حرف‌هایم

دو

شنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۳، ۰۸:۲۵ ب.ظ

 

پدر و مادر  سپهر آن شب، مثل خیلی از شب‌ها و روزهای دیگر این خانه، با دعواها و بد و بی‌راه‌های‌شان به هم و با دافعه‌ای که ایجاد می‌کردند، بچه‌ها را به اتاق‌هاشان روانه کردند. هر وقت چنین شرایطی پیش می‌آمد سپهر به فکر فرو می‌رفت. انگار این مشاجره‌ها باعث آن بود که جریان عادی زنده‌گی قطع شود و حیات خانواده‌ی زندی به حالت اغما فرو برود. این وقفه سپهر را با خیالات‌ش تنها می‌ساخت.. هر چهار نفر به کما می‌رفتند و خانه‌ی آن‌ها تبدیل می‌شد به بیمارستانی چهار تخت خوابی، با مریض‌هایی بدحال به روی تخت‌ها. صدایی از کسی بلند نمی‌شد.

هر وقت سکوت انسانی طولانی شد، باید فهمید که فریادهای درونی او، آن‌قدر مشغول‌ش کرده که فرصت سخن گفتن را از او گرفته است... با فروخوابیدن طوفان دعوا، انگار که نیروی طوفان در دست هر یک از طرفین دعواست. کافی بود یکی از آن‌ها مشت‌ش را باز کند یا سخنی بگوید تا دوباره طوفان شروع به وزیدن کند.

فکرهای آن شب سپهر تمامی نداشتند تا این‌که در میان انبوه افکار مختلف تصمیم خطرناکی گرفت. او به خیال این‌که راه صحیح را پیدا کرده به فکرهای‌ش پایان داد تا صبح روز بعد... صدای تق تق در اتاق، او را با وحشت از جا بلند می‌کند. چهره‌ی رنگ پریده و خیس از عرق سپهر که خبر از ترس درونی‌ش می‌دهد.. مادر در را باز کرد. چهره‌ی سپهر را که می‌بیند با دهانی وا مانده از تعجب و با کمی مکث می‌گوید: « سپهر چیزی شده؟  چرا رنگت پریده؟  پاشو مادر. پاشو صبحونه رو آماده کردم. الان مدرسه‌ت دیر میشه‌ها..»

معلوم بود که دی‌شب را اصلا نخوابیده. برای رفع تکلیف سری تکان می‌دهد و به کندی خودش را از تخت می‌کند. معمولا روزهای بعد از دعوا کمی برای هم قیافه می‌گیرند و تا شب هیچ کس حتی یادش نمی‌آید که شب قبل چه رخ داده.. مثل آدم‌های بهت زده می‌آید و سر میز می‎‌نشیند. زیر چشمی به مادرش و امیر نگاه می‌کند و آب دهان‌ش را قورت می‌دهد. تصور چهره‌ی آن‌ها پس از عملی کردن تصمیم‌‌ش اشتهایی برای‌ش باقی نمی‌گذارد. پدرش چه؟... اما او تصمیم‌ش را گرفته. پیش خود مطمئن است که تنها راه رهایی از این گره‌های لاینحل همین است و چاره‌ی دیگری برای‌ش نمانده.. لباس‌های‌ش را می‌پوشد و در خانه را باز می‌کند برای رفتن. امیر با نگاهی معنا دار به او می‌گوید: «کیف‌تو با خودت نمی‌بری؟ نکنه همه‌ی کتاباتو از حفظی!! شایدم بودن و نبودن‌شون واست فرقی نداره..»  سپهر با لب‌خندی تلخ به سمت اتاق‌ش می‌رود. بدون این‌که داخل کیف را نگاه کند آن را برمی‌دارد و از خانه بیرون می‌زند.. 

داستان

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی