حرف‌هایم

سرآغاز

دوشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۱، ۰۳:۳۸ ب.ظ

سال دوم دبیرستان بود. سر کلاس هندسه. معلم مشغول تصحیح اوراق امتحانی،بچه ها مشغول شیطنتهای نهانی!! نوبت من رسید. صدا کرد فرزین خاکی.سراپا بیم و امید رفتم کنار معلم .معلم کمی مکث کرد.به اسمم نگاهی انداخت و دوباره به فکر فرو رفت.با دست خط نه چندان خوبش در کنار نمره ی نه چندان خوب من! چیزهایی نوشت.اگر همان لحظه خودش برایم نمیخواند،عمراً!!هیچ وقت نمیفهمیدم چه نوشته! معلم برایم خواند:تا کی چو بیدق کم تکی؟ تا کی چو فرزین کج روی؟ ... داشت ادامه اش را میگفت که من برای اظهار فضل هم که شده از خودم پراندم:پروانه شو ، پروانه شو...! 

(یک بار در عمرم دیوان شمس را باز کرده بودم! همین یک قسمت هم در ذهنم مانده بود.عدل همانجا که باید ازش استفاده کردمی!)

  معلم کلی کیفور شد که به به چه دانش آموز اهل ادب و فضلی دارم و من نیز چو او کیفور بودم از این خودشیرینی ارتجالی!!

.

.

معلم برایم خواند، اما من حرفش را نخواندم.معلم برایم خواند، اما کج رفتنم تقصیر  فرزین بودنم نبود. من خشت اول را کج گذاشته بودم.اما معلم و استاد و مراد همه بهانه بودند در زندگی من ..نه! همه بهنه اند در زنگی ما.بهانه ای که خدا به وسیله شان راه کج ما را به سوی خودش راست کند.......

  "و هذا صراط مستقیم" 

خاطره

نظرات  (۱)

  • پارسال دوست امسال آشنا
  • سال سوم دبیرستان و آن درس هندسه ننگین
    آن ناعدالتی
    آن تبعیض طبقاتی
    من از معلم پرسیدم
    به کجا چنین شتابان ...........
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی