حرف‌هایم

پیامک از دیار فانی

پنجشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۲۷ ق.ظ

یعنی اگر بخواهی این مطلب را بخوانی، باید بگویم «تیر تو مغزَت!».دلیلش هم به خودم مربوط است.(مخاطبان رودربایستی دار وبلاگ به خودشان نگیرند، با آنها نیستم!) 

می‏خواستم به خدا پیامک بزنم، دیدم شماره‏اش را ندارم. از آن گذشته، بعید نیست که تا الان شماره مرا بلک لیست کرده باشد و پیامکم مستقیم برود در ریسایکل‏بین خدا! برای همین در ایننترنت آپلودش میکنم، شاید آر اس اس خوانانش پیام مرا به او برسانند..

خدایا صاف و پوست کنده بهت بگویم. احساس می‏کنم در دنیا مانند آن پرنده‏ای شده‏ام که در تابستان غذایش را مخفی می‏کند، اما در زمستان پیدایش نمی‏کند. اسمش را خودت می‏دانی من دوباره نمی‏گویم. آری، احساس قرابت زیادی با آن پرنده دارم. هر روز مرام و مسلکی تازه برای ما رو می‏کنی و تازه می‏گویی راه حق یکی است و کوتاه هم هست؟ آخر قربان تو شوم، 20 سال اول زنده‏گی‏ام که گذشت، بهترین 20 سال عمرم. دائم در کوچه‏های فرعی بن‏بست و خیابان‏های سرکاری گم بودم و دنبال کوچه‏ات می‏گشتم. هرجه بیشتر می‏دویدم و هرچه بیشتر دنبالت می‏گردم، مثل غریقِ در مرداب که دست و پا می‏‏زند و فروتر می‏رود، بیشتر گمت می‏کنم و بیشتر بی اهمیت‏ها دورم را می‏گیرند.

خدایا دنیایت برایم کوچک است. یا دنیایت را بزرگ کن، یا دنیای مرا عوض کن. نمی‏دانم، کاری کن که به هم بیاییم لا اقل! این عجوزه‏ی هزار داماد حتی اندازه‏اش هم به من نمی‏خورد. من نمی‏دانم چه کسی ما را به عقد هم درآورده است؟ راستی گفتم عقد.... فراموش کن، دهان ما هنوز بوی شیر می‏دهد. شیر ماستیده... حیف که تو عالمٌ علی کل شیئی و حکیمی و رحیمی و علیمی و.... والا انقدر به تو غر و لند می‏کردم که در دم، جانم را می‏گرفتی تا انقدر زبانم بیخود و هرزه نچرخد.

خدای من، بازی با کلمات دیگر بس است. بابا انقدر ما را سر کار نذار! دو قدم خودت بیا یا فرشته ای چیزی بفرست پیش ما، تکلیف ما را با خودت و دنیا و عقبایت مشخص کن تا ببینیم چند چندیم آخر! اگر این کار را نکنی سرم را به دیوار می‏کوبم طوری که دیوار بشکافد، از درز انقطاع و دیوار مجاور هم عبور کند و وارد خانه و زندگی مردم شود. بدبختانه اعتقاد به تثلیث و تربیع و این چیزها هم نداریم که لا اقل تو را به مادری، پدری، فرزندی چیزی قسم دهیم. تو را به خودت قسم انقدر ما را نچرخان. به خدا حوصله ام سر رفته در این دنیا. خیلی دیگر لوس شده زندگی. همه اش تکراری، همه اش مهمانی و خاله بازی. بزرگ شو، کار کن ، ازدواج کن، بچه دار شو، بچه بزرگ کن، نوه دار شو، بمیر!! بعد هم آن طرف همین طور یک لنگه پا معطل بایست تا قیامت که بچه هایت هی فاتحه بخوانند و خیرات بدهند که تو هی ترفیع بگیری و حقوق و مزایایت اضافه شود! آن از زنده‏گی این هم از مرده‏گی! هر کاری میکنم دو روز بعد یکی می‏آید میگوید ای خاک بر سرتان و سرمان!، که نشسته و به این کارهای لغو مشغولید. همین شماها هستید که ظهور را عقب می اندازید بدبختها! بروید فلان کار را بکنید. ببینید قرآن چه گفته! ببینید فلانی چه می‏گوید..

خدایا اگر خودت و فرشته هایت کار دارید لا اقل امام خودمان را به ما نشان بده بدانیم چه کنیم آخر! بابا این چه وضعی است دیگر! امامان را قایم کرده‏ای بعد میگویی من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتت جاهلیه؟! آخر قربان شکل ماهت، ما آن چهره حجازی اش را ندیده ایم هنوز. خدایی خیلی نامردی است. یعنی ما هنوز به تعداد آن گوسفندهایی که امام صادق شمرد و گفت که اگر اینقدر پیرو داشتم قیام میکردم، آنقدر هم نیستیم؟ 1.5 میلیارد نفر مسلمان داریم. یعنی میگویی حداقل یک میلیارد و چهارصد و نود ونه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و ششصد و هشتاد و چهار نفرشان دروغ میگویند؟! ای خاک بر سر من و بعد، آن یک میلیارد و..... نفر!!! 

خدایا حالا ناراحت نشوی آی دی ما را بدهی لای اسپم‏ها. ما همین طور قاطی باقالی‏ها هستیم! تو دیگر ما را ریجکت نکن...

نظرات  (۸)

  • محسن حسینی
  • مقوا بود 

    حال نکردم :دی

    با تشکر از مدیریت وبلاگ 

    آپم نیستم سر نزن :دی
  • محسن حسینی
  • دوستانی که میاین نظر میذارن دقت کنن این مطلب در اوج عصبانیت نویسنده نوشته شده 
    و در عصبانیت هیچ مطبی قابل استناد نیست :)
    پاسخ:
    اتفاقا عصبانی نبودم استثناءً!
    از این به بعد میخوام این طوری بنویسم. بی تعارف. نظرت چیه؟

  • محسن حسینی
  • صحبت میکنیم :دی
    پاسخ:
    محسن خداشاهده اگه یه بار دیگه بنویسی :دی پیامتو پاک میکنم! بدون تعارف. میتونی امتحان کنی. 
  • محمدرضا نقی زاده
  • با 17 خط اول خیلی حال کردم ... بی تعارف ... بقیش خوب نبود.

    پاسخ:
    محمدرضا جان ممنون که نظر گذاشتی، حتی برای این پست نامتعارف!
    ممکنه کمی تند باشه ولی من احساس میکنم در این آشفته بازار دنیا باید تند باشی با تیغ تیزت پردههای ظلمت رو کنار بزنی. از بس که فتنه زیاد است و دروغ.. یکی از بزرگترین مشکلات ما که بهش بی توجه هم هستیم اینه که هر چیزی رو خیلی ساده می پذیریم بدون این که حتی برامون ابهامی ایجاد بشه و این سستی ایمان میاره و درک نکردن حقایقی مانند غیبت. من سعی کردم بی پرده برم به دل این مسائل اساسی، تا اول به خودم و بعد به بقیه شوکی وارد کرده باشم.
  • محسن حسینی
  • ترک عادت موجب مرض است فرزین جان 
    عادت کردم دیگه مینویسم :دی 

    منم مثه این دوستمون از اولاش خوشم اومد

    آخراش جاده خاکی بود
    پاسخ:
    مثکه لازمه یه توضیح بدم: این از همان طوفان‏های ذهنی بود که قبلا بهش اشاره کرده بودم و باید یه چیز مینوشتم که منهدم نشم.
    گاهی آدم چیزی توی ذهنشه که وقتی به کلام میاردش ممکنه نتونه منظورش رو درست منتقل کنه و باعث سوء تفاهم بشه. درضمن اگر من در مورد دنیا، عقبی، خدا یا امام زمان(عج) حرفی زدم، منظور این نیست که این حرفا تمام اعتقاداته منه و من برا هیچ کدوم جوابی ندارم. این حرفها نتیجه‏ی نگاهیه که آدمای دور و بر من و کسایی که تو جامعه باهاشون ارتباط دارم، به این قضایا دارن. والا من کی باشم که بخوام درمورد حکمت خدا حرف بزنم اصن!! امیدوارم بعد از این همه مطلبی که تو وبلاگ گذاشتم کمی با بیان من آشنا شده باشین! (مثلا بعید میدونم کسی فهمیده باشه من پست قبلی رو برا چی گذاشتم!) 
    ناگفته نماند که خیلی قسمتها حرف دلم بوده و هر روز اینباکسمو نگاه میکنم که خدا جواب سوالامو بده...
    خدایا دنیایت برایم کوچک است یا دنیایت را برایم بزرگ کن یا دنیایم را عوض کن.
    دل نشین ترین جمله.
  • محسن حسینی
  • فرزین جان راسی 
    این چیدمان قسمت پیوندات تو حلق پینین فارینا
    پاسخ:
    حالا چی هست این موجودی که میگی؟
  • مونا وزیرپور
  • مطمیا خدا هم با خوندن این مطلب لبخند میزنه!
    بنظرم گفتو گوی خوبی بود!ساده و بی تعارف!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی