده بود.. وارد اتاق می‌شوند. آقای عالمیان مشغول صحبت با تلفن است و کمی آن‌طرف‌تر آقای پورکاشی، ناظم عنق و بداخلاق مدرسه نشسته و با کامپیوترش کار می‎‌کند. امیر از کنار دیوار راه می‌آید و هم‌راه معلم‌ش صبر می‌کنند تا صحبت‌های مدیر تمام شود. از پنجره‌ی اتاق خیره شده به حیاط مدرسه و جمعیتی که هم‌چون جنگ‌جویانی با انگیزه به دنبال یک توپ افتاده‌اند و هم‌دیگر را هل می‌دهند. در دل‌ش حس بدی دارد. اصلا انگار نه انگار که او در هچل افتاده. همه‌ی مدرسه دارند کار خودشان را می‌کنند.. احساس تنهایی سراسر وجودش را فراگرفته.... صدای گذاشتن تلفن، خیالات امیر را قیچی می‌کند.... معلم با آقای عالمیان شروع به صحبت می‌کند. آن روز امیر را از مدرسه اخراج کردند... 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی