حرف‌هایم

کرمان نامه(قسمت دوم)

پنجشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۵:۱۷ ق.ظ

  • رودربایستی


                اشکان

                       عکس فوق هیچ گونه ارتباطی به متن ندارد..لطفا گیر ندهید!


کارمان در گلاب زهرا و لاله زار تمام شده و سوار بر بنز، به سمت شهر می رویم. حاضرم قسم بخورم که این کم سرعت ترین محصول شرکت بنز است!

از آن جا که هوا رو به تاریکی است،ناگزیریم به گشت و گذار پایان داده و فکری برای شام بکنیم..دو گزینه مطرح می شود. آقای محمدی که از ابتدای مسیر همراه ماست،پیش نهادی وسوسه انگیزمی دهد. او ما را به صرف کله جوش دعوت می کند. پیش نهاد دیگر نیز رفتن به رستوران است..عده ای از گوشه اتوبوس ندای "رستوران،رستوران" سر می دهند و گروهی دیگر "محلی،محلی" می گویند. اما در نهایت غذای محلی به دست پخت خانم محمدی انتخاب می شود.

به خانه که می رسیم،با راه نمایی آقای محمدی وارد می شویم. بچه ها به قدری منظم و ساکت،دورتادور مجلس نشسته اند که باور نمی کنی لحظاتی پیش در اتوبوس،صدا به صدا نمی رسید،از شدت سر و صدا!.

از در وارد می شویم و با علی و سیروس در گوشه مجلس،روی زمین می نشینیم. جاگیر که می شویم احساس می کنم تعدادمان خیلی کم شده. از علی سوال می کنم باقی بچه ها چه شدند؟..با اشاره دست،گلاب به رویتان، سرویس بهداشتی را نشان می دهد.صفی طولانی که تاریخ این خانه به خود ندیده،در مقابل آن تشکیل شده!

منتظریم شام را بیاورند و سریع تر زحمت را کم کنیم.تا همین جا هم به قدر کافی شرمنده شده ایم..اما به ناگاه بچه ها شروع به کف زدن می کنند و خانم محمدی(همسر آقای محمدی) با دو جعبه کیک وارد می شود.صدای دست شدت می گیرد..گروه سرود شروع به خواندن می کند: "تولد..تولد..تولدتان مبارک!..........بیا شمعارو.." به شمعا که می رسد،سرود متوقف می شود. از آن جا که اصولا سن خانم‏ها بیان‏ کردنی نیست،روی کیک شمعی به چشم نمی‏ خورد. صاحب خانه ترجیح می دهد کیک ها را ببرد،تا خدای ناکرده گروه دوباره شروع به خواندن نکند!. در این میان اما خانم حبیب گله مند است از این که این چه وضع خواندن است؟ مگر ما با شما ریتم کار نکردیم؟!!

رفته رفته از صف مذکور کاسته شده و بچه ها به جمع حاضر اضافه می شوند.کیک ها را پخش می کنند. به آرامی به بغل دستی ها اشاره می کنم که کیک ها را نخورید تا چای بیاورند،با چای بیشتر می چسبد.اما با چنگال و کیک بازی کنید تا متوجه نیتمان نشوند..هر چه می ایستیم خبری از چای نمی شود. به بچه ها اشاره می کنم که دیگر تعلل جایز نیست،بخورید. بچه ها نیز می خورند. کیک مان که تمام می شود، بلافاصله چای می آورند!..بعد از چای نیز نوبت شام است.

واقعا نمی دانیم کله جوش بخوریم یا خجالت.....یا عدسی. کله جوش می خوریم. نان بربریِ کرمانی را در کله جوش ترید می کنیم و هم می زنیم.. در این شرایط حساس بچه ها شوخی شان گرفته، یک قاشق از غذای خود می خورند و یک قاشق از ظرف بغلی!. نزاع بالا می گیرد،اما غذا کافی است.وضعیت به حالت عادی بازمی گردد..

با ته کشیدن کله جوش ها و جمع کردن سفره، بچه ها به حیاط رفته و با دقت عجیبی در آن به کنکاش می پردازند. کلا خیلی دارد خوش می گذرد!..بعد از تور حیاط گردی همه به داخل آمده و مجددا با چای پذیرایی می شوند..ما که دیگر بدنمان به شرمندگی عادت کرده،هر چه تعارفمان می کنند بدون دغدغه پذیرفته و نوش جان می کنیم..از آن جا که عقربه ساعت شمار فاصله چندانی با روز بعد ندارد،علیِ طبا به حیاط رفته و خانم حبیب را،که هنوز در حیاط است!،از فکر درختان بیرون آورده و از او می خواهد که زحمت را کم کنیم...

در مسیر اردوگاه تفکرات عجیبی ذهنم را به خود مشغول کرده.به این می اندیشم که اگر ما تاریخ تولدِ خانواده بچه ها را داشته باشیم،سپس خیلی اتفاقی در همان زمان و به عنوان اردوی درسی به شهرشان برویم،آنها هم در رودربایستی ما را به خانه شان دعوت می کنند. چرا که مطمئنا آن شب را نزد خانواده می روند و خُب زشت است که یک تعارف هم نزنند!.بدین شکل ما هم با کراهت قبول میکنیم. نتیجه این که هم ما غذایی جدید را می چشیم،هم اینکه آن ها ما را غافل گیر کرده اند!

 

نظرات  (۱)

  • علی حاجی اکبری
  • خیلی ممنون :).
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی