حرف‌هایم

سایه ی سلطان

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۱، ۰۷:۳۰ ب.ظ

                          
 

عمارت مسعودیه:

واقع شده در میدان بهارستان.کمی آن طرف تر از مجلس،به دور از هیاهوی وکلاء الرعایا!،بهشتی نهفته، پر از طرح و نقش و رنگ...

قرارمان با امیرمحسن،علی و علیرضا،ضلع شمالی میدان بهارستان بود.

همین که پا از ایستگاه مترو بیرون گذاشتیم،با مجسمه ی مسحور کننده ی آیت الله مدرس،یگانه نمادِ نمایندگیِ مردم در مجلس شورا،که انگشت عتاب به سوی مجلس کنونی دراز کرده،روبرو شدیم.لحظاتی بعد فهمیدم که اینجا،جاییاست،سوای جاهای دیگر. اگر اینطور نبود،این میدان و مجلس و وزارت فرهنگ و عمارت مسعودیه و مسجد سپه سالار( مدرسه ی شهید مطهری کنونی)،همه یکجا،در مساحتی کمتر از یک هکتار جمع نمیشدند.

آمده بودم عکسی بگیرم،چیزی بنویسم و مطلبی از دوستان بیاموزم،که آموختم.

قرار بود از رابطه ی معماری با کوچه و خیابان عکاسی کنم. وقتی بنای ورودی عمارت،در کنار خیابان بر صفحه نمایش دوربین نقش بست،لطافت بنا در نظرم آمد،که چگونه با گذشتِ زمانی زیاد و تغییرِ همه گونه ی همه چیز الا خودش!،باز خود را در دل آدم جا میکند و انگار نه انگار که اتول های امروزی، با سرعت مطمئنه ی70km/h ! از کنارت میگذرند.

این است هنر دستان ایرانی و لطافت ذهن و روح او.

 


 

 
 
 

خواستیم وارد مجموعه شویم،نشد!.مگر ظرافت گچبری و تزئینات ورودی بند دلت را رها میکرد!؟.طاق هایی که گچبری هایش آدم را یاد سنگهای استالاگتیت و استالاگمیت غار کتله خور می اندازد.بعید هم نیست که ملهَم از همانها باشد.

 

 

 

حتی آجرکاری دیوارها را هم از ذوق خود بی نصیب نگذاشته اند و طرحی متفاوت با سایر طرحها در انداخته اند.گویی میخواهند از کف تا بام بنا را به سلیقه ی شخصی خود بسازند و بیزارند از تولید انبوه و تکرار و تکرار و تکرار...

 

 
 

                                              

از در وارد میشویم..دالبورهای فیروزهای از گوشه ی دیوار شروع به حرکت میکنند...(این را برگشتناً میفهمیم).

 
 

                   

 

به هیچ وجه فکر نمیکردم با چنین نمایی روبرو شوم.درختها،باغچه ها،حوض و مسیرهایش آدم را یاد باغ فین می اندازد.

جلوتر میرویم،از دور حوضی پیداست.رنگ های گونه گون موجود در بنا گام هایمان را تندتر میکند..نزدیکتر میشویم..به یکباره حوض وسط حیاط وسعت خود را نمایان میکند.

 

 

 

عجیب است این همه ولع برای داشتن حوضی و جویی و جاری شدن آب در آن،درخانه های ایرانی،و حذف یکباره ی آنها از محیط زندگی!.

 

 ****

 

حوض آنقدر بزرگ است که اگر مهندسین امروز مسوول ساخت آن بودند،به بهانه ی صرفه ی اقتصادی و بهینه کار کردن،آن را به چند فروشگاه،خیابان،یا شاید هم پارک تبدیل میکردند..اما از حوض بی آب چه سود؟....

شاید معمار بنا(جناب رضا قلی خان!) دلش نیامده کسی پا به اینجا گذارد و نتواند یک دلِ سیر بنا را سِیر کند.شعاع زیاد حوض وادارمان میکند مسیرمان را کمی عوض کنیم و از کنارش عبور کنیم،تا به این وسیله تمامی بنا در نظرمان خودنمایی کند.

 

****

 

دالبورهای فیروزه ای هنوز مخفیانه دنبالمان میکنند.شاید کمی خجالتی هستند!

 

****

 

علیرضا که دلش نمی آید نمای ساختمان را در دفترش ثبت نکند.مینشیند و مشغول کشیدن میشود..ما به راه می افتیم...


 
 
 

در طرف راستمان با دیواری مواجهیم که دو قسمت مجموعه را از هم جدا کرده، اما میهمان را از منظره ی پشت دیوار محروم نمیکند.از دیوار قابهای محراب گونه ای را بیرون کشیدند تا ارتباط بین فضاها در عین مجزا بودنشان حفظ شود و شاید دلیل دیگرش صرفه جویی در مصرف  آجر بوده!!! این فرم محراب شکل در سراسر مجموعه دیده میشود،از درها و پنجره ها گرفته تا دهنه های ورودی.

 

 
 
 

بالاخره وارد بنای اصلی میشویم! بر اساس قانون کرل[1] سمت راست را انتخاب میکنیم!

اتاقکهایی یک شکل،با دیوارهای قطور که تحمل بار ساختمان بر دوش آنهاست.یحتمَل محل کارهای اداری و جدی است.دیگر خبری از گچبری و خطاطی و نقاشی نیست.(این یعنی:"هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.!") غیر از پنجره ها که خیلی اتفاقی و زیبا با مشمع مات شده اند،چیزی نظرمان را جلب نمیکند.

 

 
 
 

اغلب عناصر هندسی موجود منحنی شکل است.به نظرم راز دلنشینی اش هم همین باشد.مخصوصا در مقایسه با فرم هندسی مرسوم در بناهای غربی که اغلب خطی و شکسته است.

نورگیرهای سقفی که امروزه تبدیل به پاسیو شده،در اکثر بناهای قدیمی دیده میشود.عمارت جناب ظل السلطان نیز از این قاعده مستثنی نیست.

 

 
 
 

به جرات میتوان گفت هیچ کدام اینها به دلفریبی پنجره های چون بوقلمون آن نیست که زیباییش را به نور نیز بخشیده و آن را همرنگ خود ساخته.

 

 
 

****

 

آقای رضا قلی خانِ معمار دور تا دور دیواره های بنا را سندِ تملق خود کرده و این طور سروده:

" بُد پنج کم از هزار و سیصد ، کز چاکر شه رضا قلی خان ، این خانه کشید سر به کیوان"

 

****

تقارن بنا چیزی نیست که بتوان از بیانش صرف نظر کرد.زیرا زمانی که در شرقیترین قسمت ساختمان دری را باز میکردیم،به شرط باز بودن سایر درها،غربیترین قسمت ساختمان را میدیدی! این یعنی عدم محدودیت دسترسی به بخشهای مختلف،در عین مجزا بودن، که پیشتر هم دیدیم.


 
 

وقتی(به دلیل کشف آقای کِرل!) هنوز در قسمت شرقی بودیم،به جایی برخوردیم که در ظرافت گچبری تنه به خانه ی طباطباییها میزد.که برایم خیلی عجیب بود.

 

 

****

 

  ما تمام گوشه و کنار مجموعه را از نظر گذراندیم و هنوز هم مشغول تماشاییم ولی دالبورهای فیروزه ای همچنان دنبالمان میکنند....

 

[1]همان قانون دست راست در فیزیک دبیرستان.(اگر جهت شصت راست را در جهت حرکت قرار دهیم و انگشتان را به طرف کف دست بچرخانیم،جهت طبیعی حرکت رانشانمان میدهد!).

 

نظرات  (۱)

حاجی اون جایی که گفتی مقرنس کاری ها الهام از استلاگمیت غلx نکنم اشتباهه
چون قدیمی ها سعی میکردن آسمان رو که هفت طبقه داشته رو وقتی به بالای ایوون
نگاه میکردی ببینی با اختلاف سطحی که به گچ بری ها میدادند هفت ستاره در ااختلاف
سطحای مختلف کار میکردند که نشونی از طبقات آسمونه.
پاسخ:
شاید،ولی من این هفت طبقه ای که میگی اینجا نمیبینم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی