حرف‌هایم

یک

جمعه, ۹ خرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۲۹ ق.ظ

 

دست بلند کرد تا موبایل‌ش را از روی میز بردارد، اما نیرویی قوی‌تر مانع‌ش شد. استخوان‌های دست‌ش فشاری را احساس کردند که اجازه‌ی پایین آمدن را به آن نمی‌داد. امیر گفته بود که یک لحظه هم از او چشم برنمی‌دارد. دست‌ش را رها کرد و با ابروهایی در هم رفته از خشم، به صورت سپهر خیره شد.. همان‌طور که نگاه از او برنمی‌داشت، موبایل را از روی میز برداشت و همه‌ی شماره تلفن‌ها را پاک کرد.

- این موبایل از ام‌روز پیش من می‌مونه تا وقتی که یه صاحب سالم و عاقل پیدا کنه. آدم بی اراده هرچی که دم دستش باشه رو به فساد می‌کشونه..

سپهر با بغض دستش را از روی میز پس کشید، در یک لحظه از جا جهید و در عرض چند ثانیه از اتاق خارج شد. صدای کوبیدن در تا چند ثانیه گوش امیر را پر کرده بود.

امیر پنج سال بزرگ‌تر بود. این‌که یک نفر راهی را یک بار رفته و به روشنی مسیر را ببیند، آن وقت بخواهد کس دیگری را هم در جریان بگذارد و آن شخص حرفش را نفهمد، درد بزرگی را در سینه‌ی انسان می‌نشاند. سپهر انگار که خود امیر باشد، درست جا پای برادر بزرگ‌تر می‌گذاشت. همان راهی که سه سال پیش در این خانه طی شده بود، درست همان بی راهه، دوباره به زیر پای عضوی دیگر می‌غلطید.

سپهر روزهای پایانی دبیرستان را سپری می‌کرد و پشت عوارضی کنکور مانده بود. جوان آرامی بود، اما حرف‌های نزده‌اش را به درون‌ش می‌ریخت. بعضی از این حرف‌های نزده بد هضم بودند و هنگام جذب شدن به بدن او برای‌ش دردسرساز می‌شدند. درست مثل چند شب پیش. او آن شب احساس می‌کرد که حرف‌هایی برای گفتن دارد اما انگار حرف‌ها به زبانی دیگر بود و او ادا کردن‌شان را بلد نبود. برای همین طبق عادت حرف‌ها را در میان دستان‌ش خرد می‌کرد و به درونش می‌ریخت..

آن شب خودش را تنها دیده بود. آن‌قدر تنها که انگار اولین مخلوق خداوند است. در حقیقت انسان‌ها همه تنهایند. اما از این موضوع غافلند تا هنگامی موعدش فرابرسد. سنگی به نام مرگ، با قدرت خواهد آمد و شیشه‌های سیاه و دروغین را می‌شکند و در آن هنگام تنهایی انسان‌ آشکار می‌شود.

سپهر خودش را گم شده می‌دید. آن شب احساس می‌کرد که در فضا معلق مانده است. مثل فضانوردی که طناب‌ش را پاره کند و از ایست‌گاه فضایی جدا شود، او هم تمام وابسته‌گی‌های ساخته‌گی‌اش را که تا آن موقع به هم‌راه داشت برید. وارد شدن به خلایی در ابتدا شیرین و البته دهشت‌ناک. چند وقتی بود که ندایی نامعلوم زیر گوشش این‌گونه می‌خواند: «همه‌ی زنده‌گی تو تحت تاثیر آدم‌های دیگه‌ست. تو داری با خوب و بد اون‌ها زنده‌گی می‌کنی، دیگه وقتشه که به خودت بیای. این زنده‌گی تو اِ!».. اما سپهر به خودش نیامده بود. حل این گره‌های فکری برای‌ش دشوار می‌نمود و هرچه تلاش می‌کرد انگار گره کورتر می‌شد...

ادامه دارد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی