حرف‌هایم

سه

دوشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۵۰ ب.ظ

عینک

 

پدر سپهر، آقای زندی را می‌گویم، فرامرز زندی. صاحب یک مغازه دو دهنه است در خیابان فاطمیِ تهران. آن‌جا خودش را به بورس عینک‌فروش‌ها ملحق کرده است. یک مغازه‌ی دو دهنه با ویترین و نمایی کاملا شیشه‌ای که عینک‌های داخل‌ش و البته برچسب قیمت‌های‌ش، به غالب ره‌گذران زبان درازی می‌کنند. او در یک خانواده‌ی معمولی بزرگ شده و با گرفتن لیسانس‌ش از دانش‌کده‌ی کامپیوتر، دانش‌گاه را برای همیشه به تاریخ سپرده بود. فرامرز به دعوت یکی از دوستان‌ش که مغازه‎‌ای کوچک در همین خیابان فاطمی داشت وارد این شغل شد. اما آمدن او دلیل دیگری داشت. از آن‌جا که تشخیص قیمت عینک‌ها کار دشواری است، آن‌ها عینک‌های معمولی را با مارک و برندهای تقلبی از واسطه می‌خریدند و به چندین برابر قیمت واقعی می‌فروختند. سودای این سود فراوان بندی به گردن‌ش انداخت و مانند موجودی بی اراده او را به این وادی کشاند.. برادر فرامرز، فیروز، مردی بی آلایش و کمی ساده انگار بود که دو سالی هم از فرامرز بزرگ‌تر بود. او نیز که از درآمد کم‌ش شکایت داشت، با برادر کوچک‌تر شریک شدند و مغازه را رهن کردند.

***

سپهر در را بست. مثل خواب‌گردها شده بود. از پله‌ها پایین رفت و از درب حیاط وارد کوچه شد. بدون تعلل تلفن هم‎راه‌ش را درآورد و لیست شماره‌ها‌یش را باز کرد.. کانون... کبابی زیتون... کسمایی... کمیل رضایی.. آها!..کیارش. دکمه‌ی سبز را فشار داد. ضربان قلبش به تندی می‌زد و گلوی‌ش به قدری فشرده شده بود که مطمئن بود کلامی از آن بیرون نخواهد آمد.

- اَ..اَلو، کیارش خودتی؟ م.. ممنم سپهر. الان کجایی تو؟

از بخت بد، آن روز مثل خیلی از روزهای دیگر کیارش مدرسه را دور زده بود و پی کندن چاله‌ای برای امثال سپهر بود.

- آره، می‌خواستم ببینم‌ت.. همین الان. وقت داری که؟

کیارش و سپهر از سال اول دبیرستان در یک مدرسه بودند. سپهر پسر محکمی نبود و در روابط خود مرزی تعیین نمی‌کرد. هر چند او آرام بود و درس‌خوان اما به هنگام بازی‌گوشی هیچ یک از اشرار مدرسه را تنها نمی‌گذاشت و هم‌راه‌شان می‌شد. از همان سال اول هم‌دیگر را دورادور می‌شناختند، خیلی معمولی، مثل باقی هم مدرسه‌ای‌ها. در سال دوم با هم هم‌کلاس شدند و آن‌جا دوستی‌شان آغاز شد و روابط‌شان بیش‌تر. کیارش چند سال قبل‌تر پدرش را از دست داده بود و بازمانده‌گان خانواده هم چندان توجهی به او نمی‌کردند. پسری بود درشت اندام که از پس خودش به خوبی برمی‌آمد. او با مدرسه و درس ارتباط خوبی نداشت اما بازی‌گوشی‌های او نقطه‌ی مشترکی شده بود برای اتصال‌ش با سپهر زندی...

.

به ساعت تلفن‌ش نگاه می‌کند. ساعت هفت و سی دقیقه صبح است. قرارشان ساعت 10 در کنار آب‌نمای پارک لاله است.. پیاده راه می‌افتد... 

نظرات  (۲)

سلام
نمیدونم چرا اما وقتی متنتون رو میخونم یاد روزای امتحانات ترم میفتم که همه زود تعطیل میشن و خیابونا پر پسرای دانش اموزه.
علی الخصوص خیابون ولیعصر که محل عبور منه.
موفق باشید
پاسخ:
سلام
خیلی متشکر
خدا قوت
پاسخ:
قربانت فردین جان
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی